در حاشیه ی بحث بر سر سلب صلاحیت از داکتر سپتنا
در یاد داشت قبلی گفته بودم که در مورد سلب اعتماد از داکتر سپنتا چیزی می نویسم. فکر کردم چه بنویسم که هم تکراری نباشد و هم به گونه ای بحث دراین مورد را کمی از صورت شعارنامه های ( مخالف و موافق) که در سایت های انترنیتی تاکنون نشر شده اند بیرون بکشد( حد اقل برای خواننده های خودم)؟
در اول باید بگویم که من از بابت سلب اعتماد از داکتر سپنتا به عنوان وزیر خارجه، ناراحت ام. یک وزیر با معرفت گاهی می تواند خیلی کار ها کند. او هرچند یک فرد بود اما به عنوان بخشی از رهبری دولت می توانست بر سرنوشت سیاسی وطن تاثیر بگذارد.
انچه که مرا دراین مورد به فکر می اندازد سوالی نیست که دگران می خواهند به ان پاسخ بگویند؛ یعنی که چرا اسپتنا را سلب صلاحیت کردند، بلکه این سوال است که ایا اسپتنا پس ازانکه از چوکی وزارت افتاد ، مرد؟ چرا برای ما منصب وزارت اقای سپنتا مهم تر خوانده می شود تا خود او و اندیشه هایش؟ و سوال دگر اینکه، ایا این اقدام ، سیاست و دموکراسی در افغانستان را باخطر روبرو کرده است؟
اسپنتا از وزارت رفت. رفتنش را فکر می کنیم به ضرر حکومت کرزی است. ایا اقای کرزی نمی تواند او را همچنان به عنوان مشاور در کنارش حفظ کند؟ اگر اندیشه های او برای دولت و افغانستان مهم تر از وزارت او باشد پس چرا این قدر دغدغه ای وزارت او ما را ازار می دهد؟ یا اینکه ما واقعا فکر می کنیم اسپنتای از وزارت افتاده دگر به درد نمی خورد؟ ایا این نگرانی گویای تفکری نیست که بر محور قدرت دولتی به مثابه ای هدف اصلی دور می زند؟
شاید و شاید که بحث وزارت داکتر اسپتنا محور اصلی همه ای حرف ها نباشد. در تعدادی نوشته ها که در این خصوص در سایت های انترنتی و از جمله سایت اسمایی نشر شده اند، اقدام پارلمان افغانستان، به عنوان یک توطیه ی سیاسی، نقد شده است. ایا در پارلمان افغانستان توطیه ای سیاسی خارجی در کار بوده است؟
صادقانه بگویم من پاسخ این سوال را نمی دانم. نمی توانم با جراتی که دگران می نویسند بگویم دشمنان خارجی از طریق اعمال داخلی شان ( به وهم این دلیل و ان دلیل ) وزیر خوب ما را از ما گرفتند. نه برای این پاسخ دلیلی روشن دارم و نه برای اثبات این گونه نظر ها دسترسی به منابعی اطلاعاتی دارم. می توانم فکر کنم که مخالفت های که در پارلمان در برابر وزیر خارجه وجود داشته است در فرصت استیضاح وزیر ، زمینه ای بکارگیری یافته و بدین شکل بر مساله تاثیر گذاشته است. این کار در هیچ جای دنیا بعید از اتفاق نیست. در همه پارلمان های دنیا اتفاق می افتد. پارلمان ها از فرصت های پیش امده حلقه های سنگینی بردست و پای وزیر ها و رییس جمهور ها می اندازند. البته این سخن من به هیچوجه به این معنا نیست که بگویم سلب اعتماد از وزیر را باید به عنوان عمل درست پذیرفت. پذیرفتن و نپذیرفتن ان در حیطه ای قانون می ماند و ما نمی توانیم بر ان تاثیر عملی بگذاریم.
