تبليغاتX
صفحه ای از آسیای میانه


دو بیتی

بی تو برهم خورده از این پیش نیز

بوده ام – شک نیست ازاین بیش نیز

روزگارم هیچ و بربادم کند

بی تو خالی می شوم از خویش نیز

***

درعشق

عشق را در من نه

مرا در عشق بیاور!

***

زندگی

نگاه می کنی

چنان که پرنده ای به دانه ای.

اما تنها تو نیستی که...

شکارچیانی زیادی پشت درخت ها ایستاده اند

 

***

تیر

تیر بدانسو می رود که ازان سو می اید

***

  

برای شکیبا سانگه اماج و ذکیه ذکی

 

سخن گفتید ، خطر کردید

گرچند  بی زبان نیز خاموش تان می کنند.

 

شب که شد

در تاریکی ....

وقتی... خواب رفتند

آرام  آرام گریه کنید.

 

----

با این نمی دانم چیز ها رفتم به تعطیلات تابستانی. اگر زندگی بر گرداندم اواخر اگست برخواهم گشت .ممنون از دوستانی که تا ایندم با من بودند.

 

آسمان یارتان

الهام غرجی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 11:29 قبل از ظهر  توسط ا.غرجی، Elham Gharji  | 



روزی در یک وبلاگ ایرانی مطلبی خواندم در باره ای شعر شاعران افغانستان. نویسنده ادعا کرده بود که شاعران افغان حرف چندانی برای گفتن ندارند. همه از عشق می گویند و از ارزوهای ابتدایی درحالیکه شاعران ایران ارزوهای بلندتری مطرح می کنند.

من انزمان کمی دراین باره فکر کردم و در ذهنم این پرسش مطرح شد : ایا نوع ارزوی مطرح شده در شعر می تواند به شعر امتیاز ببخشد؟ اصلا شعر در باره ای ارزوهای بلند است؟

من به شعر علاقه دارم.  البته زیاد شعر نمی فهمم ( نمی دانم چه چیز را در شعر باید فهمید؟). اما دنبال حرف در شعر می گردم. حرف را نیز یافتن منطق و کشف رابطه ای در انچه شاعر می بیند و تجربه می کند ٬ می دانم. هر کسی دنبال چیزی می گردد. پس  "حرف" در شعر نیز برای هر کسی متفاوت است.

حالا یک پرسش دشوار : شعر ایران پر حرف تر است یا شعر افغانستان؟

دراین مورد٬ نظریاتی از اهالی ادب ایران را در قسمت های ازین گزارش در  آتی بان  خواندم.

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 2:21 بعد از ظهر  توسط ا.غرجی، Elham Gharji  | 



 

قتل ذکیه ذکی به این فکر قدرتی بیشتری می بخشد که شکیبا سانگه اماج و شیما رضایی در اثر خصومت های شخصی کشته نشده اند. این همه مثال های از زن کشی در وطن عزیز ! ما افغانستان است که کوههای سر به فلک کشیده و رود های همیشه خروشان اش تنها عزت و ابروی ما در طول تاریخ در جهان بوده است.

چرا می کشند؟

برای انکه صدایشان را می شنوند؟ برای اینکه شنیدن صدای زن حرام است؟ برای اینکه زن از خانه بیرون رفته است؟

من عمیقا گیج ام . نمی دانم چگونه می توان این چیزها را  بصورت منطقی توضیح داد. می شود گفت که بخشی از جامعه طالب است و طالب زن ستیز است. طالب زن کش است. پس طالب می کشد و دلیلی هم ندارد. ایا این پاسخ به همه ای سوالات است؟

یقینا نه. تنها سه زن ژورنالیست و یک فعال حقوق بشر ( عمه جان) را نکشته اند. انکه شعر می گفت را نیز کشتند. انانی را که  نکشته اند، زندگی را انگونه برایشان دشوار ساخته اند ، که خود خود را به اتش می اندازند. دگرانشان صرفا خاموشانه خفه می شوند . خاک به گور شان! اهمیت خبری ندارند و ما هم  مرگ شان را گزارش نمی دهیم.

کسانی هستند که همه ی جرم ها را به گردن مجاهد و طالب می اندازند. می گویند که انها وضعیت را تنگ کرده اند. انها با کشتن ها و کشتار ها و جهادیزم! فضای اجتماعی را برای ما تنگ ساخته اند. . مجاهد نیز به سیاف و ربانی و محقق می گویند. اما نادیا انجمن را که اسماعیل خان نکشت؟

حدود چند ماه پیش در هرات اتفاقی افتاد که هیچ کسی، حتا اعضای خانواده زن به ان توجه چندانی نکردند. قصه! ازین قرار است : برادر شوهر زنی از ایران برگشت.  زن از خوشی او را در اغوش گرفت و صورتش را بوسید. همان روز، شوهر زن، بینی زن را برید و دو هفته در جیبش گذاشت تا بینی در جیب مرد گندید! کسی بینی را دوباره به او ندوخت. پس چی دگه ؟  زن بی بینی هنوز می تواند لت بخورد و فحش بشنود و تحقیر شود. هنوز برای مردن زنده است.

گناه را به گردن کی بیاندازیم؟

اول باید بدانیم ایا می توان گفت که این یک گناه است؟ ایا می توان به مردی که بینی زنش را می برد قبولاند که او گناه می کند؟

دشواری کار درهمین جاست. گناه  در همه ای موارد ، یک مفهوم قانونی نیست. یک مفهوم اخلاقی هم نیست. بیشتر یک مفهوم اجتماعی است خصوصا در مورد زن کشی. زنی را که صورت مردی دگری را ببوسد باید بینی برید. این گناه نیست. توجیه این عمل نیز بدست سیستم فرهنگی جامعه است نه در اخلاق فردی شوهر زن. هیچ همسایه ی برعلیه ای مرد هراتی شکایت نکرد. در بدل ممکن است او برای چنان غیرت مردانه! امتیاز هم گرفته باشد.

