درس هایم شروع شده و ازین پس کمتر قادر خواهم بود چیزی در وبلاگ بنویسم . کوشش می کنم نوشته های دوستان را گاه گاهی بخوانم و اگر شد حد اقل هفته ای یک بار چیزی جدیدی در وبلاگ بیاورم . این روزها باید ثبت نام در کورسهای جدید را تمام کنم . تقسیم اوقاتم جنجالی است . نمی خواهم مثل سمستر گذشته همه ای وقت ام مصروف نوشتن و خواندن شود. من به کمی وقت برای خودم نیاز دارم . می خواهم وقت هایم را به گونه ای تنظیم کنم که هم بشود درس خواند و هم کمی خلوت کرد و با دوستان گفتگو کرد.
چیزی مشخصی برای گفتن ندارم. این روزها دوباره ذهنم خالی شده است. واقعیت این است که حرف های زیادی است که باید باهم در میان گذاشت.مثلا همین که گفتم ذهن من خالی است خودش یک حرف است. یکی ازچیز های که وبلاگ نویسان بیشتر از هر گروهی دگر مردم قادر اند داشته باشند حرف است. وبلاگ نویسی روزنامه نگاری نیست که وبلاگ نویس باید مشی نشراتی خودش را دنبال کند و یا هم ضرورتا خبر و گزارش مورد سلیقه ونیاز مردم فراهم کند. وبلاگ نویس در نوشتن دست بازی دارد. او از دغدغه های شخصی اش گرفته تا افکار سیاسی و تعلقات فرهنگی و گروهی اش سخن می زند.
وبلاگ نویس خیلی جهانی وخیلی عمومی است. وبلاگ نویس واقعا شهروند دنیای انترنیت است . یک وبلاگ نویس افغانستانی قدرت و فرصت و موقعیت ان را دارد که مسایلی سیاسی یک کشور دگر را مورد نقد قرار دهد. شهروندان وبلاگستان مفهوم شهروندی را در قالب اندیشه ها و علایق شان و جهانی بودن چشم انداز فرهنگی وسیاسی شان دگرگون کرده است. منی افغانستانی که از امکانات وبلاگ نویسی ایرانی استفاده می کنم از ایران و رییس جمهور ایران و رهبر انقلابی ایران و حتا مردم انتقاد می کنم .من افغانستانی ام اما دغدغه ام جهانی است. من در مورد افغانستان و ایران و امریکا و جهان عرب و اسیای میانه می نویسم. منی وبلاگ نویس افغانستانی خویش منتشر شده دارم که میان اهالی زمین شناور است.
وبلاگ نویس قاعده ای روزنامه نگاری را مراعات نمی کند. وبلاگ نویس پاسخ گو به هیچ ارگان رسمی نیست. به جز به گروهی که خدمات ارایه می دهد. دراین مورد من هنوز خبری از بستن وبلاگی برای اینکه قانون نشراتی بلاگفا را رعایت نکرده باشد نشنیده ام. در قرار دادنامه ای بلاگفا از احترام به قوانین ایران نام برده شده است . هر کسی که از خدمات بلاگفا استفاده می کند ظاهرا قرار داد را امضا میکند اما در بلاگفا وبلاگ نویس ایرانی و افغانستانی و شاید هم تاجیکی اشکارا خلاف برخی از قوانین جمهوری اسلامی قلم می رانند. نه تنها که خلاف قوانین قلم می رانند پاره ای از ان قوانین را بصورت مستقیم و یا غیر مستقیم مورد نقد قرار میدهد. شاید برای همین ازادی در اندیشییدن و حرف زدن باشد که وبلاگ نویسی توانسته است گروهی بزرگی از مردم را به خود جذب کند.
در مواردی مثل کشور های ایران وافغانستان فضای بسته ای سیاسی و اجتماعی باعث ان شده است که قشری از مردم این کشورها خصوصا جوانان به وبلاگ نویسی روی بیاورند واز دغدغه های شخصی گرفته تا علایق سیاسی شان از این طریق با هم دگر گفتگو کنند. اما این تنها جوانان نیستند که وبلاگ می نویسند. متفکرین و سیاستمداران نیز در میان گروه وبلاگ نویس فارسی هستند و قلم می زنند. چرا سیاستمدارن و متفکرین نامدار ؟
از بس که نگران شده ام این یاد داشت را نوشتم . به این انترنیت لامذهب که هیچ نمی شود اعتماد کرد. جای خوبی برای نگهداشت انباشته های فرهنگی نیست. ای کاش از همه ای ان نامه ها پرنت گرفته بودم !