نکته ای دگری که دراین خصوص مرتب به ذهن من می اید وضعیت وزیر عودت و مهاجرین است. این وزیر بیچاره ( هیچ یادی از او نمی شود) که نه هم روشنفکر بود و نه ضد مجاهدین و نه پروژه ای عدالت انتقالی داشت نیز سلب صلاحیت شد و رفت دنبال کارش. سوال من این است که ایا در برابر او نیز توطیه ای در کار بوده است؟ کدام همسایه ای دگر بر علیه ای او توطیه طرح کرد؟ ازبکستان؟ چرا؟
با کمال تاسف باید بگویم که ذهن فرد فرد از جامعه ای ما پر از سایه ای شوم خیال توطیه است. این کلمه ی لامذهب از عنصری در ساختار ادبیات سیاسی درونتر رفته و عملا بخشی منظمی از سیستم فکری ما شده است. ما حتا نوشته های همدگر را با همین فکر می خوانیم و از پذیرش سخن کمی غیر عادی دوری می جوییم که مبادا گرفتار توطیه ای شده باشیم.
حرف من در باره ای سلب صلاحیت از داکتر سپتنا این است که بیاییم ازین اتفاق پیراهن خونین نسازیم و ان را به عنوان اتفاق تلخ قبول کنیم و با ان به طرف فهم فردای سیاست در افغانستان برویم. اشک ریزیهای روشنفکرانه را کنار بگذاریم وبه این بیاندیشیم که چگونه می توانیم از مجراهای قانونی به روشنفکر در افغانستان یاری رسانیم.
سلب صلاحیت از وزیر خارجه حد اقل یک چیز را به ما اموخت و ان این بود که روشنفکر افغانستان در برابر نیروهای دیگر پشتوانه ای ضعیفی دارد. نمی گویم که هیچ پشتوانه ندارد. همه ای نمایندگان به سپتنا رای منفی ندادند. کسانی نیز بودند که به شدت کوشیدند سپتنا در وزارت باقی بماند. اما ان ها در اقلیت افتادند. چرا دنبال این مردم به مثابه ای سرمایه ی مردمی در دولت نمی رویم که برای از دست رفتن یک کرسی گریه سر داده ایم؟
بیاییم بر ظرفیت اسپتنا به عنوان یک فرد ملی و روشنفکر تاکید کنیم نه بر چوکی او. اندیشه های او را حمایت کنیم. شاید اسپتنا قادر باشد با بسیج نیروهای ملی گرا ، جریانی با پشتوانه ای محکم تری ملی را بیرون از دولت رهبری کند.
سوالی دگری که می توان به ان اندیشید رابطه میان این اتفاق سیاسی و سرنوشت سیاست در افغانستان است. اساسا این اتفاق بحث های جدی اکادمیک در مورد دموکراسی در افغانستان را نیز می گشاید. من تاحال هیچ نوشته ای دراین خصوص از کسی نخوانده ام (شاید به این دلیل که این کار نیاز به مطالعه ای عمیق علمی و جدی دارد). به نظر من از کرسی افتادن سپتنا اگر بدون کدام بازده سیاسی برای اینده ای سیاسی افغانستان باشد اصلا محلی برای بحث ندارد. سلب صلاحیت از وزیر یک اقدام سیاسی منطبق با اصول دموکراسی بود. اما انچه مرا شخصا در فکر می اندازد فرایند این کار در متن خاص روابط سیاسی در افغانستان است.
من در نوشته های پیشین خود به این مساله اشاره کرده بودم که دموکراسی در کشورهای مثل افغانستان می تواند با اصول های خودش و از مجرا های قانونی به ضد خود تبدیل شود. ایا سلب صلاحیت از یک وزیر وفا دار کابینه ای کرزی و قدرت گرفتن نیروهای غیر دموکرات ( اگر نتیجه ی سلب صلاحیت از سپتنا را چنین ارزیابی کنیم) راهی به همین جهت است؟ یا ما بیش از اندازه ترسیده ایم و در واقع چنین چیزی در عمل وجود ندارد ، ونه اصلا رابطه ای میان از چوکی افتادن یک وزیر و اینده ای سیاست در افغانستان وجود دارد؟ و یاهم برعکس انچه فکرکه می کنیم ، این اقدام به تببین دموکراسی در افغانستان کمک می کند؟
اینها مسایلی اند که باید در مورد ان حرف زد و نوشت. نوحه سرایی ها برای شهادت مقام رفیع سپتنا به نظرم که چندان تمرین فکری به درد بخوری نیست.