چه کنیم ؟

مردی را بکشیم که زن را کشته است؟ ایا این کار کافی است؟ می توان با این کار زن را نجات داد؟

نه. با کشتن شرور نمی توان شر را نابود کرد. باید سیستمی را اصلاح کرد که شرور دران احساس امنیت می کند. دست به اصلاح فرهنگی زد که زن کشتن دران حکم مباح را دارد. زن کشتن ما ریشه در فقر ما ندارد چه بسا که ثروت ما ما را برای این کار به مراتب تواناتر و دلیر تر می سازد.  ذهنیت ما و "انسانیت فرهنگی"* ما زن می کشد. با این بخش از هستی خود بجنگیم. جنگ البته با این بخش نیازمند نبرد در سنگرهای مختلفی است که بیشترش در بیرون از ما قرار دارند و جهان ما را کنترول می کنند. این ها نیز ادم ها نیستند. افراد نیستند. محقق یا ربانی نیست. نهاد های اند که در تبعیت ازانها زن می کشیم. زبان یکی از انهاست. مثلا کلمه ای "غیرت". اگر جامعه را گفت و گو و زبان تعریف کنیم٬ این کلمه ای لعنتی یکی از خطرناکترین و مرگ اور ترین کلمه ها است. همینگونه نهادهای دگری اند که "انسانیت" ما را از خود متاثر می سازند. مذهب و فرهنگ و سیاست....و...در کدام سنگر اول بجنگیم ؟ دراگرچه بلی و اما بخوانید

----

*از انسانیت فرهنگی سخن زدم. منظورم این بود که انسان ها موجودات الهی یکسان با ذات انسانی مشترک نیستند گرچند چیزهای بسیاری ما را با هم شبیه می سازند. انسانیت ما ان بخشی از ماست که با ان فکر می کنیم و به گونه ای مشخصی فکر می کنیم. ان بخش از ماست که مشخص می سازد  این چیز را نباید خورد و ان را کار را نباید کرد و برعکس.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 2:27 بعد از ظهر  توسط ا.غرجی، Elham Gharji  | 



 یاد داشت قبلی که در دو قسمت نشر شد، سوالهای را مطرح کرد که به نظرم خوب است در باره ای ان کمی بحث کرد. هاتف عزیز نوشته بود که از بحث من چنین می براید که حقوق بشر قانون است. در حالیکه به نظر او ( هاتف) حقوق بشر قانون نیست.

 

من در پاسخ کوتاهی که در قسمت پیام ها نوشته بودم توضیح داده بودم که  حقوق بشر، بلی،  قانون است. بخشی زیادی از ان شامل قوانین بین المللی می شود.  بغیر از اعلامیه ای جهانی حقوق بشر که حیثیت اعلامیه را دارد، همه ای پیمان نامه های مرتبط به این اعلامیه ، مثل عهدنامه ای حقوق مدنی و سیاسی، پیمان نامه ای منع شکنجه، پیمان نامه ای رفع  تبعیض نژادی و ... همه اسنادی اند که عملا به عنوان قانون بین المللی حقوق بشر در کشورهای عضو این پیمان نامه ها عمل می کنند. تخلف ازین پیمان نامه ها بازخواست عدلی را درپی دارد که از طرف نهاد های قضایی مثل دادگاه بین المللی عدالت، کمیته ای حقوق بشر سازمان ملل متحد و دادگاه های منطقه ای حقوق بشر ، مانند دادگاه حقوق بشر اروپا عملی می شوند. تحت پیمان نامه های یاد شده ، هر فردی شاکی از هر گوشه ای جهان ، که در دادگاه های محلی ( کشورش ) برای بازخواست عادلانه ناکام شده است، می تواند دراین دادگاه ها شکایت کند.

 

 در میان نهاد های قضایی حقوق بشر ، دادگاه بین المللی عدالت ، بیشتر روابط کشور ها را در ارتباط حقوق بشر تنظیم می کند. یعنی این دادگاه صرفا از طرف حکومت ها شکایت می پذیرد و برای شکایت فردی باز نیست.

 

به این ترتیب، حقوق بشر خصوصیت و خاصیت قانون را دارا می باشد، و انطور که هاتف گفته است، کار "باید" را می کند نه که گپ "هست" را بزند. گر چند اکثر قوانین بین المللی از قدرت اجرای برخوردار نیستند اما تصامیم نهاد های قضایی حقوق بشر بمرور زمان از قدرت اجرایی نسبتا قوی ی برخوردار گردیده است که بیشتر مدیون افکار عامه است تا کارکرد کدام ارگان اجرایی بین المللی.

 

خوب. تا اینجا بحث معلوماتی بود. اصلا می خواستم روی حرف دگر هاتف تمرکز کنم که گفت بود:

 

 " حقوق بشر را در دایره ی هست ها آوردن به تعریف تازه ای از بشریت می انجامد که ممکن است بسیاری قبول اش نداشته باشند"

 

براستی حقوق بشر تحولی کلانی در نیم قرن اخیر در جهان پدید اورده است. وقتی برای بار اول اعلامیه ای جهانی حقوق بشر در سال 1948 تصویب شد، برخی از مجامع علمی با ان مخالف کردند. اولین واکنش تند از جانب انجمن انسانشناسی امریکا بود که با نشر اعلامیه ای در سال 1967 ، اعلامیه ای جهانی حقوق بشر را کاملا مردود دانست. انسان شناسان بصورت کلی در مورد اعلامیه ای جهانی حقوق بشر حساس بوده اند و اکثریت قاطع انان مخالف اندیشه ای  جهانشمول ارزشهای اعلامیه ای حقوق بشر بوده اند.  استدلال اصلی انان این بوده است که ارزشهای این اعلامیه جهانشمول نیستند و تعدادی زیادی از انان اعلامیه را نوعی از توسعه طلبی فرهنگی غرب بر جوامع و فرهنگ های بومی در دگر گوشه های جهان دانسته اند.

 

از نظر فلسفی، بحث حقوق بشر هنوز با دشواری های زیادی روبروست. گرچند بحث حقوق بشر بیشتر یک بحث کلامی است تا بحث فلسفی، با انهم ، بحث های فلسفی زیادی تا هنوز در این مورد جریان دارد. مباحث اصلی را تعریف "انسان" و "حقوق بشری"  او شکل می دهند. از انجا که این بحث ها دگر تنها مربوط حوزه ای فلسفه نمی شود، مجامع علمی با نظریات گوناگونی دراین ارتباط پیش می ایند که به این بحث  پیچیده گی بیشتری می بخشند.

 

انطور که گفته شد، اولین سوالی اساسی که دراین مورد مطرح می شود همان کیستی انسان از دیدگاه های مختلف فلسفی، جامعه شناختی، روانشناختی و انسانشناختی است. برای عالمان علوم اجتماعی ،انسان  موجود اجتماعی، فرهنگی، روانشناختی و زبانی است. دراین طرز دید ، انسانی که نیاز و ارزش و حق اش جهانشمول باشد ، وجود ندارد.از این دیدگاه،  به تعداد جوامع مختلف ، انسان مختلف و خواست انسانی مختلف و ارزش انسانی مختلف وجود دارد.