حین نوشتن درباره ای این موضوع دوستی وارد گفتگوی انترنتی شد. دیر شده بود با کسی انگونه گفتگو نکرده بودم . حاصل گفتگو برایم جالب امد. تصمیم گرفتم ان را به عوض نوشته ای جدید در وبلاگ بگذارم به این منظور که تعداد بیشتری را دراین بحث شرکت دهم .
شرح گفت و گو را در ادامه مطلب بخوانید :
| ) |
ادامه مطلب...
نظریه پردازهای خارجی درافغانستان گاهی محاسباتی از اوضاع این کشور بیرون می دهند که همه را به حیرت می اندازند. نماینده خاص سازمان ملل متحد در افغانستان به نقل از اقای براهیمی مقام دار پیشین این دفتر گفت که : "اين اشتباه ما بود که تلاش بيشتر نکردم تا آنها (طالبان) را در بخشی از توافقات بن جا دهيم و در عوض آنها را در قطار دشمنان آورده ايم."
به راستی اگر طالبان دشمن دموکراسی و حقوق بشر و امنیت بین المللی( موضوعاتی که حمله به افغانستان را توجیه می کنند) نبودند , چه کسی و یا گروهی را می توان در لست دشمن قرار داد؟ مگر این طالبان نبودند که قوم کشی و زن ازاری و بنیاد گرایی و ترور و فرهنگ ستیزی و وحشت افرینی کردند؟ ( هر چند تنها طالبان این کار را در افغانستان نکرده اند ). اگر این کار ها را به حساب طالبان نیاندازیم و بگوییم که القاعده مسوول ان بود یک اشتباه است. یک محاسبه ای غلط از افغانستان و طالبان است. باز هم همان طالبان نبودند که برای القاعده دردرون شان خانه باز کردند؟
(در گرگ و میش جنگ) در افغانستان همه ای هویت ها می توانند چند گونه تعریف شوند. ادم کشی قهرمان , تروریست و وحشت افگنی میانه رو, طالبی دموکرات و معامله گری خیر اندیش لقب می گیرد. افغانستان ازین رو با تاریخ و سیاست و چهره ها و نماد هایش مشکل دارد. هیچ چیز افغانستان شفاف نیست . غبار الودگی این فضا هم حاصل دست و نظر خود ما و هم نتیجه ای قضاوت ها و تبلیغات دگران است.
دگران معمولا برای رهایی از یک وضع تهدید امیز به حال خودشان تلاش کرده اند برای ما انگاره بیافرینند و چهره بتراشند. بطور مثال در پی استقرار و سامان بخشی به قدرت سیاسی جدید پس از طالبان ما با اصطلاحی اشنا شدیم بنام جنگ سالار. اینکه چه کسی مخترع این اصطلاح است روشن نیست. اما این اصطلاح به مثابه ای اسلحه ای قدرتمند روانی تعدادی را ( تعدادی مشخصی را ) در اذهان مردم رسوا وبی پایه کرد. این اصطلاح انقدر زور داشت که نه تنها انها ( همان تعداد ) را منفور مردم ساخت که زمینه ای وسیعی برای نابودی و خلع قدرت انان در سطح ملی و بین المللی بوجود اورد. اینگونه هم افغانستان و هم دوستان ! افغانستان از شر انان رها شدند.
حال که نوبت به رسیدگی به وضع تحت تهدید طالبان است کوشش می شود با دلجویی و چهره تراشی ازانان به این درد سر با هر سیاستی ممکن خاتمه داده شود. هم برای مردمی که زجر کشیدند و هم برای انانیکه خیلی خود را معتقد به ارزش های انسانی و حقوق بشر و دموکراسی و جامعه ای مدنی می دانند طالبان دشمنان بی رحم به حساب می ایند. برای این مردم دشوار است بفهمند که چگونه می شود محل ندادن به طالبان را در کنفرانس بن یک اشتباه خواند.
به نظر من ایراد چنین نظرها در مورد طالبان و افغانستان حاکی از دو چیز است که در دراز مدت خود را برای جامعه ای بین المللی و دولت افغانستان اشکار کرده است. یک : اینکه طالبان یک تهدید جدی و داخلی اند: دوم شکست جامعه ای بین المللی برای نابودی انان . بیشتر به دلیل دوم است که طرح های جالبی مثل ایجاد اداره ای امر با المعروف و نهی عن المنکر و پرو گرام ها ی اشتی برای کنار امدن با طالبان به دولت افغانستان معرفی می شوند. سرکوب کاری را از پیش نمی برد. سرکوب سیاست - در دراز مدت- ناکامی است که هزینه ای سنگینی هم برای جامعه ای بین المللی و هم برای دولت نوپای افغانستان بر می دارد به این دلیل که سرکوب مقاومت می افریند و مقاومت وضع را خونین تر می سازد. معامله ای خون ( خصوصا درافغانستان) همیشه سنگین است.
