تبليغاتX
صفحه ای از آسیای میانه


 

نويسنده: حمید
يکشنبه 27 اسفند1385 ساعت: 13:48
سلام. بحث های شما را همیشه می خوانم. سوالی داشتم اگر به ان پاسخ دهید . سوال من این است: شما ملت را چی تعریف می کنید؟ به نظر شما مشکل ملت سازی در افغانستان چیست؟

....

حمید عزیز

 

سوال شما دلالت بر این دارد که مفهوم ملت ، با همه ی تعاریفی که تا بحال از ان داده شده است ، هنوز یک مفهوم  روشن نیست. براستی نمی توان تعریف یگانه ای از مفهوم "ملت" ارایه داد. ملت یک مفهوم سیاسی واجتماعی است. سیاسی است برای اینکه محور عمل و تعامل سیاسی  دولت ها را تشکیل می دهد و بخشی از ابزار سیاست است .  اجتماعی است برای اینکه شامل سیستم  وساختار ارتباطات در جماعت های انسانی می شود. با این حال، میان کاربرد سیاسی این واژه و "واقعیت" اجتماعی ان ، تفاوت های معنایی زیادی را می توان یافت.

 

رویهرفته، بخشی از انچه را در تعریف ملت تا بحال گنجانیده شده است می توان به عنوان ساختار نظری در این مورد قبول کرد. مثلا این را که ملت یک ساخت تاریخی ( نه پدیده ای تاریخی) و یک پدیده ای مدرن است. مولفه های ان را در کل می توان  سرزمین مشترک ، فرهنگ مشترک، تاریخ و تجربه ای تاریخی مشترک و نهادهای مشترک اجتماعی و سیستم سیاسی-اقتصادی مشترک در میان گروهی از مردم دانست. اینها  عناصری اند که تعدادی زیادی انها را شالوده ای اساسی یک ملت به حساب می اورند.

 

البته که همه ای این عناصر ( در کل ساختاری)  شامل بحث ملت می شوند. اما بحث ملت ، در همه ای موارد بحث ساختار نیست. بحث ته ی ساختار است. ملت در محتوای اجتماعی خود یک عنصر حسی در تعامل و کناکنش جمعی است.  بنابراین ، ملت، بحث گفت و گوی مردم با خود و سیستم پیرامون انها ست. ملت ، خود  یک سیستم گفت و گو ( در مفهوم جامعه شناسانه ان ) است. این سیستم ، شیوه ی رابطه و ارتباطات ( این دو کلمه دارای یک مفهوم نیستند) را در درون جمع تامین می کند ، و طرف های گفت و گو (مردم) را در ارتباط به یکدگر تعریف می کند. این سیستم بر نهاد های عقلی بنا نشده است. نهادهای این سیستم در کل احساساتی ( حسی) است. ازاین نگاه،  ملت بیرون از حوزه ای احساسات انسانی وجود ندارد. ملت "در" مردم است نه "بر" مردم. انچه که بر مردم بنا می کنیم، اگر با احساسات مردم سازگاری نداشته باشد ، باطل است. بی نتیجه است.

 

به اعتقاد من عمیق ترین تعریف از ملت را می توان از اندیشه ای ارنست رنان در باره ای ملت استخراج کرد. او ملت را " میل" (Will) تعریف می کند. میل چیزی نیست که بتوان انرا بر مردم تحمیل کرد. میل ریشه در مردم دارد. این میل برای "ملت بودن" و "ملت شدن" است که ملت را می سازد. این پدیده ای احساساتی (میل) پدیده ای بسیار مهمی است. متاسفانه رنان بحث اش  را دراین مورد تکمیل نمی کند. از جمله ما نمی دانیم که "میل" رنان چگونه بوجود می اید. چه چیز ما را به میل به ملت شدن می رساند.

 

 پاسخ این سوال را البته،  می توان در نظریات ایمیل دورکهایم جست و جو کرد. برای دورکهایم ، این میل  حاصل "ریتوال" ( سنت و عادات و رسوم و مشق مشترک اجتماعی) است. مشق های مشترک اجتماعی،  میان مردم "همبستگی احساساتی" تولید می کنند. "همبستگی احساساتی" قوی ترین و مستحکم ترین نوع همبستگی در زندگی اجتماعی است.