 

اما انچه که به این اندیشه ( حقوق بشر ) قدرتی گسترده می بخشد، پتانسیال ویژه ای این فکر برای ایجاد سیستم فرهنگی و حقوقی جدید  درجهان معاصر است. حالا با گذشت بیش از پنجاه سال از تاریخ اندیشه ای حقوق بشر، بخشی بزرگی از ارزشهای ان عملا به اصول عمومی در جهان تبدیل شده اند. جوی اخلاقی پدید امده تحت تاثیر اندیشه ای حقوق بشر قدرت بیشتری به ان می بخشد.

 

 پیشرفت های سریع در نشر اندیشه و ارزشهای حقوق بشر ( انطور که امروز می شناسیم اش) باعث شده است که سیستم تعامل فرهنگی در سراسر جهان دچار دگرگونی شود. این پیشترفت ها به سهم خود بر این بحث ها تاثیر می گذارند. این تاثیرات البته خیلی ملموس بوده اند. اینک ، رفته رفته مجامع اکادمیک نیز ، به شمول انجمن انسانشناسی امریکا، دیدگاه شان را در برابر حقوق بشر ملایم تر می سازند. در سال 1999 ، این انجمن اعلامیه ای دگری نشر کرد که با تکیه بر اصل نسبیت فرهنگی در بحث ارزشها و قوانین بین المللی، یکسری از ارزشهای عمومی ان را تایید کرد.

 

 به عقیده ی من بحث های فلسفی بر سر جهانشمول بودن و عدم جهانشمول بودن قوانین حقوق بشر، ازین پس توفیقی چندانی ندارند به این دلیل که ، اول، هیچ چیزی در جهان  "ذات جهانی" نداشته است؛ دیدگاه های بشر در طول تاریخ در مورد جهان و انسان و نیاز و طبیعت ! او فرق کرده و بصورت متداوم دچار دگرگونی بوده است. دوم اینکه چیزهای که امروز جهانی به شمار می روند ،  در حقیقت چیزهای "جهانی شده" ی اند  که تحت تاثیر شرایط و قوه های متفاوت مانند جنگ، سیاحت، تجارت، سیاست، تکنولوژی و مبادلات فرهنگی، جهانی شده اند. ازین دیدگاه بحث جهانشمول بودن ارزشها و نیاز های انسان دگر مدیون فلسفه و استدلال های فلسفی نیست؛ انسان امروز مدیون جهان خود است نه اگاهی فلسفی. عمر اگاهی فلسفی به عنوان محرک رفتار و منبع دانش جامعه ای بشری، با تسلط علم و تکنولوژی پایان یافته است. حالا سیاست( نه به معنای زور) و قوه های مختلف اجتماعی در سمت دهی جهان و انسان امروز نقش دارد. جهان امروز خود ،حقیقت های خود را پدید می اورد.

 

تا انجا که به حقوق بشر مربوط می شود می توان ادعا کرد که  تحولات جهانی،  رفته رفته حقوق بشر را به واقعیت بسیار مهم در زندگی انسان تبدیل می کند.

 

 البته و صد البته که یک مساله ای دگر را نیز نباید فراموش کرد و ان ساحت و دامنه ی توسعه ی حقوق بشر به عنوان یک ارزش" جهانی شده " است. "جهانی شدن " به هیچوجه یک عمل سراسری نیست. چیزی خیلی جهانی است مثل کوکا کولا . و چیزی در مقایسه با ان کمتر جهانی است مثل ودکا. گاهی هم یک چیز قبلا خیلی جهانی،  رو به زوال می گذارد و نابود می گردد. مثل سیستم پادشاهی مطلقه و باور به قداست شاهان.

 

با حقوق بشر ببنیم که کدام یکی اتفاق می افتد؛ ناکامی یا توفیق؟ پیشرفت در هر جهت ، انطور که هاتف عزیز  گفته است٬ باعث تحولاتی در تعریف انسان خواهد شد.

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 11:13 قبل از ظهر  توسط ا.غرجی، Elham Gharji  | 



قسمت پایانی

بر گردیم به افغانستان. در افغانستان جنگ شد و صدها هزار انسان کشته شدند. ده ها هزار مورد نقض حقوق بشر اتفاق افتاد. حالا که وقت ان رسیده است که به داد قربانیان جنگ برسیم ، با به اصطلاح ناقضین حقوق بشر چه کنیم؟

 

فرض  کنید ما سیاف ، خلیلی، محقق ، دوستم و ربانی و ... را به محکمه کشاندیم و حکم اعدام بر همه صادر کردیم و این کار را نیز انجام دادیم، بعد چی؟ ایا ما توانستیم با این کار حقوق بشر را بر اندیشه و عمل صاحبان قدرت در افغانستان ، و بر ذهنیت مردم افغانستان چیره سازیم ؟ ایا اینان پس از مرگ به شهدای مقدس انانی تبدیل نمی گردند که فکر می کنند، انها برای حقوق و امنیت و عزت شان مبارزه کرده بودند؟

 

این سوالها به این خاطر طرح نمی شوند که بگوییم ما باید مساله ی حقوق بشر را در ارتباط با این رهبران فراموش کنیم؛ گپ من این است که مساله ای حقوق بشر در جامعه ای افغانستان با مسایلی بسیار پیچیده ای درمانده است که ریشه در سیستمی دارد که کارکرد اجتماعی حقوق بشر را دچار مشکل می سازد. ناقضین حقوق بشر ، برای تعدادی جنایت کار و ناقض حقوق بشر اند و برای تعدادی دیگر قهرمانان و حافظان منافع و وجود شان. با این حال چگونه می توان حقوق بشر را با تنبیه و محاکمه ای کسانی که از حمایت اجتماعی در سطحی از جامعه برخوردار است، وارد سیستم ارتباط اجتماعی کرد؟

 