به نظر من در پیش گیری چنین سیاستی محاسبه ای غلطی از طالبان نقش عمده دارد.همین محاسبه در واقع امکان پیروزی هر سیاستی مشابه را برای جذب طالبان به دولت و خریدن صلح در افغانستان در نظر نابود می کند. ان محاسبه این است که سیاست مداران افغانستان (؟) و نظریه پردازان خارجی در این کشور فکر کرده اند طالبان برای ان مقاومت می کنند که از قدرت انداخته شده اند انها (انطوری که دیده می شود) پایگاه و جایگاهی در افغانستان دارند و هنوز برای بهم زدن وضعیت توانا اند.
همین محاسبه در شکل دهی افکاری چون فکر نماینده ای سازمان ملل درافغانستان نقش داشته است.
به نظر من در این محاسبه یک خطای جدی وجود دارد و ان خطا خلاصه کردن و تقلیل دادن مقاومت و شورش به یک نا رضایتی سیاسی است. نظریه پردازان خارجی و افغانستانی باید بدانند که طالبان گروه نا راضی سیاسی نیستند که در طلب سهم گیری در قدرت باشند بلکه دشمن سیستم و روش و سامان سیاسی جدید و روابط بین المللی تازه در افغانستان است.
طالبان با پشتوانه ای اجتماعی-فرهنگی حس خارجی ستیزی و غرب ستیزی می خواهند امارت نابود شده را به افغانستان باز گردانند نه که سهمی در قدرت زیر کنترول واشنگتن داشته باشند. ازین روست که طالبان عالمان دینی را صرفا به خاطر اینکه با دولت در ارتباط اند مورد کشتار وترور قرار می دهند و اداره های مثل امر باالمعروف هرگز در دیدگاه انان دولت افغانستان را یک دولت اسلامی و مشروع معرفی نمی کند. دلیل ان نیز واضح است. یک دلیل انسان شناسانه دارد. در کشوری مثل افغانستان که دین و مذهب در مسجد و نزد ملای تعویذ نویس قریه است استندرد ها به هر میزانی که محلی و نزدیک به رابطه ای ملا و عوام در یک قریه باشد پذیرفتنی تر است. دراین که دانشگاه شرعیات کابل به هیچوجه نمی تواند اقتدار و موقعیت و ارزش دینی مدرسه ای مذهبی را بیابد رازی و دلیلی هست. همین دلیل و راز است که در واقع هرنهاد وابسته به دولت ( اداره های امر به معروف و شورای علما ) را درچشم عالم عوام مذهبی نامشروع و مرتبط با یک دستگاه توطیه معرفی می کند.
بر پایه ای همین دلیل من معتقدم که حتا اگر سازمان ملل متحد از طالبان در کنفرانس بن دعوت می کرد یا انان دعوت را نمی پذیرفتند و یا هم اگر کسانی از انان به این معامله دست می زدند مورد نفرت طالبان به عنوان یک قشر فرهنگی و سیاسی قرار میگرفتند. پنداشت ما از طالبان باید عمیق و بر یک تحلیل همه جانبه استوار باشد نه یک دید صرفا استراتیژیک . طالبان همان قشر از جامعه ای افغانستان است که برای شورشیانی که گفته می شود از بیرون از مرز ها می ایند حمایت ترتیب می دهند. انان خارجی ستیز و مذهبییان معصب و تند رو اند. نمی شود با انان با معامله های معمول کنار امد.
اگر آزادی بیان هم همان کاری را می کند که شمشیر می کند چون هردو به نحوی - گرچه به درجات غیر قابل مقایسه- نا صواب بودن راه دیگری را ( به نظر شما) مفروض می گیرند , در این صورت باید قبول کنیم که ما این جهان را نمی خواهیم و برای تلاش های فروتنانه ی بشر برای بهتر کردن نوع روابط انسان های خاکی اهمیتی قایل نیستیم.
