وقتی خبر انتقال کودکان کاغذپران باز را خواندم به این فکر افتادم که چرا باید کودکان تبعید شوند؟ مسوولیت اخلاقی تبعید کودکان را کی را باید بدوش بگیرد؟ سازندگان فلم؟ خالد حسینی؟ ویا هم "قوم هزاره" که بنابر پیش بینی های کاملا تحقیق شده! انهارا خواهند کشت؟ برعلاوه فشار روانی که کودکان هم در تبعید و هم از طرف دوستان و اعضای جامعه شان متحمل می شوند را با کدام ارزش دگر در کار انها می توان توجیه کرد؟
همه می دانیم که کودکان کاغذپران باز قربانیانی پیش نیستند که در برابر کمی تشویق و شور بازی در فلم و در بدل کمی پول که به خانواده شان داده اند حاضر شده اند در فلم نقش بازی کنند. انها از سر اراده و قدرت انتخاب خردمندانه و مستقل خود تصمیم بر بازی در فلم نگرفته اند. برای من جالب است بدانم وقتی کودکان کاغذپران باز بزرگ شوند نقش شان در فلم را چگونه خواهند دید؟
بیادم امد که تلویزیون اول روسیه روزی با مردی مصاحبه می کرد که پس از سالها غیبت از انظار عامه حاضر شده بود برای بار اول خود را به مردم نشان دهد بگوید که او همان کودکی است که در فلان فلم مشهور نقش بازی کرده بود. ان مرد می گفت که پس از نشر فلم او مورد تمسخر و ازار دوستان و مردمان شهر قرار می گرفت و این فشار بر او بحدی سنگین بود که تصمیم گرفت تا حد امکان از حضورش در بیرون بکاهد. اینطوری ان مرد همه ای کودکی و جوانی اش را در تبعید درون اجتماعی ( تجرید) سپری کرد.
چه کسی باید مسوول تجرید و تبعید کودکان بازیگر در فلم های باشد که خود انان نمی دانند برای چه منظوری بازی می کنند و یا چه کسی چه فلمی از انها می سازد؟ تجرید و تعبید کودکان را با چه "خوب" می توان توجیه کرد؟
سخن ان دوست گرامی نیز درست است. مردم نیز با ان مخالف اند. وقتی عالمان مذهبی با ان مخالفت کردند طبیعی است که مذهبی ها همه مخالف ان می شوند. پیام ان دوست اما از ناحیه ای دگری برای من مهم شد: پیام او مرا وا داشت تا در مورد مفهوم پر مشکل مردم اندکی فکر کنم. ما همیشه از مردم سخن می زنیم بدون اینکه واقعا فهمیده باشیم که از کی و یا از چه سخن می رانیم .
وقتی می گوییم که مردم نیز با نشر قران فارسی مخالف اند ، مراد ما از مردم کیست؟ ایا غوث زلمی و روشنفکران غیر دینی و جوانانی که طالب اصلاح فرهنگی اند نیز شامل " گروه مردم " می شوند یا نه؟ اصلا وقتی ما از مردم حرف می زنیم چه کسانی ویا چه چیزهای را در ذهن داریم؟
اگر نگاهی به کاربرد مفهوم مردم در ادبیات سیاسی افغانستان بیاندازیم به نظر می اید که مراد ما افغانستانی ها از مردم همان بخش غالب محافظه کار ( و احیانا) بی سواد جامعه ای ما است که از اقلیت تحصیل کرده و غیر سنتی مجزا اند. حال چگونه چنین فهمی را تیوریزه کنیم و یا تعریف درستی از ان ارایه دهیم؟ چون خود این فهم از مردم به معنای اکثریت چنین و چنان دارای مشکلاتی است مثلا معلوم نیست وقتی میان محافظه کاران و معتدلان و تندروان جامعه نوعی از توازن کمی پیدا می شود ، "مردم" کدام یک از این گروه و یا گروه ها را شامل می شود؟ کدام گروه بخشی از ان نمی شود؟
برای فهم درست تر از این کلمه باید توجه مان را در بیرون از حوزه ای گروه انسانی ، به نهادهای اجتماعی متمرکز کنیم. مردم ازین منظر در واقع گروه انسانی نیست بلکه همان ساختار اجتماعی و نهادهای حاکم بر زندگی ، اندیشه ، کنش و دانش گروهی انسانی است. ازین دیدگاه بحث اکثریت و اقلیت در مورد تعریف مردم بحث بی ربطی است. بحث مردم اساسا ، از یک منظر جامعه شناختی، بحث ساختار اجتماعی است نه بحث کتله ی انسانی .