نقض حقوق بشر و جنایت علیه بشریت در افغانستان مسایلی نیستند که محدود به فرمان این رهبر و ان رهبر برعلیه ای همدگر بوده باشند؛ ما جامعه ای داشتیم که بر علیه ای خود می جنگید و خود را نابود می کرد. دراین کشتار همه شرکت داشتند؛ از فرد عادی گرفته تا رهبر. کسانی که روزانه نان اور خانه شان بودند ، شبانه نگهبان سنگر قبیله شان می شدند. ما شاعرانی داشتیم که برای کشتن دگران شعر می سرودند و اوازخوانانی داشتیم که نابودی دگران را جشن می گرفتند. با این حال، چگونه می توان یک مشکل اجتماعی را در شکل  بازخواست ازیک فرد حل کرد؟  کی را  باید محاکمه کنیم ؟در نقض حقوق بشر کی مسوول است، زمینه ای سیاسی نقض حقوق بشر یا رهبرانی که فرمانشان با نعره ای در میان مردم حمایت می شود؟

 

کار در جهت توفیق حقوق بشر در افغانستان نباید خلاصه به رسیدگی به پرونده ای چند نفر گردد. باید زمینه های اجتماعی ، سیاسی و فرهنگی نقض حقوق بشر نابود گردند. بیاییم در نکوهش جنایت بیشتر حرف بزنیم تا مجازات جنایت کار. ما تا  حمله به کرامت انسانی را در ذهن و دید جامعه ای خویش بد نکرده باشیم ، بعید است که صرفا ب تنبیه حمله کنندگان به کرامت انسانی، انسان و کرامت او را پاس داشته و محفوظ کرده باشیم.

 

اگر دغدغه ای اصلی ما حقوق بشر است ، بیاییم در وضع موجود به نفع حقوق بشر برنامه ریزی کنیم. فکر نکنم که مشکل حقوق بشر در افغانستان صرفا با سران مجاهدین باقی مانده باشد . ده ها موارد نقض گسترده ای حقوق بشر در افغانستان جریان دارد. کرامت انسانی در خانواده های ما مورد حمله قرار می گیرد. مثلا در ولایات جنوب غرب، که ملالی جویا، این قهرمان حقوق بشر، از یکی از انها نمایندگی می کند، دها زن سالانه دست به خود سوزی می زنند.  حال کدام کار باید برای ملالی جویا اولویت داشته باشد، رسیدگی به پرونده ای جنایت کاران جنگی یا کار در جهت حفظ زندگی زنان هم ولایت اش که هر روز یکی دست به خود کشی می زند؟

 

تاکید می کنم که من مخالف دادخواهی از ناقضین حقوق بشر نیستم. اما مخالف محدود کردن بحث حقوق بشر در افغانستان به جانی خواندن چند فرد می باشم. مخالف رویکرد حقوقی استم که تنبیه "شرور" را ابزار نابودی" شر" می داند.  حقوق بشر زمانی می تواند توفیق داشته باشد که بتواند خودش را بر ذهنیت و اخلاق انسانی افراد حاکم سازد. این کار را نمی توان با مجازات انجام داد. هدف اصلی باید تفهیم و تعلیم ارزشهای باشد که حقوق بشر بران تکیه می زند نه کنترول وضع توسط ترس افرینی.

 

مبارزه ای کسانی که خود را به جان رهبران جهادی در افغانستان انداخته اند، به نظر من توفیقی چندانی ندارد. در بسیاری از موارد، حاصل این مبارزه چیزی می شود که نشان می دهد از حقوق بشر به مثابه ای اسلحه ای سیاسی در برابر انان استفاده صورت می گیرد. استفاده از حقوق بشر به مثابه ای اسلحه ی سیاسی، هم متهمین به نقض حقوق بشر را در موقعیت محفوظ تری قرار می دهد و هم حقوق بشر را به ابزاری برای زد و برد سیاسی تقلیل می دهد.

 

 بجای اینکه از حقوق بشر به مثابه ای اسلحه ی سیاسی علیه انان استفاده صورت گیرد، کوشش شود کاری انجام یابد تا در نتیجه ای ان،  انهای که حقوق بشری شهروندان را نقض کردند  بفهمند و درک کنند که کار بدی انجام داده اند. این کار را نمی توان صرفا با جانی خواندن و به محکمه کشاندن تعدادی به انجام رساند و نه با این کار می توان حقوق بشر را به عنوان یک اموزه ای اخلاقی بر روابط قدرت در جامعه حاکم ساخت.

 

در افریقای جنوبی ، برای رسیدگی به جنایت های دوران جنگ روشی را در پیش گرفتند که در اول مباحثاتی گسترده ای را در میان اهل اندیشه و مدافعان حقوق بشر برانگیخت. روش افریقای جنوبی ، نه مجازات ناقضین حقوق بشر بود که بخشش انان از طریق وادار ساختن انان به گفتن و پذیرفتن حقایق بود. "کمیسیون دریافت حقایق" افریقای جنوبی مسوول گرد اوری گزارشهای دقیق از جنایت های انجام شده در دروان جنگ و نشر انان برای مردم بود. در بسیاری از موارد نام کسانی  که مسوول جنایت بودند نیز در گزارش ها درج می شد و انها تحت فشار عمومی برای گفتن حقایق و پذیرش گناه شان قرار می گرفتند. با این روش، این کمیسیون قادر شد بجای محاکمه ای سیاسی-جنایی انان ، جوی اجتماعی در افریقای جنوبی پدید بیاورد که تحت تاثیر ان ، مردم هم به اهمیت حقوق بشر پی ببرند و هم با همصدا شدن باهم ، باعث محاکمه ای ناقضان حقوق بشر در وجدان انسانی خودشان شوند. این روش که حالا بنام "عدالت اصلاحی (؟)" ( Restorative Justice) یاد می شود ، از اهمیت زیادی برخور دار گردیده است.

 

در افغانستان این روش توسط خود متهمین به نقض حقوق بشر و جنایت جنگی معرفی شد. انگونه که می دانید ، میان طرح افغانی و تجربه ای افریقایی دراین مورد نه تنها تفاوت فاحش مکانیکی وجود دارد که محتوای فکری طرح ها نیز باهم همخوانی ندارد. در حالیکه در تجربه ای افریقای جنوبی تاکید بر کشاندن متهمین به دادگاه وجدان عامه بود، طرح افغانی ، سیاستی بود برای فرار از این دادگاه.