به نظر شما تا کنون چند نفر در طول تاریخ به مرگ طبیعی مرده باشند؟ چرا این مرگ ها را با پیشانی باز می پذیریم؟ آزادی بیان - حتا برای گسترش مذهب و تبلیغ آن- بر این فرض استوار است که بیایید همدیگر را با شمشیر نکشیم چون این کار را می توانیم , اما می دانیم که جلو مرگ طبیعی را گرفته نمی توانیم. آزادی بیان با این فرض کار می کند که بیایید همدیگر را نارستگار بدانیم که چنین رویکردی به تمامی از وجود همه ی انسان ها زدودنی نیست. اما همدیگر را به شمشیر نزنیم.
جهان ما با عشق و آزادی مطلق نمی گردد. با قرار داد و خشم و خروش خود را فروخوردن می گردد. توفیق انسانی بشر عصرما در وقوف بر اهمیت این قراردادها است نه در راست کردن همه ی کژی ها و نا هنجاری ها. در قرار داد بشر امروز بد آمدن شما از دیگران به رسمیت شناخته شده است . آنچه سعی در بستن راهش را دارند شمشیر کشیدن بر اساس همین بد آمدن است. بشر امروز قبول کرده که آدمی زاده بر محق بودن و رستگار بودن خود مصر است. فقط یادگرفته که به دیگران هم فضای بازی برای نشستن در آن سوی معادله قایل شود.
ارزش آزادی و برابری و اصولا همه ی خوبی های این عالم را در همین عالم باید سنجید و نه در جهانی که نیست و هرگز نخواهد بود. شادکام باشید.
هاتف عزیز
من نکته ای شما را بر تحلیل من از تبلیغ مذهبی در نوشته ای قبلی ( چه با شمشیر , چه با آزادی بیان ) به چند جهت قابل درنگ یافتم:
اول: شما درست می گویید که جهان همین جهانی است که ما دران زندگی می کنیم. باید با برخی از هنجار های بنیادین زندگی انسان کنار امد. مثلا ما نمی توانیم مذهب واندیشه ای مذهبی را نابود کنیم ( اگر کسی تصمیم بر این کار دارد اشتباه می کند). برای اینکه اول: هیچ کسی حق ندارد این کار را انجام دهد. مذهب بخشی از انسانیت فرهنگی –اجتماعی هر کسی است .حمله به مذهب کسی و یا محروم کردن او از مذهبش حمله به او محروم کردن او از ا نسانیت اوست. دوم : کسی نمی تواند آن ( مذهب) را نابود کند. مذهب تکیه گاه روانی و مرجع ارزوها و ایدیال ها و پاسخ به دغدغه های انسان است. مذهب پنداشت و تفسیر او از جهان از اغاز و از پایان است.
اما انسان می تواند (انطوری که توانسته است دگرگونی های دگری بمیان بیاورد) بر تمرین های مذهبی قاعده ای ( از نوع جایگزینی شمشیر با ازادی بیان) وضع کند که هم به خیر مذهب و مذهبی باشد و هم به خیر غیر مذهبی. این کا ر را ما ( من و شما ) نمی توانیم. این کا را یک روند روشنگری و گفتگو و استدلال برتر شاید بتواند انجام دهد.انسانی که توانسته است شمشیر کشیدن برکسی را برای گسترش مذهبش نا زیبا و نا خواستنی و غیر قانونی و خلاف حقوق بشر تعریف کند و با بینانگذاری نهادی های بین المللی ازین کار جلوگیری کند (شاید ) مطمیین است که می تواند حدودی دگری نیز بر برخی دگر از تمرین های فرهنگی ایجاد کند و هنجارهای مشکل افرین موجود را به هنجارهای صلح جویانه تر تبدیل کند.
دوم: می ترسم (بخشی از ) برداشت شما از نوشته ای قبلی من نادرست باشد. هدف ان نوشته نقد گسترش مذهب ( در حدود فرهنگی دگر) با هر منطقی که باشد است نه کوچیدن به "کیهانی" متفاوت از زمین ادمان . هدف ان نوشته مساوی خواندن مطلق ازادی بیان و شمشیر و نقد ازادی بیان نیست. من ازادی بیان را ارج می گذارم اما در جهان ادمی چیزهای وجود دارد که ازادی بیان را نیز قابل احتراق می سازد. کارتون های دنمارکی محمد چندین نفر رادر افغانستان و پاکستان کشت و چندین آبادی را ویران کرد. تشابه و تقارن کار ازادی بیان و شمشیر ازین رهگذر است که معنا پذیر می گردد.