این دو نوع اظهار نظر و یا موضع گیری به نظرم خیلی متفاوت است. درحالیکه هر دو برای یک منظور ، یعنی برای قانع کردن ایران برای جلوگیری از ادامه ای اخراج دسته جمعی مهاجرین افغان از ایران ایراد می شوند ، میان منطق این دو نوع اعتراض تفاوت مهمی وجود دارد.
موضع گیری وزارت خارجه بیشتر یک تهدید سیاسی- دیپلماتیک (؟) بود. این تهدید ممکن بود نتواند کشوری را که از تهدید حمله ای نظامی امریکا نمی ترسد ! قانع کند که مهاجرین افغان را در ایران نگه دارد. اما نظر وزیر صحت به مراتب دارای منطق قوی تری برای افرینش حس همکاری و همدردی در ایران با دولت افغانستان است.
به راستی کدام گپ تاثیر گذار تر است ؟ اینکه بگوییم اخراج مهاجرین به بی ثباتی بیشتر و فاجعه ای انسانی در افغانستان منجر خواهد شد ( که پیامد های ان برای کشور همسایه ما ایران هم به مراتب سنگین تر خواهد بود) یا این گپ که اخراج مهاجرین به روابط دو کشور صدمه می زند؟
من از همان روزهای اول اخراج دسته جمعی مهاجرین از ایران و خراب کردن اردوگاه های مهاجرین افغان در پاکستان ، به فکر پیامد های وحشتناک این عمل دو کشور همسایه برای افغانستان افتادم. فرض کنید نیم از جمعیت سه میلونی مهاجرین افغان از پاکستان و نیم از جمعیت دو میلیونی از ایران به افغانستان بر گشتند . دولت افغانستان که تا حالا کوچک ترین پیشرفتی در زمینه ای اشتغال شهروندانش نداشته است چه گونه می تواند به این جمعیت میلیونی مهاجرین سرپناه و فرصت کار و نان پیدا کند؟
طبیعی است که این جمعیت یا باید بمیرد و در افغانستان بماند و یا هم روزی دست به شورش علیه ای دولت بزند. می گویند که یکی از دلایل پیوستن نفوس محلی با طالبان در مناطق مرزی بی کاری و فقر است. این نظر اصلا بعید از درستی نیست.
منطقی است فکر کنیم اخراج جمعی مهاجرین از ایران ٬ نه تنها به فاجعه ای انسانی ٬ که به بی ثباتی بیشتر اجتماعی و سیاسی در افغانستان منجر خواهد شد. و این کار انطور که همه بران اگاهیم بر کشور ایران نیز تاثیرات بسیار منفی خواهد گذاشت.
اگر ایران قصد ایجاد بی ثباتی در افغانستان را داشته باشد ( انطور که مقامات وزارت خارجه افغانستان و تعدادی از قلم بدستان هموطن نیز این احتمال را می دهند) این برنامه بجای نفع ٬ ضرری بیشتری برای ایران در پی دارد. در صورت تشدید بی ثباتی ، مردم بیشتری مثل گذشته، به ایران و پاکستان روی خواهند اورد. در این صورت ایران چه می کند؟ می کشد انهای را که از کشته شدن فرار می کنند؟ پیامد های این کار برای ایران که در وضعیت بسیار حساسی بین المللی قرار دارد چه خواهد بود؟
به نظرمن اگر قضیه ای مهاجرین را به صورت یک معضله ای دارای پیامد های اجتماعی و سیاسی ناگوار برای ثبات در افغانستان در نظر بگیریم، شاید برای قانع کردن ایران به منظور دست برداشتن از اخراج دسته جمعی مهاجرین منطق قوی تری داشته باشیم. و هم و با این منطق همصدایی جهانی بیشتری برای رسیدن به هدف کسب کنیم.
اما اگر ان را توطیه ای برای برکناری وزیر خوب خارجه ای افغانستان بخوانیم( در باره ای این تحلیل بعدا می نویسم) و از ان تصویر جنگ سرد (؟) ایران بر علیه ای افغانستان به مردم بدهیم ، نه تنها توفیقی برای جلوگیری از اخراج مهاجرین نخواهیم یافت که بر عکس٬ این روند را با دست خود تشدید خواهیم کرد.