 

خوب شد یا بد شد، به کمک این طرح حالا متهمین نقض حقوق بشر از پیگرد قانونی معاف شده اند. انطور که دراین نوشته تاکید شد ، پیگرد قانونی و مجازات به اصطلاح جنایت کاران جنگی، کاری در نفس خود ارزشمندی نیست. هدف باید پدید اوردن جوی اجتماعی باشد که  با ایجاد فشار اجتماعی ، نه تنها به ناقضین حقوق بشر بفماند که انها عمل غیر انسانی انجام داده اند ، بلکه مانع از گسترش و عمل روابطی در جامعه گردد که به گونه ای به نقض ارزشهای انسانی در جامعه منتهی می شود. تنها دراین صورت است که می توان به اهداف حقوق بشر، که ابادی یک جامعه ای خوب مبتنی بر اندیشه ای عدالت و احترام به انسان است ، نایل امد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 12:38 بعد از ظهر  توسط ا.غرجی، Elham Gharji  | 



قسمت اول

در یاد داشت قبلی وعده داده بودم که در مورد حقوق بشر در جوامع پس از جنگ چیزی بنویسم. من قبلا کاری دراین مورد انجام داده بودم و می خواستم ان را اینجا نشر کنم. وقتی مقاله را مرور کردم، دیدم که بسیار طولانی است. نشر ان در وبلاگ به دلم ننشست. در بدل، خواستم با استفاده از گوشه های از بحث مقاله ای مذکور، یاد داشت زیر را خدمت تان تقدیم کنم:

 

می خواهم ازین سوال شروع کنم: چرا حقوق بشر؟  حقوق بشر چه نوع ضرورتی است؟ ارمان اجتماعی حقوق بشر چیست؟

 

با مراجعه به پس زمینه های فکری و فلسفی اندیشه ای حقوق بشر، به این نکته می رسیم که حقوق بشر یک حکم  است که فرجام ان به ابادی یک جامعه ای خوب مبتنی بر عدالت منتهی می شود. جامعه ای که انسان و کرامت انسانی را احترام کند.  ازین دیدگاه، حقوق بشر راهکاری است برای ساختن یک جامعه ای انسانی بهتر و امن تر. توجیه اخلاقی حقوق بشر نیز در پس کارکرد اجتماعی ان قرار می گیرد.

 

گرچند حقوق بشر با عمر کوتاهی که در تاریخ معاصر داشته است ، توانسته است از قدرت چشمگیری در سطح سیاست بین المللی برخوردار شود ، اما هدف اصلی ان که چیره شدن بر ساختار روابط سنتی درجوامع بشری است، هنوز براورده نشده است.  حقوق بشر گاهی بصورت گسترده در سراسر جهان نقض می شود.

 

یکی از مسایلی که حقوق بشر با ان همیشه در گیر است، برخورد با ناقضین ان است. قانون حقوق بشر با ناقضین اش چه می کند؟

 

بر اساس برخورد سنتی ، ناقضین قانون باید محاکمه و مجازات شوند. مجازات ، یکی از ابزار های حفظ قانون و کنترول جامعه بوده است. برپایه ای این منطق، مجازات مایه ای عبرت و ترس برای افراد می شود و از ارتکاب جرم در جامعه جلوگیری می کند.

 

با کمی دقت براین رویکرد با جرم  و خلاف رفتاری، متوجه می شویم که تمرکز اصلی قانون روی تفهیم و ادراک ارزشها ( که در قانون بازتاب می یابند) نیست، بلکه غایتی دگری را دنبال می کند که به اندیشه ای ترس افرینی متصل می گردد. در این دیدگاه، ترس از مجازات است که انسان را از عمل زشت ( خلاف قانون) باز می دارد نه تسلط اندیشه و ارزش قانون بر افراد.

 

داد خواهی نیز از همین منظر توضیح یافته است. هدف از داد خواهی، اقناع خاطر قربانی بوسیله ای پرداخت مکافات از جانب مجرم بوده است. این برخورد ، گرچند دارای جنبه های روانشناختی نیز می تواند باشد، اما از یک نگاه دگر می تواند نقد شود.  ان نگاه این است که در اکثر موارد، مجرمان بدون اینکه از جرمی که انجام می دهند پشیمان شده باشند، و یا نادرستی ان را درک کرده باشند، تحت فشار ارگان های اجرایی مکافات عمل شان را می پردازند و می روند دنبال جرم دگر. با این رویکرد به هیچ عنوان نمی توان به هدف اصلی قانون که چیره سازی ارزشها بر ذهنیت و کنش افراد از طریق تفهیم ان ارزشها باشد ، رسید.

 

بر سیستم داد خواهی از ناقضین حقوق بشر نیز همین رویکرد مسلط بوده است. کسانی که باور دارند با نابودی و تنبیه "شرور" می توانند " شر" را نابود کتند ، توفیقی خوبی ندارند. چنین رویکردی پاسخی سودمندی به "شروری" نیست که نمی داند او عمل شر انجام می دهد. ایا با بدار اویختن صدام حسین، دادگاه قادر شد زشتی کشتار کردها را  به او تفهیم کند؟ مطمیینا نه. عقیده ای صدام این بود که او تروریست ها را کشته است. او هیچ وقت احساس و ابراز پشیمانی از انچه انجام داده بود نکرد و بر موضع اش ایستاده ماند.

 -----

این بحث در یاد داشت اینده با تمرکز بر مساله ای برخورد با ناقضین حقوق بشر در افغانستان دنبال خواهد شد. معذرت ازاینکه این یاد داشت ٬ علی رغم تلاش برای کوتاه کردن ان٬ هنوز کمی طولانی باقی مانده است.

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 12:18 بعد از ظهر  توسط ا.غرجی، Elham Gharji  | 



در مورد ملالی جویا سخن گویی ها زیاد شده است. من نمی خواستم در این مورد چیزی بنویسم چه که نوشتن دراین باره صرفا در حدود "نوشتن" می ماند. اما نوشته های دوستان مرا وا داشت تا چیزی در این باره بنویسم. 

هر نوشتنی ازین دست، نوعی نگاهی است به کارهای این خانم عزیز. و هر نوشتی درچنین موارد٬ کاری برای تغییر حالت نمی کند. مثلا من اگر از ملالی بخواهم که از ثبات نیم بند ( و در حال فروریزی) سیاسی در وطن استفاده ای کند که نفعش بیشتر متوجه زنده های در حال مرگ باشد نه مرده های عملا مرده ، نه او قبول می کند و نه برای او این کار حالا ممکن است. به نظر می رسد که او حالا انقدر در جهتی که انتخاب کرده است ٬ پیش رفته است که برگشت برای او  به مثابه ای معامله ای ایمان اوست.