برعلاوه , من داوری شما را مبنی بر اینکه من ازادی را مطلق فرض کرده ام بجا نمی دانم ( نمی دانم از کجا ی نوشته ای من می شود چنین برداشت کرد؟). من علاوه بر اینکه ازادی مطلق را یک مفهوم گنگ و غیر قابل درک می دانم ( انسان حتا در بند انسانیت خویش است ) معتقدم که نمی توان "چیز ها ( واقعیت های؟) را نیز که محیط زیست انسان را می سازند" از چشم انداخت. باید بر این واقعیت ها اگاه بود. در هر عمل اجتماعی و سیاسی عدم توجه به این واقعیت ها زیانبار است. این هنجار ها و واقعیت ها البته برای ان نیستند که باید هنجار و یا واقعیت باشند بلکه برای انند که به ما کمک می کنند تا جامعه ای انسانی را به عنوان یک سیستم فرهنگی و مجموعه ای از هنجار ها و اصالت های فرهنگی و واقعیت های اجتماعی , عمیق تر درک کنیم. مثلا درک کنیم که مذهب بخشی از انسانیت انسان مذهبی است . حمله به مذهب او در واقع حمله به انسانیت اوست. درک این مساله ما را قادر به درک این اندیشه می کند که هر انسان مذهبی می تواند (و شاید حق دارد) در دفاع از مذهب خویش هم کسی را بکشد و هم کشته شود. تنها با درک این مساله است که می توانیم به این قاعده تن در دهیم که مذاهب مقدس اند و کسی نباید به مذهب کسی حمله کند. این قاعده را برای ان بنا نمی کنیم که ازتقدس مذهب نگهبانی کنیم بلکه هدف سامان بخشی به روابط اجتماعی و ایجاد فرهنگ تحمل در میان انان به منظور پدید اوردن نظم زندگی و رابطه ای مسالمت امیز تر در میان اهل مذاهب است. بنابراین توجه داشت به هنجارها واقعیت ها برای یک هدف اهمیت دارند نه برای اینکه هنجار اند. ما با امکانات اجتماعی موجود به فکر تحول به منظور سامان زندگی بهتر باید باشیم نه که در پناه ان واقعیت ها زندگی مان را به سر رسانیم.
اینکه واقعیت ها زورمند واستوار اند وزندگی اجتماعی بشر را ساخته اند گویای ان نیست که هر تفکر فلسفی نورماتیف بیهوده و بی حاصل ست. ادمی اگر این نوع تفکر را نمی داشت شاید توانی برای ساختن یک زندگی بهتر و نزدیک تر به ارزوهایش نداشت. جهان ما بر پاره ای از این ارزوها و ایدیال ها بنا شده و تحول می یابد. ارزشهای مانند مانند ازادی بیان و حقوق بشر در عین حالیکه ممکن است راهکاری باشد برای زندگی عملی , در واقع بنیه های فلسفی نورماتیف دارد که اصل ان را برای ما قابل پسند می سازد.
من معتقدم که می توان با گفتگو و تفکر جهان ادمی را تا در توان ادمی است تغییر داد به یک شرط که گفتگوی ما از قدرت (منطقی) برخوردار باشد که بتواند خود را نزد ادمان به ثبت برساند. از اندیشه های ساختارگرایانه در مورد سختی این کار اگاهم اما من در این نظرم که ساختارها از صلابت نامیرای برخوردار نیستند. جهان ادمی در بخشی کلانی حاصل گفتگوی ادمی با محیط زیست اش است نا حاصل صلابت پاره ای از روابط ساختاری که خود در واقع حاصل رویکرد اجتماعی انسان به ان پاره هاست.
سوم: شما درست می گویید که کار شمشیر و کار ازادی بیان از هم فرق می کند. اما در ازادی بیان ( در خصوص گسترش مذهب در نوشته ای قبلی ) ضرب یک شمشیر ( درغلاف ) وجود دارد که ظاهرا خون نمی ریزاند اما در واقع تیز و بریدنی است. این شمشیر ممکن است زمانی برهنه شود. این زمان همان وقتی است که کسی بیرون از حوزه ای فرهنگی خویش ( مثلا مسیحیان در جمع مسلمانان ) دست به اشاعه ای دین شان بزنند. این کار ( به نظر من) عدول از حدود فرهنگی مسیحیان و یورش به خویش دینی دگران و دارای دومشکل است: مشکل اول ان است که این کار در واقع به رسمیت نشاختن حدود فرهنگی و نایکسان شمردن حق و باطل دگران است. این کار خلاف اندیشه ای تقدس مذهب است که در بالا توضیح یافت. مشکل دوم ان است که این کار (پروژه های مذهبی) هرچند ظاهرا و مستقیما به جنگ شمشیر ها کشیده نشود اما ( تحت شرایطی) پتانسیالی برای ایجاد تنش ورویارویی فرهنگی را دارد. لبه کلام نوشته ای قبلی این دو نکته بود نه تاختن به ارزشهای بنیادین زندگی انسان ( انسان فلسفی ).