رویهمرفته عنصر انسان در بحث مردم نیز از یک نگاه مارکسیستی، عنصر مرکزی است. عنصر انسانی بر می گردد به عوامل انسانی که بر نهادهای اجتماعی سلطه دارند. رابطه ای این عوامل با نهادهای اجتماعی رابطه تنگاتنگی است که در بسیاری از موارد تفکیک انان از همدگر نا ممکن می شود. مصداق این سخن را می توان در شکل رابطه ای رهبر مذهبی و مذهب دید؛ رهبر مذهبی نه تنها ممثل مذهب است که در خیلی از موارد به عنوان خود مذهب عمل می کند. اندیشه ای او اندیشه ای مذهب است و حکم او حکم مذهب. ازین نظر میان نهاد مذهبی و رهبر مذهبی در عمل تفاوتی وجود ندارد.
نتیجه ای که ازاین نگاه به پدیده ای مردم برمی گیریم کاملا برعکس پنداشت اولی ما از مردم به معنای اکثریت گروه انسانی است. ازاین نگاه مردم همان اقلیت عامل است که نهادهای اجتماعی را در کنترول دارد.
اگر با این فهم از مردم به بحث اول ما در مورد واکنش مردم به نشر قران فارسی بر گردیم، می توان گفت که انچه اتفاق می افتد همان انعکاس صدای اعتراض مذهبیون در دیوار های اجتماع است نه صدای کتله ای از گروه انسانی مومن که از روی اندیشه و یا تشخیص مبتنی بر ایمان در اعتراض به نشر قران فارسی برخواسته باشد. برای لحظه ای فکر کنیم اگر که نشر قران فارسی از مراجع مذهبی جواز می گرفت و یا امام و پیشوایی ان را کاری درست برای رساندن پیام قران به جامعه اعلان می کرد، واکنش به اصطلاح " مردم" چه می توانست باشد؟
پاسخ این سوال را بر بخشی دگری از پیام ان دوست گرامی ترتیب می دهم : او در بخشی دگر از پیامش مثالی جالبی دارد درمورد توقع مردم از زبان مذهب. او گفته است که وقتی سالی برای بار اول در مسجد قریه به لهجه ای هزارگی در مورد انقلاب کربلا سخن می گفت ، "مردم" به او اعتراض کردند و او را متهم به اهانت به امام حسین کردند. عین کار، البته با نتیجه ی مختلفی ، را من نیز باری انجام دادم. وقتی از منبر پایین می امدم به دو واکنش کاملا مخالف برخوردم: مردی امد و پیشانی مرا بوسید. در مقابل اخند قریه وقتی بالای منبر رفت ، بلند گو را خاموش کرد و بصورت غیر مستقیم از من انتقاد کرد. واکنش های دگران اهسته اهسته پس از انتقاد اخند ترتیب یافتند نه حین به اصطلاح سخنرانی من. من حیرت حاکم بر جو مجلس را می توانستم احساس کنم اما نشانه های از اعتراض و نا خوش امدی را نه.
انچه ازین دو اتفاق نتیجه می گیریم این است که اول: مذهب دارای سمبولهای معیار شده است که فرهنگ مذهب را می سازند و به عنوان رویکرد" سنت شده" توقع اجتماعی را شکل می دهند. هر کسی که خلاف ان کار کند ، همان رویکرد سنت شده را به چالش کشیده است. تعدادی ممکن است در این موارد تعجب کنند و تعدادی هم اعتراض. بسته به وضعیت های مختلف اجتماعی ، تعدادی ممکن چنان "بدعت" را به حساب خلاقیت بیاورند.
دوم: واکنش به اصطلاح "مردم" در چنین خصوصی ، عموما در ارتباط با نهاد ها و مراجع مذهبی شکل می گیرد. اگر که عوامل مذهبی در رد رویکرد تازه سخن برانند ، مذهبی ها نیز به ان ها می پیوندند. اگر عکس این کار انجام گیرد واکنش مردمان مذهبی نیز در تبعیت از ان سامان می یابد.
