سخن ان دوست گرامی نیز درست است. مردم نیز با ان مخالف اند. وقتی عالمان مذهبی با ان مخالفت کردند طبیعی است که مذهبی ها همه مخالف ان می شوند. پیام ان دوست اما از ناحیه ای دگری برای من مهم شد: پیام او مرا وا داشت تا در مورد مفهوم پر مشکل مردم اندکی فکر کنم. ما همیشه از مردم سخن می زنیم بدون اینکه واقعا فهمیده باشیم که از کی و یا از چه سخن می رانیم .
وقتی می گوییم که مردم نیز با نشر قران فارسی مخالف اند ، مراد ما از مردم کیست؟ ایا غوث زلمی و روشنفکران غیر دینی و جوانانی که طالب اصلاح فرهنگی اند نیز شامل " گروه مردم " می شوند یا نه؟ اصلا وقتی ما از مردم حرف می زنیم چه کسانی ویا چه چیزهای را در ذهن داریم؟
اگر نگاهی به کاربرد مفهوم مردم در ادبیات سیاسی افغانستان بیاندازیم به نظر می اید که مراد ما افغانستانی ها از مردم همان بخش غالب محافظه کار ( و احیانا) بی سواد جامعه ای ما است که از اقلیت تحصیل کرده و غیر سنتی مجزا اند. حال چگونه چنین فهمی را تیوریزه کنیم و یا تعریف درستی از ان ارایه دهیم؟ چون خود این فهم از مردم به معنای اکثریت چنین و چنان دارای مشکلاتی است مثلا معلوم نیست وقتی میان محافظه کاران و معتدلان و تندروان جامعه نوعی از توازن کمی پیدا می شود ، "مردم" کدام یک از این گروه و یا گروه ها را شامل می شود؟ کدام گروه بخشی از ان نمی شود؟
برای فهم درست تر از این کلمه باید توجه مان را در بیرون از حوزه ای گروه انسانی ، به نهادهای اجتماعی متمرکز کنیم. مردم ازین منظر در واقع گروه انسانی نیست بلکه همان ساختار اجتماعی و نهادهای حاکم بر زندگی ، اندیشه ، کنش و دانش گروهی انسانی است. ازین دیدگاه بحث اکثریت و اقلیت در مورد تعریف مردم بحث بی ربطی است. بحث مردم اساسا ، از یک منظر جامعه شناختی، بحث ساختار اجتماعی است نه بحث کتله ی انسانی .
رویهمرفته عنصر انسان در بحث مردم نیز از یک نگاه مارکسیستی، عنصر مرکزی است. عنصر انسانی بر می گردد به عوامل انسانی که بر نهادهای اجتماعی سلطه دارند. رابطه ای این عوامل با نهادهای اجتماعی رابطه تنگاتنگی است که در بسیاری از موارد تفکیک انان از همدگر نا ممکن می شود. مصداق این سخن را می توان در شکل رابطه ای رهبر مذهبی و مذهب دید؛ رهبر مذهبی نه تنها ممثل مذهب است که در خیلی از موارد به عنوان خود مذهب عمل می کند. اندیشه ای او اندیشه ای مذهب است و حکم او حکم مذهب. ازین نظر میان نهاد مذهبی و رهبر مذهبی در عمل تفاوتی وجود ندارد.
نتیجه ای که ازاین نگاه به پدیده ای مردم برمی گیریم کاملا برعکس پنداشت اولی ما از مردم به معنای اکثریت گروه انسانی است. ازاین نگاه مردم همان اقلیت عامل است که نهادهای اجتماعی را در کنترول دارد.
اگر با این فهم از مردم به بحث اول ما در مورد واکنش مردم به نشر قران فارسی بر گردیم، می توان گفت که انچه اتفاق می افتد همان انعکاس صدای اعتراض مذهبیون در دیوار های اجتماع است نه صدای کتله ای از گروه انسانی مومن که از روی اندیشه و یا تشخیص مبتنی بر ایمان در اعتراض به نشر قران فارسی برخواسته باشد. برای لحظه ای فکر کنیم اگر که نشر قران فارسی از مراجع مذهبی جواز می گرفت و یا امام و پیشوایی ان را کاری درست برای رساندن پیام قران به جامعه اعلان می کرد، واکنش به اصطلاح " مردم" چه می توانست باشد؟
پاسخ این سوال را بر بخشی دگری از پیام ان دوست گرامی ترتیب می دهم : او در بخشی دگر از پیامش مثالی جالبی دارد درمورد توقع مردم از زبان مذهب. او گفته است که وقتی سالی برای بار اول در مسجد قریه به لهجه ای هزارگی در مورد انقلاب کربلا سخن می گفت ، "مردم" به او اعتراض کردند و او را متهم به اهانت به امام حسین کردند. عین کار، البته با نتیجه ی مختلفی ، را من نیز باری انجام دادم. وقتی از منبر پایین می امدم به دو واکنش کاملا مخالف برخوردم: مردی امد و پیشانی مرا بوسید. در مقابل اخند قریه وقتی بالای منبر رفت ، بلند گو را خاموش کرد و بصورت غیر مستقیم از من انتقاد کرد. واکنش های دگران اهسته اهسته پس از انتقاد اخند ترتیب یافتند نه حین به اصطلاح سخنرانی من. من حیرت حاکم بر جو مجلس را می توانستم احساس کنم اما نشانه های از اعتراض و نا خوش امدی را نه.
انچه ازین دو اتفاق نتیجه می گیریم این است که اول: مذهب دارای سمبولهای معیار شده است که فرهنگ مذهب را می سازند و به عنوان رویکرد" سنت شده" توقع اجتماعی را شکل می دهند. هر کسی که خلاف ان کار کند ، همان رویکرد سنت شده را به چالش کشیده است. تعدادی ممکن است در این موارد تعجب کنند و تعدادی هم اعتراض. بسته به وضعیت های مختلف اجتماعی ، تعدادی ممکن چنان "بدعت" را به حساب خلاقیت بیاورند.
دوم: واکنش به اصطلاح "مردم" در چنین خصوصی ، عموما در ارتباط با نهاد ها و مراجع مذهبی شکل می گیرد. اگر که عوامل مذهبی در رد رویکرد تازه سخن برانند ، مذهبی ها نیز به ان ها می پیوندند. اگر عکس این کار انجام گیرد واکنش مردمان مذهبی نیز در تبعیت از ان سامان می یابد.
بنابراین ، انچه در مورد قران فارسی در افغانستان اتفاق می افتد همین مساله ای درگیری نهادهای حاکم مذهبی ( مدرسه ) با رویکرد تازه و سنت شکنی به ضرر سرمایه داران مذهبی است. تاکید می کنم که واکنش های مذهبی دراین مورد اساسا سیاسی است و به مساله ای حفظ ابزار اقتدار و قدرت قهر سمبولیک انان بر می گردد. صدای مردم جز انعکاس صدای مذهبیون در دیوارهای اجتماع بیش نیست.