ساختار گفت و گوی ما یکی نیست. ازین رو همدگر را نمی فهمیم. اولویت های ایدیالوزیک ما فرق می کنند. ازین رو مشکل است کسی را که حالا (متاسفانه*) تاج قهرمانی هم بر سیمای بلندش سایه انداخته است، قانع کنیم که فحش و دشنام، چه از طرف او باشد و چه بر او باشد، کاری به نفع ثبات سیاسی در افغانستان نمی کند.

می ماند درگیریهای نظری و ایدیالوزیک خود ما با ما. گاهی فکر می کنیم که او براستی یک قهرمان است. و گاهی فکر می کنیم ، نه ، قهرمانی او نتایج کار قهرمانانه ندارد. او یک ماجراجو ست. و گاهی فکر می کنیم که کسی او را از خارج فرستاده است که نظم را در درون پارلمان به هم زند ( تیوری غالب توطیه٬ البته کامیاب ترین تیوری در افغانستان). می نشینیم و فکر می کنیم و کارهای او را ارزیابی می کنیم: او نه نظری بر کارکرد "سیاست ملی" دارد و نه فکری در مورد نحوه ای مبارزه با طالبان و نه هم اهل اندیشه ی در مورد مسایل بسیار پیچیده ای "حقوق بشر و جوامع پس از جنگ"است. و ..... و از پس ازین خلوت ها با خود ٬ با نتایجی مختلفی در مورد شخصیت و کارهای ملالی می رسیم.

نگاه ما به کار ها و شخصیت ملالی تابع اندیشه های ما در باره ای سیاست است.برای کسی که سیاست را زد و برد نمی بیند و به ان به مثابه ای یک ابزار ساخت جامعه ی مبتنی بر فرهنگ تحمل و دگرگونه گی پذیری و ثبات و توسعه می بیند، شخصیت  خانم جویا چندان جذاب نیست. برای کسی که سیاست را ابزاری برای اقناع خاطر ایمان و ایدیالوزی شان می بیند، درگیریهای ملالی شور انگیز است. و برای کسی دگری که از زوایه ای سوم به این مسایل می بیند، برای او این "صحنه"چیزی مختلفی جلوه می کند.

در میان نظریات و نگاه های متخلف در مورد شخصیت های مختلف٬ نگاهی "قهرمان بینانه" نگاهی است که غالب امدن بر ان دشوارترین کار است. یگانه کسی را که هیچ کسی کشته نمی تواند "قهرمان" است. برای کسی که باور داشته باشد خمینی هدیه ای خداوند برای امت اسلام است، هیچ عقل و دلیلی این هدیه را پدیده ای بی معنا وخالی از مفهوم اعتقادی او کرده نمی تواند. برای کسی که ملالی قهرمان حقوق بشر است ٬ او بدون تردید قهرمان است. حال چگونه می توان به این کس فهماند که او قهرمان نیست؟

بحث دراین سطح به هیچ عنوان نمی تواند منتج به یک نتیجه گیری قطعی در مورد شخصیت ملالی شود. اما اگر اصول ارزیابی را کمی بهم نزدیک و مشترک سازیم و مثلا، اصل ثبات سیاسی و برون رفت از بحران را اساس بحث ها قرار دهیم ، دراین قالب شاید بتوان خوبتر بر بحث غلبه کرد. غلبه به معنای رسیدن به یک تفاهم نسبتا کلی در مورد اینکه ملالی کار خوب می کند یا کار بد.

در یاد داشت بعدی این بحث را در مورد حقوق بشر و جوامع پس از جنگ ادامه خواهم داد.

-----

* متاسفانه می گویم برای اینکه قهرمانی، گاهی زندانی است که قهرمانان بیچاره دران گیر می افتند و مجبورند برای قهرمانی شان قهرمانی کنند.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 3:57 بعد از ظهر  توسط ا.غرجی، Elham Gharji  | 



 

بدون تحلیل٬ بدون تحریف.

ولايت فقيه از ديدگاه امام خميني (ره )

تهران، خبرگزاري جمهوري اسلامي ‪۸۶/۰۳/۰۵‬

پژوهش. امام. ولايت فقيه.

رهبر كبير انقلاب و بنيانگذار جمهوري اسلامي ايران امام خميني (ره ) از آغاز "نهضت حسيني" ‪ ۱۵‬خرداد و حتي پيش از آن، بر تشكيل حكومت اسلامي با محوريت ولايت فقيه به عنوان مهم‌ترين و بنياني‌ترين اصول اعتقادي در اسلام ، تاكيد داشتند.

امام راحل (ره) ولايت فقيه را هديه اي از جانب خداوند براي
مسلمانان مي‌دانستند و از منظر ايشان رعايت شرايط و ويژگي هاي لازم و جامعي كه در فقه شيعي براي احراز مقام ولايت مسلمين برشمرده شده بسيار ضروري تلقي مي‌شد.

ولايت فقيه از ديدگاه معمار كبير انقلاب داراي ويژگي هاي زير است:

* من به همه ملت، به همه قواي انتظامي اطمينان مي‌دهم كه امر دولت اسلامي اگر با نظارت فقيه و ولايت فقيه باشد، آسيبي بر اين مملكت وارد نخواهد شد.


* اگر يك فقيهي يك مورد ديكتاتوري بكند، از ولايت مي‌افتد.


* فقيه اگر پايش را اينطور ,:كجج بگذارد، اگر يك گناه صغيره هم بكند، از ولايت ساقط است. مگر ولايت يك چيز آساني است كه بدهند دست هر كس.


* فقيه نمي‌خواهد به مردم زور گويي كند، اگر يك فقيهي بخواهد زور گويي كند اين فقيه ديگر ولايت ندارد.


*ولايت فقيه براي مسلمين يك هديه اي است كه خداي تبارك و تعالي داده است.


* بهترين اصل در اصول قانون اساسي، اين اصل ولايت فقيه است.


* امروز فقهاي اسلام حجت بر مردم هستند.


* "ولي امر" حجت خداست.


* ملت بي"هادي" نمي‌تواند كاري انجام بدهد.


* رهبر و رهبري در اديان آسماني و اسلام بزرك، چيزي نيست كه خود بخود ارزشي داشته باشد و انسان را- خداي نخواسته -به غرور و "بزرك انديشي" خود وادارد.


* ولايت فقيه است كه جلوي ديكتاتوري را مي‌گيرد، اگر ولايت فقيه نباشد ديكتاتوري مي‌شود.


* ولايتي كه در حديت غدير است به معناي حكومت است، نه به معناي مقام معنوي.

