از وقتی که کابل امده ام ، هم خیلی تنبل شده ام و هم خیلی مصروف. تنبلی سخت ادم را مصروف می سازد!؟ بارها در این فکر شده ام که چیزی در وبلاگم بگذارم اما نمی شود. خیلی خالی شده ام. دست به نوشتن می برم اما .... باز چیزی در ذهنم نمی رسد. همیشه از خود می پرسم که در این شهر و دراین کشور پر از حرف ، چرا نمی توانم بنویسم؟ بعد فکر می کنم چیزی دراین سکوت است. تنها من نیستم. ازین کشور پر حرف تقریبا هیچکسی حرف نمی زند. شاید قصه های این ملک مال فردا است. کار نسل فردا است! خیلی فکری بدی است. این خیلی. نباید سکوت مان را توجیه کنیم... اما واقعا چرا نمی توانم بنویسم؟
اگر نوشتنم امد در زود ترین فرصت چیزی پست می کنم. اما شاید در یک وبلاگ جدید . می خواهم این وبلاگ ذخیرگاه یادداشت های باشد که دراین چند سال تحصیل نوشته ام. برعلاوه چون دگر در اسیای میانه نیستم... در صفحه ای از اسیای میانه نوشتن معنا ندارد... نگویید چرا ساده عنوان وبلاگ را تغییر نمی دهم؟
-------
برای دل زیبای دختران کابل
گناهت نیست
چشم سیاه
بالا بلند
که از لبخند های عشق بترسی
وقتی حتا
هر خزنده ی سرکهای کابل
بر تو تجاوز می کند
هر عشقی این جا
ناگزیر
پایان ارزو های عاشقانه است
جگر،
مادر راست می گوید
عشق فعل شیطان است
دل را سیاه می کند
+
نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 3:17 بعد از ظهر  توسط ا.غرجی، Elham Gharji
|