 

 مشکل اساسی ما در افغانستان در نبود چنین یک حس گسترده در میان مردم افغانستان است. ما ملتی از روی احساسات و همبستگی احساساتی نیستیم. اکثریتی از ما با احتیاط و یا از روی احتیاط و به منظور انعکاس اخلاقی سخنان ما، و از روی نیک اندیشی از "ملت افغانستان" حرف می زنند. چرا ما میل به ملت بودن را نداریم ؟

 

میل به ملت شدن و ملت بودن حاصل گفت و گوی موفق دولت  به عنوان نهاد مهم ساختاری ، با احساسات مردم است. بحران هویت و نبود حس ملی،  ریشه در ناکامی این گفت و گو دارد.  دولت ها در کل ، همیشه در درون سیستمی از نماد های فرهنگی با مردم در ارتباط و گفت و گو اند. این نماد ها شامل تجلیل از مناسب های ویژه فرهنگی و سیاسی مثل روز استقلال ، روز ولادت پیشوای مذهبی و سالروز مرگ مفاخر ملی و نیز استفاده از نشان های که هویت و تاریخ و احساسات مردم را برتابانند و... می شود. این همان "ریتوال" دورکهایم است که به نظر او احساسات تولید می کند و به همبستگی اجتماعی می انجامد.  

 

مشکل اصلی دولت ها در گفت و گو با مردم ، تعیین و تشخیص ، و استفاده ازین نماد هاست. مشکل ما در افغانستان در این خصوص بسیار زیاد است. در افغانستان اکثرا دولت ها به توسعه بخشی نماد های دست زده اند که نه تنها به نفع پرورش حس مثبت ملی کار نکرده اند که به مثابه ای ابزار توسعه وتحمیل نمادهای قبیلوی با انگیزه ی تبدیل کردن انها به نماد های ملی  عمل کرده اند. از انجا که این نماد ها نیرو دارند و مفاهیم بی جانی نیستند ، بازدهی کارگرفت نا درست از انها نتایج مخربی در پی داشته است. مخرب ترین نتیجه ان ، عدم اشتراک احساساتی مردم در دولت، وبه بن بست رسیدن گفت وگو میان مردم و دولت است.

 

درتازه ترین نوع از این معضل ، می توان اقدام وزارت فرهنگ افغانستان را در نامگذاری کوچه های افغانستان مورد بررسی قرار داد. بر اساس تصامیم این وزرات ، کوچه ها و محله های شهر ها را باید بنام شخصیت ها و مفاخر ملی افغانستان و شخصیت های جهانی نام گذاری کرد. در برخی از شهر ها این کار انجام شده است. حالا ضرور است ببنیم که چه نام های را بر کوچه ها گذاشته اند. در کابل از ده ها نامی که بر کوچه ها  گذاشته شده اند، مردم  با نیم از این نام ها یا مخالف اند و یا اصلا چنان نام های را نشینیده اند. در مزار شریف کوچه ای را بنام امیر عبدالرحمان خان نام گذاری می کنند. حالا مردم این کوچه نسبت به نام کوچه شان چه احساسی باید داشته باشند؟  عکسی از تابلوی سر این کوچه را در جایی دیدم که مردم بر ان خط کشیده بودند. این کار را باید طبیعی دانست. مردم  نه تنها افتخاری در  چهره ی این امیر نسل کش نمی بینند که این نام را برعکس به مثابه ای اعلان تازه ی خصومت قبیلوی بر علیه شان می پندارند. این گونه ، گاهی برخی از نماد های گفت و گوی دولت با مردم ، بجای اینکه به پرورش حس ملی کمک کند ، به احیای عقده های تاریخی و یاد اوری زخم های خونین منتج می شود. وقتی چنین حالتی بر جوی گفت و گو میان دولت و مردم  حاکم شد ، گفت و گو به بن بست می کشد. و همین نقطه ، نقطه ای شکست ملت در مفهوم ارتباطی ان است.