بنابراین ، انچه در مورد قران فارسی در افغانستان اتفاق می افتد همین مساله ای درگیری نهادهای حاکم مذهبی ( مدرسه ) با رویکرد تازه و سنت شکنی به ضرر سرمایه داران مذهبی است. تاکید می کنم که واکنش های مذهبی دراین مورد اساسا سیاسی است و به مساله ای حفظ ابزار اقتدار و قدرت قهر سمبولیک انان بر می گردد. صدای مردم جز انعکاس صدای مذهبیون در دیوارهای اجتماع بیش نیست.
در بی بی سی:
خبر اول:
احمد ضیا مسعود به دنبال انتشار گزارش رشد بشری ( برای گزارشگران بی بی سی ترجمه می کنم : توسعه ای انسانی1 ) گفته است که فساد دولتی یکی از عوامل عدم به اصطلاح توسعه ای انسانی در افغانستان است. ادم وقتی سخنان این بزرگمردان را می خواند در می ماند که موقعیت خود اینان را در دولت چگونه بفهمد. هم کرزی و هم تقریبا همه وزیران او می گویند که فساد دولتی در افغانستان جلو توسعه را گرفته است. سوال من این است: اخر خود این وزیران و معاونان رییس جمهور و ریس جمهور در کجای این سیستم بنام دولت زندگی می کنند؟ ایا ادم باید حساب اینها را از حساب دولت جدا تحلیل کند؟
سخن اقای مسعود نشان می دهد که مسوولان دولتی حکومت کرزی در این موارد کوشش می کنند با توجه به عنصر فساد از مسوولیت دولتی فاصله بگیرند و به عنوان ناظر ابراز نظر کنند. این سیاست دو معنا بدهد: یکی گریز از مسوولیت پذیری و دوم اظهار ناتوانی برای ایجاد تغییر. دراین صورت از این ها بپرسیم که شما در دولت چه می کنید؟ اصلا وجود خود را در دولت چگونه تعریف می کنید؟
خبر دوم
وزیر تجارت افغانستان در مورد بالا رفتن قیمت مواد غذایی در افغانستان گفته است که اعلام وضعیت فوق العاده در پاکستان یکی از دلایل بالا رفتن قیمت مواد غذایی در افغانستان است.2 اقای وزیر گفته است که " اگر وضعیت فوق العاده در پاکستان ادامه یابد من شخصا به صراحت می گویم که این ضربه دیگری است که پاکستان را ما را می زند" .
ایا شما این سخن را معقول می بینید؟ اصلا معنای این سخن چیست؟ مشکلات پاکستان بیشتر از ان مشکلات اقتصادی افغانستان در حال حاظر است. چرا اصلا از هر فرصت استفاده کرده و این کشور بیچاره را بکوبیم؟ پاکستان بلی که بخشی از مشکل افغانستان بوده است اما ایا پاکستان وضعیت فوق العاده را برای افزایش مواد خوراکی در افغانستان اعلان کرده است؟
اصلا افزایش قیمت مواد خوراکی در افغانستان و منطقه به هفته ها پیش از اعلام وضعیت فوق العاده در پاکستان بر می گردد. در کشور های اسیای میانه این مشکل کاملا مساوی با مشکل در افغانستان است. ایا می توان گفت که افزایش قیمت مواد خوراکی در اسیای میانه هم بسته گی به وضعیت فوق العاده در پاکستان دارد؟
من نمی گویم که این وضعیت هیچ تاثیری بر افغانستان نداشته است. حرف اصلی این است که مسوولان دولتی در افغانستان حتا ازین مساله نیز استفاده سیاسی می کنند تا گناه پاکستان را در انظار مردم افغانستان بیشتر کنند. این سخن را کنار می گذاریم که در حقیقت وضعیت در پاکستان در چه حالی به نفع افغانستان است. کمتر کسی به این می اندیشد که روند در پاکستان می تواند تاثیرات گسترده ای بر وضعیت در افغانستان داشته باشد و دولت افغانستان از چه وضعی در پاکستان باید حمایت کند.
