تازه درس هایم شروع شده . ازین که درسهایم شروع شده هم دق ام و هم خوشحال. دقی ام بخاطر این است که با اغاز همین سال، سالهای خوب دانشگاهم به پایان می رسد. خوشحالم ازینکه بالاخره دوره انتظارم پایان می یابد و من می توانم با طی ده ماه دگر بروم وطنم و...
فکر می کردم پس از تعطیلات می توانم جدی تر و پر انرژی تر به نوشتن بپردازم. اما این فقط یک فکر بود. حالا که می نشینم که چیزی بنویسم ، خود را خالی تر از هر وقت دگر احساس می کنم. در ذهنم خیلی چیزهاست که می خواهم درباره ای انها بنویسم اما همین خیلی چیزها در فرجام هیچ چیزها می شوند. چیزهای که می خواهم در باره ی انان بنویسم در نظرم بی محل و یا بی مقدمه می ایند. تنها وقتی که می توانم خیلی خوب ( به نظرم خودم) بنویسم، زمانی است که کسی پرسشی طرح کرده باشد. پرسشی های که خود طرح می کنم برای خود جواب می دهم. نمی دانم چرا فکر می کنم که وبلاگ جایی است که ادم دران با کسی و با کسانی د رگفت و گو است. ازین رو احساس می کنم که مطلبی برای بحث باید وجود داشته باشد که ادم در باره ای ان بنویسد.
مطالب وبلاگ دوستان دگر را می خوانم . نوشته ها ی برخی ها پرسش برانگیز اند و نیاز به بحث های عمیق دارند. نوشته های برخی از نظر موضوع برایم جالب نیستند. در مورد انهای که به بحث نیاز دارند نیز گاهی مجبور می شوم چیزی ننویسم. بخاطری که بسیاری وقت ها در وبلاگستان ما پرداختن به مطالب دگران به جنگ قلمی و دفاع و حمله ای پی در پی تبدیل می گردد که اغلب نه بر اساس بحث های اکادمیک وعمیق، بلکه برپایه ی .... برباد دادن ها واکنش های احساساتی پیش می رود. دراین میدان تا هرچه انرژی داریم می زنیم حتا اگر طرف مقابل گپ معقولی هم داشته باشد به هرشکلی که شده جوابی منفی ترتیب می دهیم.
خوبترین چیزی که ماشین نوشته ها و یا گپ هایم را به اصطلاح چالان می کند سوال مستقیم دگران است. البته که سوال تا سوال فرق می کند و ادمی نمی تواند پاسخی برای هرچه داشته باشد و منی نادان نیز چنینم. اما خوبی هرگونه سوال این است که ادم را به فکر می اندازد.
دیروز ، کسی از من در مورد خدا سوالی کرد که می خواستم پاسخ ام را دراین جا بیاورم. اما از انجا که بحث در این موارد در کشور ما حساسیت برانگیز و کشنده است تصمیم گرفتم چیزی ننویسم. در کشوری که یک توپ فوتبال جنجال می افریند گپ زدن در باره ای خدا با خطرات جدی همراه است. ببنید که چقدر محافظه کار شده ام! اصلا این بعدی ها فکر می کنم که کشتن خدا و یا سلمانی بردن خدا و دوباره ارایی دین ( هرچند ضرورتی نیز باشد) ضرورت های اولیه ما نیست. اگر تعویذ ملا واقعا کار امدی دارد بگذاریم مردم تعویذ نویسی و تعویذ گیری کنند. خرافات خواندن محض خیلی چیزهای سنتی که در عصر مدرن نشان اندیشمندی شده بود ( است ) در نفس خود دست اورد و کار بزرگی نیست چه که نهاد های زندگی مدرن نیز انچنان پاک از خلل نیستند. اصلا بحث تعویذ و درمان روانی به شیوه علمی، فقط بحث اعتماد اجتماعی به دو نوع سیستم درمانی است. چیزی بیشتر ازین نیست. خیلی چیزها در مورد اندیشه ی مدرن و اندیشه ی غیر مدرن تقریبا همین طور است؛ هیچ کدام به اصطلاح " فی نفسه" برتر از دگری نیست. تا انجا که مربوط به جامعه می شود این ایمان اجتماعی به یکی ازین دو سیستم اگاهی و اندیشه است که به ان توانایی می بخشد نه ارزش فی نفسه انها.
کجا می خواهم بروم؟
خوب است همین جا بس کنم.
درود ،
یعنی که امدم. بلی. این چند روز به وبلاگ دوستان فعال و هنوز نویسنده سر زدم و خوب وبلاگ گردی کردم. از فلسفه و ادبیات تا جنگ و دعوا های لفظی ( تا دلم را نگرفتند) خواندم. در فکر این شدم که چه بنویسم. دلم می گوید بنویس: رویا، دنبالت خیلی دق شده ام. اما بعد که چرت می زنم با خود می گویم بی عقل مردم چه بگویه. کدام گپ جدی نوشته کو که به درد افغانستان بخوره، خدمتی به وطن و فرهنگ شوه. همانند ادمان کلان بحث های محکم راه بیانداز و ...
خیلی ها خیلی راحت، و هر وقتی که بخواهند بنویسند، می نویسند. قصه های مسافرت شان را ، اتفاقات روزمره شان را ، گفت و گو هایشان با دوستانشان را و.. هرچه را می بینند و می شنوند می نویسند. اصلا وبلاگ برای همین چیز ها درست شد. انهای که مسافرت می رفتند از وبلاگ برای حفظ ارتباط میان دوستان و خانواده شان استفاده می کردند. عکس نشر می کردند و گفتنی هایشان را با دوستانشان ازین طریق در میان می گذاشتند. در کل وبلاگ نویسی جنبه ای سرگرمی داشت ( وبرای اکثر مردم هنوز چنین است).