 

تاریخ ، و "حقیقت ها" ی تاریخی عناصری مهمی در گفت و گوی ملی است. تاریخ ملت ها گذشته ای ملت ها نیست. برعکس، عناصر گفت و گوی روزمره و حال ملت هاست.  تاریخ  یک مفهومی مرتبط با گذشته است اما نقش تاریخ در افرینش و گزینش سیستم گفت و گوی روزمره،  نقش زنده است. ورود عبدالرحمان ( به عنوان عنصر تاریخی ) در سیستم گفت و گوی اجتماعی می تواند ساختار گفت و گو را از خود متاثر سازد. بسته به اینکه با عبدالرحمان چه می کنیم، قوه ای اجتماعی این نماد در هرجهتی می تواند عمل کند. عبدالرحمان را گرامی بداریم یا محکوم کنیم ؟ هر نوع  این رویکرد ، پاسخ اجتماعی  خودش را تعیین خواهد کرد.

 

تاریخ ، بحث مهمی دگری در افغانستان است. براستی با برخی از واقعیت های تاریخی چه کنیم ؟

 

پاسخ ارنست رنان،  گزینه ای فراموشی است. فراموشی در تقویت حس مشترک ملی برای زیست در اینده ای مشترک، عنصری مهمی در ساخت ملت است. اما فراموشی کار اسانی نیست. فراموشی مثل هر تعامل اجتماعی ، نیاز به سیستم گفت و گو ، و ساختار تازه برای ارتباط و تعامل اجتماعی دارد. خاطرات مردم رابطه ای شرطی با روابط  و شکل گفت و گوی اجتماعی و تعامل نمادین دارد. خیلی ساده ، وقتی کوچه ای را بنام عبدالرحمان نام گذاری کنیم مرگ نیم نفوس یک مردم را بیاد اورده ایم.

 

بحث فراموشی ،شامل این نکته نیز می شود که چه را باید فراموش کرد و چه را باید بیاد داشت ؟ چه اندوهی به مثابه ای حس و تجربه ای مشترک ملی انرژی همبستگی به ما می بخشد و چه فاجعه ای ما را از همدگر دور می سازد؟  عبدالرحمان را باید فراموش کرد و یا که نه باید او را بیاد داشت ؟ با طالبان چه کنیم ؟ با کشتار های قومی کابل چه کنیم ؟

 

تا انجا که به تاریخ مربوط می شود ،مشکل عمده فرا روی همه ای جوامع جنگ زده در جهان همین مساله (خاطره ای جنگ ) بوده است. سیاست، که با مردم در گیر است، کارش تنظیم چنین مشکلات پیچیده است. این کار هرگز اسان نبوده است. به نظر من بحث خاطرات جنگ، برای سالها  بر سیاست و اندیشه  نسل اینده ای افغانستان سایه خواهد داشت.

 

در پایان ، می خواهم نتیجه گیری کنم که ملت، برای من،  یک مولود اجتماعی است. این مولود از عناصری ابستن می شود که در گفت وگوی میان جمعی، جایگاه "حقیقت" را دارند. این حقیقت ها در درون سیستم ارتباطات و گفت و گوی جمعی در تماس با،  و توسط نهاد های حاکم اجتماعی خلق می شوند. واقعیت و نسبیت این حقیقت ها متاثر از دامنه ی ثبت اجتماعی انها در نزد مردم است. بحث ملت، پس ، بحث حقیقت است.  حقیقت ملت افغانستان چیست؟ ملت افغانستان چیست؟* عبدالرحمان حکمرانی زیرک بود و یا امیر جابر؟  ازبک افغان است یا ترک؟

 

 

.......