در وبلاگستان
سخیداد هاتف ، یاسین رسولی و میرحسین مهدوی در مورد قران فارسی چیز های مفید نوشته اند. من نوشته های هر سه را خواندم. به نظر من جنجالهای که در پی نشر قران فارسی ایجاده شده نه دور ایمان داری بوده است و نه هم دور مدرنیته. این ها بحث های است که ما خود ان را ایجاد می کنیم ( البته نمی گوییم کاملا بی ربط اند). فارسی شدن زبان قران مشکلی برای مردم عادی و مومن بوجود نیاورده است. کسانی که با ان مشکل دارند گروهی است که اتوریته اجتماعی انان در پس زبان عربی جای گرفته است. اصلا همین گروه است که اعتراض دارد و همین گروه است که ان را محکوم می کند و مردم را بر علیه ان بسیج می کند.
نشر قران فارسی بدون متن عربی ان حرکتی نمادین برای اتش زدن سرمایه ای نمادین گروهی است که هم هویت و هم اقتدار شان از زبان عربی ( به عنوان سمبول مستقیم دین و دانش دینی) ریشه می گیرد. به نظر من واکنش ها را خوبتر می توان ازین دیدگاه ارزیابی کرد. ورنه قران خیلی ها پیش به فارسی ترجمه شده بود و ترجمه ان به زبان فارسی نه ایمان مردم را به مخاطره انداخته بود و نه هم انها را در فهم قران کمک کرده بود. این که چرا به ترجمه ای فارسی با متن عربی ان اعتراض نکردند که به نسخه ای فارسی بدون متن عربی ان اعتراض دارند روشن می کند که مساله ربطی به چیز دگری دارد نه به ایمان و بی ایمانی و یا به فهم و نا فهمی قران.
زبان عربی به عنوان ابزار تببین اقتدار مذهبی در جوامع غیر عرب نشانه ای انحصار علم دین و قدرت مذهبی و اهلیت و صلاحیت صحبت در مورد دین توسط عالمان دینی بوده است. به زبان دیگر ، زبان عربی به مثابه ای نشانه ای اسلام و اگاهی دینی ، منبع قدرت سمبولیک عالمان مذهبی و یا طالبان دین بوده است. انها با زبان عربی ( یعنی زبان دین ) توانسته اند بارها دگران را از صحنه ای گفت و گو بر سر دین حذف کنند.
برای من قضیه از این زاویه بیشتر قابل توضیح می شود تا زوایای دیگر. نشر قران فارسی بزرگترین سرمایه و قدرت سمبولیک عالمان دینی را در جامعه ای ما تهدید می کند و این ها اگاهانه بران اعتراض می کنند و با بسیج مردم می خواهند از این گرانمایه ترین سرمایه و اهنین ترین قدرت شان حفاظت کنند.
این سخنان را من خارج از این بحث مطرح می کنم که ایا نبض نشر قران فارسی بدون متن عربی ان خوب است یا بد و یا پیامد های ان برای تفکر دینی و یا اعتقاد دینی در جامعه ای ما چه می تواند باشد. در واقع در جوامع مثل افغانستان من مطمیینم که نه این کار ما را مدرن می کند و نه هم ایمان ما را مستحکم و یا سست می کند چون در جوامع مثل افغانستان برخورد ما با قران برخوردی عاقلانه و تحقیقی وجست و جو گرانه و یا اندیشمندانه نیست. قران قرن پیش به فارسی و به انگلیسی و دیگر زبان ها ترجمه شده بود و ترجمه ای ان به زبان فارسی افغانستان و ایران را به مدرنیته نرساند. قران به هر زبانی که باشد برای مردم افغانستان حرف خداست. ما وقتی به سخنان عالم مذهبی شک نکنیم و حرف انها را بدون شک بپذیریم چگونه انتظار داریم فارسی کردن زبان خدا ما را زبان ما را در برابر دین بگشاید؟ فارسی شدن قران ضرورتا ما را وارد مرحله ای مدرنیته نمی کند هرچند ممکن است از نظر سمبولیک دارای نتایجی جزیی باشد.
----
1. نمی دانم اصولا چه فرقی میان اصطلاحات رشد بشری و توسعه ای انسانی است. سابق می گفتند که لغات عربی را با واژه های فارسی باید بدل کنیم تا زبان مان را سره سازیم. دراین مورد که این مساله وجود نداشته است. هم رشد بشری عربی است و هم توسعه ای انسانی.