دشوار است بگوییم که تبلیغ مذهبی یک اصل بنیادین زندگی انسان از جمع "پاره ای از نمی شود ها" است. می توان بدون کوچیدن ازین جهان به جهانی دگری با قدرت استدلال –انطوری که بسیار چیزهای دگر را تغییر داده است- اصل تمرین مذهبی را مفید تر به حال جامعه ای انسانی ساخت.
بااحترام
در نوشته قبلی به تبلیغ مذهبی غربیان وپیامد های ان برای جوامع اسلامی اشاره شد. گفته شد که تبلیغات مسیحی در میان جوامع اسلامی خود می تواند ( تحت شرایط سیاسی و اجتماعی خاص) عامل رشد اسلام ستیزه جو باشد. دلایل ان نیز مشخص است . اسلام میراث تاریخی و هویت فرهنگی ( ونیز سیاسی ) مردمان کشورهای مسلمان است و مسیحیت در قطب دگر رابطه ای سیاسی مسلمانان خصوصا با غربی ها قرار می گیرد. ترویج و تبلیغ میراث و نماد فرهنگی بیگانه ( از نگاه مسلمانان تندرو ) حد نشناسی و هجوم به قلمرو ایین دگر پنداشته می شود. این تقابل در فضای سیاسی حاکم بر روابط کشور های اسلامی و غرب می تواند پیامدهای ناخوش داشته باشد.
ازبحث سیاسی دراین مورد که بگذریم اصل (؟) تبلیغ مذهبی ( به شکل خیلی هم دموکراتیک ان ) بیرون از حدود فرهنگی مربوطه یک امر قابل نقد است. تبلیغ مذهب چه از را ه های دموکراتیک و چه به زور چماق و قنداق حالت یکسانی دارد. این حالت با طبیعت مذهب و اندیشه ای مذهبی می اید. اندیشه ای مذهبی یک منطق دارد :" راه درست این است و شما که در این اندیشه نیستید در واقع در غفلت به سر می برید."
به وضعی توجه کنید که در یک جو خیلی هم صلح جویانه کسی برای مذهب تبلیغ می کند. مذهبیان می گویند: خدای هست که ناظر اعمال بندگانش است. او بندگانش را افریده است و بر او و هستی او حکومت می راند. بندگان او باید! از او اطاعت کنند. انسان خوب کسی است که از خدا و قانون او اطاعت می کند. قانون خدا در قران ( یا انجیل) نگاشته شده است. محمد (و یا مسیح) برگزیده ای خدا و پیغمبر او است. کسی که به او و قانون الهی او ایمان بیاورد رستگار گشته و نجات می یابد. کسی که به او ایمان نمی اورد گمراه گشته است".
در دعوت بالا یک مشکل جدی وجود دارد. مشکل این است که ما حتا اگر کسی را مجبور نکرده باشیم که اسلام و یا مسیحیت را بپذیرد او را مجبور کرده ایم. جبر دموکراتیک کمتر از جبر در حالت زور نیست. با زور ما مردم را مسلمان و یا مسیحی می سازیم (اگر به دین ما نگروید او را شکنجه می دهیم و یا می کشیم ). با دموکراسی و ازادی بیان او را در حالتی قرار می دهیم که منطق و زبان مذهبی ما او را به همان اندازه شکنجه می دهد که زور یک پلیس مذهبی. با زبان دموکراتیک او راکه به دین ما توجه ندارد در واقع ( بصورت غیر مستقیم) غافل نا اگاه و نا رستگار می خوانیم. دراین حالت واضح است که با استفاده از فضای دموکراتیک و تبلیغ صلح جویانه او را محکوم به نادانی از ایین رستگاری ( بصورت غیر مستقیم) انسان بد و نیازمند نجات می خوانیم . نجات را هم که کتاب مقدس است روبرویش قرار می دهیم. اگر ایمان اورد که او را از جمع خوبان و رستگاران می دانیم اگر که ایمان نیاورد نارستگار و در واقع کور دلش می خوانیم.
فرق گسترش مذهب بوسیله ای زور و دعوت صلح امیز برای ان در این است که با حمله ای نظامی ( فتوحات) انسان ها را می کشیم و به زور مومن شان می سازیم و با تبلیغ دموکراتیک بصورت غیر مستقیم به خیال ها و نظرها و ایدیال ها و انسانیت فرهنگی انها حمله می کنیم.