فکر کردم که برای همیشه رفته ام. اما امروز متوجه شدم که هنوز برای رفتن برای همیشه زود است. گاهی دلم برای نوشتن تنگ می شود. وبلاگ دوستان را روزانه می خوانم. اخبار فارسی و انگلیسی هم زیاد می خوانم . یعنی که وقت برای خواندن اخبار دارم اما برای نوشتن ؟
وقتی یک دو پاراگراف نوشتن در هفته به نظرم برای هر کسی پیدا می شود. من اعتراف می کنم که تنبل ام. ننوشتن ام از روی تنبلی است.
در میان دو برادری که درس می خواندیم پدر و برادر کلانم به امان می گفتند که او تنبل است. درس نمی خواند. به من می گفتند که من خوب درس می خوانم. امان می گفت که یکی را تشویق می کنید که درس بخواند او هم درس خوان می شود. مرا تشویق نمی کنید ازین رو من هم درس نمی خوانم. امان تا امروز دگر درس نخواند. کاش کسی اورا تشویق می کرد!؟
حالا اگر کسی مرا تشویق به نوشتن نکند من هم مثل امان می روم به سمت نا ننوشتن.
..........
رسانه های خوب و بد
این چند مدت که نمی نوشتم چیزهای زیادی در جهان اتفاق افتاده است. در افغانستان که هر روز چیزهای زیاد اتفاق می افتد. ایا ما وظیفه داریم در باره ای همه ای انها بنویسیم؟ اصلا چگونه می توانیم در باره ای همه ای چیزهای که در جهان اتفاق می افتند بنویسیم؟
می روم به وبلاگ ها و وبسایت های فارسی. وبسایت های فارسی افغانستان پر از حرف های جدی است! یکی برای افغانستان طرح صلحی ارایه می دهد که با دقت باورنکردنی یی در باره ای ان اندیشیده است. یکی دگر همه ای گرهی اصلی مشکلات افغانستان را یافته است. یکی دگر...
در جوامع پس از جنگ نقش رسانه ها ( سایت های خبری و تحلیلی را هم می شود بخشی ازین رسانه ها خواند) در تثبیت وضع صلح امیز و هم جنگ امیز! نقش به ترتیب مثبت و مخرب است. انچه می تواند نقش مطبوعات را مثبت بسازد سیاست های مطبوعاتی مسوولیت پذیر است. و انچه می تواند نقش مطبوعات را مخرب بسازد الوده گی اطلاعاتی و سخن پراگنی های غیر مسوولانه است.
این را برای این می گویم که گاهی خبرهای و نوشته های در وبلاگ و وبسایت ها می خوانی که گیج می شوی. مثلا اگر من همین حالا بنویسم که دیشب در خانه ای کرزی یک پشک جاسوس تربیه شده توسط سازمان اطلاعات ایران دستگیر شده است فردایش این خبر را یک سایت مثلا سایت اسمایی ( با معذرت از اقای عبیدی ) نقل قول می کند و پس فردا مطبوعات کابل ان را چاپ می کنند.
بدون شک شکل واقعات این قدر هم مضحک شاید نباشد اما واقعیت این است که ما گاهی با اخباری بر می خوریم و با تحلیل های روبرو می شویم که بدون هیچ اساس اطلاعاتی دقیق نشر می شوند. اخر این اخبار هر کدام به مثابه ای یک بمب در جامعه می تواند مخرب باشد.
شایعات ٬ در کشورهای مثل افغانستان که کسی کمتر به دنبال تثبیت خبر می گردد ٬ یکی از مخربترین عوامل بی ثباتی است. خبر ها و گزارشات بخشی از دانش عمومی را می سازند. این دانش ملاک عمل و اندیشه قرار می گیرند و بصورت مستقیم بر کنش سیاسی-اجتماعی ما تاثیر می گذارند.