* نمی پرسم ملت افغانستان کیست. برای اینکه،  برعکس تلاش برخی ها برای تمثیل ملت در هیات اشخاص و یا مردم ، ملت "کی" نیست ، بکله "چی" است. مثل "میل" برای رنان. مثل حقیقت برای من که سرمنشای میل و دلبستگی است.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 7:25 قبل از ظهر  توسط ا.غرجی، Elham Gharji  | 



 

محمد كه دلش می‌گیرد

به هرات می‌رود

من كه دلتنگم‌، كجا روم‌؟

 

در شعر  صدای انگشت منتظر فاطمه سجادی خواندم. یک دوبیتی هزاره گی را بیادم اورد:

 

تو که رفتی پنای تو د خدای تو
مه مرغ پر کنده ماندوم د جای تو
همو روزی که برگشته بیایی
بالک بالک زده بیایوم در رای تو

 

 مادرم همیشه می خواندش. با اواز حزین. با صدای زنانه! اشک هایش می ریخت بر دستمالی که بران سوزن می زد. من انوقت اشک های مادرم را نمی خواندم. زن افغانستانی را نیز نمی شناختم. زنی که محکوم به بودن در "در بودنش" است. مرد ها ... زندگی فشارشان داد می روند هرات. تنها زن هاستند که گریزی از باهم بودن با غم شان و زندگی خشن وطنی و خشونت مردان ندارند.

 

مرد ها پر دارند. دور می پرند از لانه ای که دلشان را می گیرد. از زنانی که دیگر زیبا نیستند و پوست بدنشان با خاکروبه ها رفته است. در پارک قدم می زنند. هوا تازه می کنند.  زن ها اما ... "پر کنده" اند. ما ( مای مردان افغانستان)  پر شان را نیز در اورده ایم. به انها حتا این حق را نیز نداده ایم که از  خشونت و دلتنگی لحظه ای بدور بگریزند. مثل ما نفسی تازه کنند. غم دلشان را با هوای پارکی و یا چمنزاری تبدیل کنند.

 

این زن پر کنده اما وفادار مرد است. با انکه بر سرش ستم می کنیم هنوز منتظر برگشتن قدم های خشونت بار ماست. انگار که باید خشونت را زندگی کنند.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 3:0 بعد از ظهر  توسط ا.غرجی، Elham Gharji  | 



من طر فدار اصلاح زبان فارسی- دری استم. اصلاح زبان البته که معناهای گوناگون دارد. مثلا اصلاح دستوری هم در گویش و هم در نویسش. و یا کم تر کردن حجم اصطلاحات عربی که نسل ها میان دفاتر دولتی افغانستان و نامه های رسمی حفظ شده اند بدون اینکه واقعا کسی معنای و یا معناهای اصلی این اصطلاحات را فهمیده باشد.  قابل درنگ در این خصوص این است که گاهی این اصطلاحات به مثابه ای دیواری  میان دفاتر دولتی و مردم فاصله ارتباطی ایجاد کرده اند و به عنوان عنصر فرهنگی اقتدار بیروکراتیک بر گفت و گوی دولت و عوام حاکم بوده است. عریضه های رسمی در کابل را بخوانید. برای فهم مطلب یک جمله باید ان را حد اقل به پنج جمله ای کوتاه و قابل فهم ترجمه! کنید. تعجب نکنید که دو چهارم اصطلاحات بکار رفته را نمی فهمید. از خود عریض نویس پرسان کنید نیز نمی فهمد.

اصلاح زبان در قدم اول دو معنا می دهد: یکی درست سازی زبان از نظر دستور علمی زبان در گفتار و نوشتار ( استندردسازی ؟) و دگری ویرایش واژگانی و شیوایی بخشیدن به زبان. رفع ابهام و جاگزین ساختن واژگان نامانوس با واژگان قابل فهم و یا قابل هضم بخشی از کاری دوم است که باید انجام شود.  این همه را می کنیم برای اینکه گفت و گو میان گویندگان یک زبان ساده و اسان باشد. گاهی ضرورت می افتد واژگانی نوی برای گویندگان معرفی شوند و گویندگان نیز به ان واژگان. این کار در واقع ظرفیت بخشی به زبان برای حمل مفاهیم بیرونی است که باز هم به منظور اسان سازی گفت و گو انجام می یابد.