این سخن که در پذیرش دین ما جبری در کار نیست چه معنا می دهد وقتی کسی را در فضا و حالتی قرار دهیم که دو راه برایش باقی مانده باشد: یک همان جبر (پذیرش دعوت) و دوم رد او به عنوان نا رستگار غافل و گمراه.
روزی در جمع دوستان یکی از دوستان قیرغزی من از سخن یک دوست کوریایی-امریکایی سخت براشفته شد. دوست کوریایی –امریکایی ما گفت که" در یک نگاه کلی به قیرغزستان این کشور به چشم او به کوریایی قبل از مسیحیت می ماند". پیام این سخن خیلی ساده و قابل درک است." شما در ایینی به سر می برید که پیشرف و خیر از آن ان نیست ( یعنی اگر می خواهید مثل کوریای جنوبی پیشرفت کنید باید مسیحی شوید)". دوست دگری از معلم اش شکایت کرد که پیوسته می گوید" توسعه و صلح غرب حاصل اعتقاد به مسیح است". چنین سخن گفتن در میان جمع مسیحیان هیچ مشکلی ندارد اما اگر در گفتگوی میان فرهنگ ها بیرون می زند نه تنها نا زیبا و ناخواستنی است که نوعی حمله (؟) به انسانیت فرهنگی کسانی است که مسیحی نیستند اما به دین خودشان به همان اندازه ارج می گذارند که دگران به دین شان.
خبر اخراج کوریایی ها از افغانستان به دلیل حساسیت های مذهبی هم بد و هم خوب است. بد است بخاطر انکه (یک بار دگر ودر زمان به اصطلاح حکومت دموکراتیک) به کوریایی ها و دگران نشان می دهد که کشور ما چقدر مسخره است. این کشور برای عرب ها ( همیشه برای این مردم برگزیده ای خدا ) کشور مهمان نواز و خادم است. جای امنی که هست بر علاوه زمین اصلی شان است. عرب ها دراین کشور بنیادگرایی ترویج می کنند انسان می کشند و تروریسم می افریند اما مورد بخشایش و بزرگی افغانی قرار می گیرند که چه که حمایت بی پایان را نیز نصیب می شوند. غیرت افغانی همین است دگه . ما مهمانان مان را حتا با خون خویش نیز قدر می بخشیم ! مهمان نوازی ما در برابر عرب ها نا میرا است. وقتی مرده ای عرب در این خاک بجا ماند گورش به زیارتگاه هفتاد نسل تبدیل می شود.
این مهمان نوازی اما در برابر دگران ( عجم ) به خشم و نفرتی وسیع تبدیل می شود. این یک بام و دو هوا فرهنگ اصیل افغانی ( راز اصالت فرهنگ افغانی ) را به نمایش می گذارد. ما مهمان نواز در هر معنا نیستیم . ما یک نوع خاص از مهمان را نوازش می کنیم. نه همه افریده های خدا ( و یا شطیان ) را .
این خبر خوب نیز است. خوب است به دو دلیل: اول اینکه یک محاسبه نسبتا خوب از ظرفیت ارتباط و گفتگوی بیرونی ما با جهان و فرهنگ های دگر بدست می دهد ( این یکی خیلی مهم است اصلا می خواستم این نوشته را به این موضوع اختصاص دهم اما فکرم را بیشتر تبلیغ مذهبی به خود مشغول داشت). دوم اینکه ( اگر واقعا کوریایی ها تبلیغات مذهبی داشتند ) اخراج انها پاسخی خوبی (؟) برای ترویج هر اندیشه ای مذهبی ایدیالوژیک (؟) است. من به همان پیمانه که از اندیشه ای صدور اسلام متنفرم به همان اندازه از اندیشه ای صدور مسیحیت بیزارم. دراین که تعدادی در کوریا و جاهای دگر جهان ( خصوصا امریکا) در این اندیشه اند و احتمالا بودیجه ای کلانی را نیز دراین خصوص تخصیص داده اند شکی نیست. یک عالم مذهبی مسیحی کوریایی را از سه سال قبل در بشکیک می شناسم . درهمان روزهای اول اشنایی مان از افغانستان و امکانات کار مذهبی دران کشور پرسید. گفتم این فکر خیلی عالی نیست. خیلی هم به نفع شما و مردم افغانستان نیست. خوب است ازین فکر اول که صرف نظر کنید و دوم اگر خواستید جانتان را برای حضرت مسیح بدهید بفرمایید بروید به کشور من .