کمی دقت در نشر اخبار و تحلیل ها نه تنها خوب است که یک ضرورت مهم است. گاهی کسی نظری در وبلاگی می نویسد . کسانی این نظر را می خوانند. کسانی بعدا ازان نقل قول می کنند. این گونه یک نظر بدون مایه ای خبری ( تحقیقی ) بزودی وارد سیستم گفت و گوی اجتماعی می شود و دانش جمعی را بنا می کند. توطیه های خبری ازین رهگذر نقش مخرب شان را به انجام می رسانند.
وبلاگ جای خوبی است. وبسایت ها هم امکانات بسیار عالی استند. اما گاهی ادم باید دقت کند که یک نظر صرفا در حد یک نظر در مطبوعات نشر می شوند یا به شکل یک ادعای با مایه ای اطلاعاتی؟ وبلاگ می تواند محیط گفت و گو و نظر پراگنی های شخصی باشد. هر چقدر می توانیم خیالبافی و رنگین خیالی کنیم و نظریات بسیار هم به ظاهر منطقی ارایه دهیم ٬ همه در توان ما در جهان وبلاگ و وبسایت است. اما در ثبت این نظریات در رسانه های گروهی باید دقت کنیم.
یک فرهنگ مطبوعاتی مسوولیت پذیر و مسوولیت شناس می تواند پایه ای محکم تری برای صلح و ثبات در یک جامعه ای پس از جنگ و یا در حال جنگ ایجاد کند. مسوولیت پذیری مطبوعاتی نه به معنای سانسور است که به عنوان کنترول بر سلامت اطلاعاتی رسانه هاست.
ازادی بیان
در افغانستان فضای مطبوعات پس از جنگ به گونه ای بسیار نا روشنی با مفاهیمی مثل ازادی بیان پیچ خورده است. ازادی بیان یک اصل مهم اطلاعاتی است. اما انچه در افغانستان رایج است نشر دروغ و اتهامات و خبرهای نادرست زیر نام ازادی مطبوعات است.
مهدوی عزیز گاهی دریچه ای پیام وبلاگش را باز گذاشته بود که هر کسی هر بدی که دلش می خواست به ان عزیز بگوید. مهدوی می گفت که به ازادی بیان اعتقاد دارد ازینرو ان پیام های زننده را نشر می کند. هاتف بر عکس این کار را کرد تعدادی طرفدار ازادی بیان به سنگ نقد زدندش. هاتف می گفت که تعدادی زیاد ی از پیام ها اصلا برای وبلاگ او نوشته نمی شوند و یا پیام های اند که به مطلب ربطی ندارند ازینرو او لازم نمی بیند انها را نشر کند.
هاتف خوب می کند. این کار خلاف ازادی بیان هم نیست. ازادی بیان حق هر کسی در ارتباط با مسایل و موضوعات جمعی است. مثلا هر کسی حق دارد بر تصمیم پارلمان اعتراض کند و یا مذهب را نقد کند و یا از ان ها دفاع کند چون مذهب و پارلمان یک سرمایه (؟) ای جمعی است. به سیاست مداران می توانند اعتراض کنند. نقد کنند و بد شان بگوید چون در راس یک نهاد جمعی یا مشترک قرار دارند . اما نام زن فلان سیاست مدار و یا نویسنده باید از بحث ازادی بیان بیرون قرار داده شود. ازادی بیان و حقوق بشر روابط میان فردی را مشخص نمی کنند بلکه بخشی از اصول اشتراک در مسایل جمعی و عمومی است. حوزه ای ازادی بیان هم همان حوزه ای عمومی است نه حوزه ای روابط شخصی.
اما ازادی بیان در افغانستان تقریبا همه چیز را شامل می شود. از فحش دادن به همدگر تا بحث بر سر تشناب های شخصی مردم. مطبوعات گیج افغانی در فضای غبار الود اطلاعاتی انقدر سخت معتقد به ازادی بیان است که می ترسد نشر نکردن دروغ ها و توطیه ها و دغدغه های شخصی یک تعداد ایمان شان را به ازادی مطبوعات اسیب رساند.
......
نمی دانم تا چه حد توانستم چیزی بنویسم. کوشش می کنم بعد ازین کمی بنویسم.
دل غم سوزنده ی جان می شود
عاقبت این خانه ویران می شود