حالا اصلاح زبان را ما برای کی انجام می دهیم و به منظور اسان سازی گفت و گو میان چه کسانی ؟ معلوم است که هدف این کار گفت و گوی درون جمعی است. زبان دری را اصلاح می کنیم برای اینکه مردمان دری زبان همدگر را خوبتر و بهتر بفهمند و نقل مفاهیم و انتقال دانش در میان این گروه اسان تر شود و نیز زبان این گویندگان از همگونی و نظم مشترک ساختاری برخوردار باشد ( که خود بخشی از سیستم گفت و گو است). ضرورت ما یک ضرورت درونی است.

بحثی دگری که مطرح می شود این است که چه نهادی و یا نهادهای در اصلاح زبان نقش دارند؟ وزارت فرهنگ ؟ اکادمی علوم؟ دانشگاه ؟

همه ی این نهاد ها به علاوه ای نهادی قدرتمند دگری بنام مطبوعات.  در واقع این مطبوعات است که عملا در این جهت عمل می کند. سر و کاری مطبوعات با گفت و گو و زبان است. پس قدرتمند ترین و موثر ترین نهاد مطبوعات در یک کشور است. اما گاهی ما با مطبوعات مشکل پیدا می کنیم. ما زبان مطبوعات را نمی دانیم. مطبوعات در حوزه ای صلاحیت مطبوعاتی کار های انجام می دهد که عملا واحد های را از سیستم گفت و گو ی معمول بیرون می راند. یکی ازین نهاد های مطبوعاتی نشرات فارسی بی بی سی برای افغانستان است. بدون شک نقش این رسانه در تحول زبان دری می تواند مهم باشد اما به نظر نویسنده این یاد داشت گزارشگران افغانستانی بی بی سی گاهی اصلاح زبان دری را با فارسی-ایرانی سازی اشتباه می گیرند و تا انجا اشتباه می کنند که عملا نام های رسمی ادارات را به نام های رسمی ادارات ایرانی ترجمه می کنند. نمی دانم این کار را برای خوانندگان ایرانی انجام می دهد یا که به منظور درست سازی زبان رسمی در افغانستان. اگر که هدف ترجمه ای اصطلاحات رسمی افغانستان برای ایرانیان و یا تاجیکستانی ها باشد باید برعکس این کار برای افغانستانی ها نیز انجام شود. اما در عمل می بینیم که این  کار را صرفا گزارشگران افغان ( شاید هم ویراستاران فارسی در لندن) انجام می دهند. . و اما اگر هدف اصلاح نام ادارات رسمی برای افغانها باشد دراین صورت به نظرم این کار اشتباه است. بدین دلیل که مردم درافغانستان با اصطلاح مکتب خوبتر اشنا است تا با اصطلاح مدرسه در نوشتار پایین :

در این آموزشگاه ها، در کنار تدریس زبان انگلیسی، مضامین درسی مکاتب (مدرسه ها)، کامپیوتر و رشته های مختلف هنری نیز تدریس می شود.

ترجمه ای مکتب به مدرسه به دو دلیل غلط است. اول اینکه مکتب نام رسمی نهاد تعلمی است ونیز مردم این نهاد را در همه جای افغانستان به این نام می شناسد. دوم مدرسه و مکتب در میان گویندگان زبان فارسی در افغانستان دارای یک معنا نیستند. مکتب به سیستم اموزشی دولتی(سکولار)  و مدرسه به سیستم اموزشی مذهبی گفته می شود. اگر که هدف ترجمه ای مکتب به مدرسه برای گویندگان فارسی در افغانستان باشد باید دانست که این کار یک اشتباه زبانی است.

در مورد ترجمه ای اصطلاحات رسمی دگر در بی بی سی می خوانیم:

اما وزارت معارف (آموزش و پرورش) افغانستان می گوید کیفیت تدریس در آموزشگاههای خصوصی، در آینده نزدیک بر اساس لایحه جدید تحت نظارت قرار خواهد داد.

و

اما مسئولان در وزارت معارف می گویند لایحه ای به این منظور تهیه شده که پیش از اجرا، باید توسط وزارت عدلیه (دادگستری) و شورای وزیران تایید شود.