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 2:1 بعد از ظهر  توسط ا.غرجی، Elham Gharji  | 



نگویید که این روزها خیلی فعال شده ام و هر روز چیزی می نویسم. هر دو با هاتف توافق کرده ایم که هر روز چیزی بنویسیم. امروز باید چیزی می نوشتم. می خواستم در باره ای ملالی جان جویا  به گفت کابل پرس٬ این دختر افغانستان٬ چیزی بنویسم اما دیدم که هاتف وقت برای من نمانده است. هرچند کتاب ها را می توان درباب شخصیت نترس این قهرمان ازادی بیان نوشت٬ و مطمیینا که تعدادی زیادی این شب ها مصروف نوشتن تاریخ زرین مبارزات ملالی جان  است٬ اما من به یادی ازاو بسنده کردم و متباقی را برای هاتف نوشتم.

 

               

تو هم بنویس ما هم می نویسیم

ازین پس هر دو محکم می نویسم

 

تو از کرزی من از ربانی- سیاف

و از کریم خرم می نویسیم

 

از عبدالرب زمین و عمرستان

و از دستان پر بم می نویسیم

 

برای قامت داغ ملالی

حرارت- نامه ، پیهم می نویسیم

 

ز خر های خوشال قریه ی ما

به استثنای ادم می نویسیم

 

مهاجرهای زخمی ، زخمی امد

به ایران نامه ی غم می نویسیم

 

گهی که هر دو تنها ماندیم از درد

دو چشم بسته نم نم می نویسیم

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 2:31 بعد از ظهر  توسط ا.غرجی، Elham Gharji  | 



سخیداد هاتف از دوستان وبلاگ نویس دعوت کرده است که در موردی کسانی که تاثیری مهمی در زندگی شان داشته اند، بنویسند. من این دعوت را می پذیرم به این دلیل که فکر می کنم  این کار خوبی است .  با این کار هم قدردانی ی از کسانی صورت می گیرد که به گونه ای نقشی مثبتی در زندگی ما گذاشته اند و هم این کار به ما می نمایاند که هستی و جهان بینی ،  دانش و فکر ما و نوع اگاهی ما در درون  پروسه ی از تعامل اجتماعی- فکری شکل می گیرند و در تماس با ان رشد می کنند. بیرون ازین تعاملات غیر ممکن است که فکر کردن را یاد بگیریم. هم فکر کردن و هم چگونه فکر کردن مدیون اجتماع است. دراین اجتماع گاهی کسانی اند که به دلایلی مختلفی تاثیری ویژه ای بر هدایت فکری ما می گذارند. این کسان البته شامل نویسنده های نیز می شوند که ما اصلا با ان ها ارتباط مستقیم نداشته ایم. اما کتاب خواندن همیشه تاثیر گفت و گوی زنده با افراد را ندارد. اکثر وقت ها رابطه ما با کتاب رابطه ای اوبجکتیف ( در خصوص این بحث این کلمه برای من خیلی گویا است) است. کتاب تاثیر ادم زنده را به هیچوجه نمی تواند داشته باشد.

 

در نگاه اول، زندگی من مدیون یک ده است.  من در یک ده تولد یافته و کلان شده ام. ان ده کوچک - که حالا برای من ارزش و اهمیتی خاصی پیدا کرده است، هم به این دلیل که در زندگی من مهم بوده است و هم به دلیل اینکه ظرفیت فرهنگی ویژه ای در میان مناطق غیر شهری در افغانستان دارد- انگوری نام دارد و در ولسوالی جاغوری ولایت غزنی است. انگوری همیشه برایم یاد اور داستان کوتاه است. یاد اور شعر و خیال افرینی  است. از انجا من داستان نویسان فارسی را شناختم  و با نویسندگان خارجی مثل هوگو، همینگوی، لندن، مارکز، کوییلو و.... اشنا شدم. خلاصه زندگی من مدیون همین ده است. همین ده کوچک که ظرفیت به مراتب بزرگتری از بسیاری از شهرهای افغانستان دارد.

 

تعداد کسانی که به گونه های مختلف در زندگی ادم تاثیر می گذارند  بسیار زیادتر ازانهای ست که معمولا به ان فکر می کنیم. همه ای دوستان ادم به گونه ای بر ادم تاثیر می گذارند. حساب انهای که در زندگی من تاثیر گذاشته اند خیلی سخت است. در این میان اما کسانی استند به دلایلی بخشی بزرگتر از حافظه ام را از خود کرده اند. اینها ضرورتا ادم های اهل اندیشه ( به معنای معمول ان) نیستند. مثلا نقش مادر من در زندگی من برجسته تر از نقش هر کسی دگری بوده است. نقش ملای ده و معلمان مکتب هر کدام در زندگی من مهم بوده است. اما انهای که دوستی و همنشینی و سخنانشان باعث شده است فکر کنیم، فکر کنیم و فکر کنیم و به گونه ای مشخصی فکر کنیم، و این فکر کردن شکل زندگی و ساخت فکری مان را از خود متاثر ساخته باشد، همیشه تعداد اندکی اند. چنین اشخاص در زندگی من اینها بوده اند:

 

شرافت علی: دومین بزرگترین برادر من که حالا یک تجار* است. وقتی که او نامه ی تاثیر برانگیزش را برایم نوشت  طلبه ای مدرسه ای دینی در پاکستان بود.  هر وقت کسی از نزدیکان به کویته می رفت، من برای شرافت نامه می نوشتم و از درسهایم می گفتم. در یکی از جواب-نامه های که او برایم نوشت ،در کنار گپ های دیگر ، یک جمله وجود داشت که تا امروز در ذهنم حک شده است: عاقل باش! حتا املای این جمله بیادم است . شرافت عاقل را بصورت عاقیل نوشته بود. شاید صورت کلمه نیز باعث شد ان را به ذهن بسپارم و به ان بیاندیشم.

 

چند ماه قبل ، من در ایمیلی برای برادر کوچکتر خود در انگوری همین جمله را نوشتم.  شرافت اولین کسی بود که به این کلمه در ذهن من خاصیت بخشید.