اما کارکرد وبلاگ خیلی سریع از این حدود فراتر رفته است؛ وبلاگ را خود به نهادی ( به اصطلاح معمول، مجازی) تبدیل کرده که ظاهرا پنهان و جدا از جامعه ( در درون دنیای الکترون) عمل می کند اما در واقع در تماس با جامعه زندگی می کند ، و به عنوان ذخیره گاه انرژیی عمل می کند که نتوانسته است خود را در محیط باز اجتماعی به مصرف برساند. این انرژی همان دغدغه ها و افکاری اند که یا به دلیل نبود امکانات مالی و یا به دلایل سیاسی ( تحت کنترول رژیم ها و جوامع بسته) و یا هم به دلایل دگری امکان بازتاب و یا مصرف نمی یابند.
می گویند انرژی نمی میرد. انرژی را تنها می توان انتقال داد. این یک نظریه ای علمی در فزیک است. در محیط اجتماعی نیز این اصل مصداق بسیاری می تواند داشته باشد. در جوامع بسته ( هم از نظر فرهنگی و هم از نظر سیاسی) ، ظاهرا همه جا تحت کنترول جامعه است اما انرژی که در مخالفت و یا مخالف با وضع جامعه تولید می شود در اشکال مختلفی در جاهای دگری ذخیره می شود؛ در هنر و ادبیات و یا هم در کلوب ها و گروهای به اصطلاح زیر زمینی. این انرژی از مجراهای دگری بیرون می ریزد: ادبیات انتقادی ( اعتراضی) ترور و تبهکاری گونه های از بازتاب این انرژی در اشکال دگر است.
فساد و فحشا گونه های دگری از انرژی اند. این دو نیز به مثابه ای انرژی نابود شدنی نیستند. در جوامع بسته ظاهرا درجه ای فحشا در حد اقل ان به نظر می رسد اما در واقع این طور نیست. خیلی ها فکر می کنند که می توان با ایجاد سیستم سختگیرانه فرهنگی با این پدیده مبارزه کرد. اما در عمل، مبارزه برای نابودی این انرژی از همان اغاز رو به شکست است. این انرژی مجراهای دگری برای نشر پیدا می کند؛ محل های پنهانی برای تجارت جنسی و گروه های زیر زمینی که به این کار مشغول اند نمونه های از ان است.
گپ کجا بود؟ ها. در مورد وبلاگ نویسی. وبلاگ و وبلاگ نویسی برای نسل امروز جهان به ذخیره گاه انرژی تبدیل شده است. در جهان وبلاگ چه چیزی را که نمی خوانی و چه چیزی را که نمی بینی! از وبلاگ های مذهبی و مخالف مذهب گرفته تا وبلاگ های هم جنس بازان. حتا القاعده و گروه های تروریستی وبسایت دارند. ایا این واقعا کارکرد وبلاگ به عنوان یک وسیله ای ارتباطی است که توجه مردم را به خود جلب کرده است یا نه همان ظرفیت ان به مثابه ای فضای تازه ای است که دران انرژی های سرکوب شده فرصت رهایی می یابند؟
هر دو قضیه همزمان در مورد وبلاگ مطرح اند. انهای که می خواهند به جورج بوش و یا خامنه ای دشنام بفرستند بیشتر( در قدم اول) متوجه مصرف انرژی شان اند تا اینکه واقعا فکر کرده باشند با دشنامنامه نویسی جامعه و یا وضع مخالف بوش و خامنه ای را پدید اورند. اما وقتی ( در قدم دوم) فحش ( پیام) نویسنده به خواننده (گیرنده ها) می رسد، عملا کاری نیز (به نفع و یا ضرر) فرستنده ( وبلاگ نویس) سامان می دهد: مخالفان بوش و خامنه ای به وبلاگ پیوند می خورند و اینگونه نقش کارکردی وبلاگ اشکار می گردد.
ما در جهان وبلاگ ، جهان موازی با جهان واقعی ( هرچند جهان وبلاگ نیز خیلی واقعی است) اباد می کنیم. هر گروهی جهان خودش را اباد می کند؛ تعدادی خانه ای کوچکی برای گفت و گو با معشوق شان می گشایند. هم جنس بازان در صدد ابادی جهان خود اند و مذهبیان در تلاش حفظ جهان خویش. مخالفان سیاسی رژیم جمهوری اسلامی و دولت جورج بوش، دولت خود را در وبلاگ می سازند و اسمایی، سمیع حامد را طول و ترازو می کند. با این خصوصیات ایا جهان وبلاگ واقعا ذخیره گا انرژی ادم ( و آدمان) امروزی نیست؟
بخشی زیادی از مسایلی که در وبلاگ ها انعکاس می یابند، در رسانه ها نیز بازتاب می یابند. اما وبلاگ هنوز خصوصیت و توانمندی خود را دارد. وبلاگ به هر فرد و هر جمعی فرصت فعالیت می بخشد و ازینرو منحصر به فرد است. رسانه های چاپی مثل کتاب و روزنامه و فلم در بند چیزی بنام فورم و ساخت تخصصی (پروفشنلزم) است و در درون ساختار مشخصی ارتباطی عمل می کنند و دارای قواعدی برای فعالیت اند. اما وبلاگ ازین قیود رهاست. وبلاگ نویس می تواند هر کسی باشد و هرچه را بخواهد به هر شکلی می تواند بنویسد و انرژی اش را در فضای باز رها سازد.
چه می خواستم بگویم؟ هیچ چی. کمی انرژی رها ساختم. در اینده باز از این کار ها خواهم کرد. تا اینده.