و در مورد برخی از اصطلاحات جا افتاده در زبان دری که از عربی به عربی صرفا برای اینکه در فارسی ایرانی  بدیل ان بکار برده می شود می خوانیم:

به علت کمبود معلمان مسلکی (حرفه ای) در بیشتر آموزشگاه هاى شخصی شهر کابل، بیشتر معلمان این آموزشگاهها، اندکی پیش از استخدام به عنوان معلم، از همین آموزشگاهها فارغ شده اند.

مثال اخر نشان می دهد که این اصلاح سازی زبان دری توسط گزارشگران افغان یک هدف می تواند داشته باشد و ان ترجمه ای گزارشات از افغانستان برای ایرانیان است.چه خوب است که گزارشگران ایرانی نیز این کار را در بدل انجام دهند. اگر نه چنین است باید گفت که ترجمه ای نام های رسمی ادارات و واژگان جا افتاده ای فارسی-دری میان گویندگان این زبان درافغانستان غیر ضرور است و هیچ کمکی هم در جهت اسان سازی گفت و گوی میان جمعی  در میان اهالی زبان فارسی در افغانستان به حساب نمی اید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 9:36 قبل از ظهر  توسط ا.غرجی، Elham Gharji  | 



 

داستان کهنه است. بهتر است بگویم که گزارش کهنه است. فرق نمی کند که کهنه است هنوز می توان در باره اش گپ زد.

داستان کاغذ پران باز خالد حسینی فلم شده است. هنوز این فلم نشر نشده است. فلم شدنش حالا شاید پول و شهرت زیاد تر و توجه بیشتر به خالد بیاورد که این خیلی خوب است. هر کسی شاید این را بخواهد. اما مشکل این فلم این است که کودکانی که نقش قهرمانان داستان را بازی کرده اند حالا باید از کشور بگریزند . چرا ؟ بخاطری که هزاره های وحشی!؟ دنبال جانشان خواهند افتاد و خانواده و خانوارشان را به غارت خواهند برد!

همین دلیل شکایت و نگرانی خانواده های کودکان است. شاید هم ان خانواده ها می خواهند به این دلیل راهی برایشان به بیرون کشور باز کنند.

سوالی که مطرح می شود این ست : اگر که یکی از کودکان به اصطلاح خدای ناخواسته به گونه ای قیمت نقش شان در فلم را با جانش و یا جان اعضای خانواده اش بپردازد و یا مجبور به تبعید از وطن شود.. ایا فلم هنوز هم باید نشر شود ؟

فلم باید نشر شود. پول و وقتی که برای ان پرداخته و باخته شده است باید به جیب هالیوود بر گردد. این را همه می دانیم. این برای فلم سازان یک ضرورت است.

اما ایا ساخت فلم به جز مفاد تجارتی ان واقعا منفعتی دگری دارد ؟

به نظر من نشر فلم با مشکلاتی در متن قبیلوی جامعه ای افغانستان مواجه خواهد شد. در حالیکه تعداد ممکن است مظالم تاریخی بر مردمشان را به مثابه ای دعوای محکم سیاسی برای جلب توجه مورد استفاده قرار دهند اما از تصویر شدن بخشی از ان واقعیت ها در افغانستان دلخوش نخواهند شد. فلم  و تصویر قدرت عجیبی برای خلق ذهنیت ها و تبدیل انان به پدیده های جاندار دارند. این فلم خاطرات تلخ گذشته یک مردم و روابط ظالمانه ای قومی در افغانستان را به اذهان مردم باز می گرداند و احساسات تعدادی را خدشه دار می سازد. موضوع دگر این است که احتمالا  هزاره ها پس از تجربه ای کابل اکسپرس دگر نمی خواهند موضوع فلمی بشوند.

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 7:15 بعد از ظهر  توسط ا.غرجی، Elham Gharji  | 



 

روز جهانی زن را به همه ای زنان وطن و همزبان تبریک می گویم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 9:18 قبل از ظهر  توسط ا.غرجی، Elham Gharji  |