فکاهی مشهوری است این طوری: کسی از یک بچه مکتب پرسید چرا مکتب می روی؟ جواب داد که باسواد شوم. پرسید بعد چی ؟ گفت بعدش کدام مامور دولت می شوم ..مثلا صاحب منصب می شوم. پرسید بعد از اینکه صاحب منصب شدی٬ چی؟ جواب داد منصب های بالاتر می گیرم. مثلا جنرال می شوم. گفت بعدی چی؟ گفت ستر جنرال می شوم. پرسید بعد چی؟ گفت مارشال می شوم. بعد چی؟ گفت هیچ چی دگه.
پرسنده گفت مه خو حالی هیچ چی استم تو بعد ازین همه مغز سر خوردن هیچ چی می شوی. خوب است که اصلا مکتب نرویم.
خلاصه که من فارغ تحصیل شدم. چی شدم ؟ برای خودم هم معلوم نیست. این چند سال چه خواندم؟ چه اموختم؟ هنوز نمی توانم برای خودم جمع اش کنم. به هر حال دوره ای تحصیلی ام پر از تنوع بود. تنبلی ٬ سخت کوشی٬ خستگی ٬ شور و شوق اموختن و دلزدگی. خلاصه جمع که متناقض المتناقضات. دوستان زیاد و متنوع و استادان زیاد و متنوع. همه اش برایم عزیز اند به عنوان سرمایه ی زندگی من.
+
نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 6:55 بعد از ظهر  توسط ا.غرجی، Elham Gharji
|