 

عبدالعلی شریفی: شریفی را در انگوری به عنوان یک فرهنگی همه می شناسند. او مکتب را نیمه خوانده است اما از کسانی است که در زندگی نسل کتاب خوان این منطقه نقشی داشته است. او من را با کتاب خواندن و نوشتن اشنا کرد. "گنجینه کتاب" ، کتابخانه ای اقای شریفی در بازار انگوری مرکز تجمع دانش اموزانی بود که بعد از ظهر ها برای خوانش قطعه های ادبی شان گردهم می امدند. گاهی در "گنجینه" و گاهی هم در مسجد کلان انگوری همه جمع می شدیم و نوشته های مان را برای همدگر می خواندیم. شریفی به ما دستور زبان فارسی درس می داد و نوشته های ما را اصلاح می کرد. من نوشتن را ازان جا شروع کردم و متوجه این مشق به عنوان نه تنها یک" فرهنگ" بلکه مهم ترین عاملی در رشد فکری شدم. نوشتن عامل قدرتمندی است که انگیزه ای فکر کردن و اجازه ای خیال را به ادم می دهد و بدین گونه ادم با نوشتن، فکر کردن را یاد می گیرد.

 

عبدالله وطندار:  رفیق مهاجر من که حالا در ایرلند است. عبدالله نیز متعلق به همان نسل کتاب خوان انگوری است که در دور و اطراف گنجینه تولد شده بود. عبدالله چند سال از من در کتاب خوانی پیش بود. یعنی وقتی من تازه مکتب می رفتم عبدالله صنف شش بود و بنام عبدالله صنف شش و بعد عبدالله صنف هفت در مکتب معروف بود.  او بعد از صنف ده رفت مسافرت.

 

عبدالله وقتی برگشت ما نیز کمی به اصطلاح سر می تکاندیم. ازینرو باهم رفیق شدیم . حاصل این رفاقت دو سه سال پر حاصل فرهنگی برای دوستانی بود که همه با هم در انجمن فرهنگی آگاهی جمع می شدیم.گفت و گوهای من و عبدالله، گفت و گو های پر ثمری بودند. ما یکجا کتاب می خواندیم و پیوسته در کنار هم بودیم. درباره ای مسایلی مختلفی حرف می زدیم؛ از ادبیات تا سیاست. دقت، احتیاط ، بی تعارفی و فراقومی نگری به عنوان فکر برتر سیاسی،  چیزهای بود که با عبدالله با ان اشنا شدم.

 

سید احمد شاه انتظار: معلم ریاضی و فزیک من بود. جدل های مکرر ما منتج به ناخوشی های گاهی جدی در میان ما شده است. همین جدل ها منتج به فکر کردن های در من می شد که حالا فکر می کنم مهم بوده اند. استاد انتظار را به این دلیل نیز بیاد می اورم که یک روز در صنف یازدهم مکتب ، ساعت درسی هندسه را پس از 5 دقیقه از شروع درس ترک کرد و به من گفت که یکی از ما باید مکتب را ترک بگوییم. جنجال ما که بر سر ادبیات شروع شده بود به مسایل شخصی و سلیقه ای نشر کرد و این جنجال ها باعث شد که من برای یک سال مکتب نروم. چون اگر من مکتب می رفتم انتظار که معلم گرانقیمت مکتب ما بود سر درس حاضر نمی شد. من ترجیع دادم به نفع شاگردان دیگر که نبود انتظار قطعا برای انان گران تمام می شد، عقب نشینی کنم. این پیش امد تکانی مهمی در زندگی من بود که مرا متوجه عواقب ساخت های از ارتباط اجتماعی ساخت.

 

داوود غزنوی: همان داوود ناجی بی بی سی است. او معلم ادبیات من بود و مشوق من در شعر. در زمانیکه ما به مکتب می رفتیم ادبیات در انگوری به "مد" مارکیت اگاهی تبدیل شده بود. داوود قبلا در دانشگاه بلخ ادبیات فارسی درس داده بود. وقتی او به انگوری امد، در زمان طالبان، تکیه ای اصلی ما ادبیات دوستان شد. بدین ترتیب ، او ادامه دهنده ای شور و شعور ادبی در میان ما شد.

 

رویا: کسی که زندگی من را به گونه ای٬ کاملا دگرگون کرد. عشق رویا همراه با خلاقیت های بسیاری در زندگی من بوده است. رویا برای من حسی افرید که با ان جهان را دگرگونه تجربه کردم. جهانی را که کمتر با عقل دریافتش می توان کرد و بیشتر با احساس.  در میانی انهای که مستقیما از نظر عملی در زندگی و بر شخصیت من تاثیر گذاشته است، رویا بزرگترین سهم را دارد.

 

معلمان دوره تحصیل من : طبیعی است که معلمان ما جایگاه ویژه ای در زندگی ما دارند. البته دراین میان نیز ، مثل دوستان ادم، تعدادی در ذهن ما برجسته تر از دگران می ایستند خصوصا انهای که باعث شده اند دیدگاه و دانایی دگری کسب کنیم و در نهایت از نظر فکری ، کسی دگری شویم. من معلمان زیادی داشته ام. تعدادی ما را درس داده اند و امتحان گرفته و رفته اند. اما درمیان انان کسانی بوده اند که چیزی بیش تر از درس دادن من انجام داده اند. انها مرا اموزانده اند و مهم اینکه نرفته اند.  داکتر تیم ایپکنهنس (Tim Epkinhans) اسلام شناس، داکتر ناتن لایت (Nathan Light) انسان شناس، وپروفیسور اشتیفن فوکس ((Stephan Fuchs   از کسانی بوده اند که هر کدام چشمی به من بخشیده است که با ان جهان امروزی ام را می بینم.  شرکت در درسها  و گفت و گو با پروفیسور فوکس استاد جامعه شناسی در دانشگاه ویرجینیای امریکا،  از پربارترین و اگاهی بخش ترین حاصل زندگی من به عنوان یک دانشجو بوده است.  او برای من نقد علم را ممکن ساخت و به من فهماند که چگونه پایه ی اسمان های فکر بر زمین می ایستد.

 

اوه...چقدر نوشتن دراین باره سخت بود. من می ترسم کسی و یا کسانی مهمی را  فراموش کرده باشم.

 

----------------------

 -------*

اندکی پس از نشر این یادداشت٬ شرافت برادرم برایم نوشت که او هم یک اشتباه زبانی در یادداشت من پیدا کرده است. گفت که تجار جمع تاجر در عربی است. بنابراین من باید می نوشتم که او حالا یک تاجر است. نقد کاملا برجا. این همین طور است. تشکر از شرافت عزیز. برای این ملاحظه ای بجا

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 10:8 قبل از ظهر  توسط ا.غرجی، Elham Gharji