در طول مدتی که اسلام گرایی در اسیای میانه فکرم را به خود مشغول نگهداشته است پیوسته با مردم این جا گفت و گو داشته ام . جالب است که دراین مدت انقدر از مسیحیت شنیده ام که از اسلام به نیم اندازه ای ان نه . تقریبا هر سه روز پشت دروازه ای من گروهای تبلیغاتی مسیحی ( زنان و دختران جوان روسی و قیرغیزی ) می ایستند و نشرات مذهبی که اکثرا در امریکا چاپ شده اند به من می دهند. این کار در حوزه ای فعالیت های فرهنگی قابل قبول در چارچوب ازادی بیان و حقوق بشر و دموکراسی هیچ مشکلی ندارد. اما هر کاری در وضعیت اجتماعی و سیاسی خاصی و در متن اجتماعی خاص باید انجام یابد. این کار از نظر اندیشه ای پیامدگرایانه(؟) ( کنسیکوینسیالیسم) مهم است. ازادی بیانی که میان مردم تنش بیافریند و منجر به قتل انسان ها گردد مصلحتا پذیرفتنی ( خوب) نیست.
در اسیای میانه در میان عوامل زیادی که پژوهشگران در خصوص رشد بیناد گرایی پیش می کشند به اعتقاد من ( از انجا که در گفت و گوهای شخصی من با مردم عادی و نسل جوان برایم اشکار شده است ) فعالیت های گروهای تبلیغ گر مسیحی می تواند عامل قدرتمند فرهنگی برای رشد اسلام تندرو در اسیای میانه قلم داد شود. در قیرغزستان که کشوری مهمان نواز برای سیاه و سفید و عرب و عجم است گروهای جوان تبلیغاتی از امریکا پیوسته و گروه گروه به این کشور به منظور تبلیغ مسیحیت می ایند.حاصل این نوع فعالیت ها تشدید کناکنش فرهنگی- مذهبی میان مسلمانان و مسیحیان است. بستر اجتماعی و سیاسی اسیای میانه برای تشدید و توسعه ای این کناکنش به شکل یک رویارویی فرهنگی- سیاسی به اندازه ای کافی پتانسیال دارد. مردم تازه رهیده از زیر سلطه ای فرهنگی روسیه شیفته ای احیای هویت ملی-دینی خویش اند. این در واقع همان بازیابی خویش تاریخی و دینی مردم اسیای میانه است. مردمی که بیشتر احساس هویت اسلامی می کنند در برابر غیر مسلمانان حساس اند و فعالیت انها را در حدود زندگی درون اجتماعی شان غیر قابل قبول می بینند. (لازم است یاد اوری کنم که مردم با مسیحیان محلی یعنی روسها به دلایلی واضح اجتماعی و فرهنگی حساسیت ندارند. حساسیت بشتر در برابر غرب مسیحی است. سه چهار روز پیشتر یک زن جوان سی دی خشونت های امریکاییان با زندانیان گوانتانامو و ابوغریب را اورده بود تادر کمپیوتر تماشا کند. گفتم سی دی را از کجا بدست اورده ای گفت که یک مرد ترک برایم اورده است. معلوم می شد که صد ها کپی از ان سی دی در میان مردم به منظور نفرت افرینی در برابر امریکاییان در قیرغزستان نشر شده است )
هر چند انچه را که تذکر یافت در نگاه اول و کلی نمی توان در زندگی روزمره ای (عادی) اجتماعی در اسیای میانه مشاهده کرد. اما در قیرغزستان شواهدی وجود دارد برای رشد اسلام گرایی ستیزه جو که به نحوی با صدور مسیحیت و فعالیت های گروه های مسیحی در این کشور در ارتباط قرار می گیرد. به نظرم رشد این وضع می تواند حالت جدی تری در اسیای میانه در ارتباط با اسلام گرایی ایجاد کند.
مدرسه های پاکستانی نیز مثل کلیسا های امریکایی به اسیای میانه دعوتچی می فرستند. برای مدتی در یک خانواده ای قیرغزی ( به منظور یک مطالعه ای اجتماعی) زندگی می کردم . خانه درست مقابل مسجد بزرگ مرکزی در پایتخت قرار دارد. مادر 55 ساله ای خانواده هر روزه مسجد می رفت. نماز ادا می کرد و زبان عربی می خواند. مادر خانه و پسر سیزده ساله اش ( که نیم دگر روز مدرسه می رفت ) تنها کسانی بودند که نماز ادا می کردند. مادر به من و دگران توصیه می کرد که نماز بخوانیم. وقتی می گفتیم دوست نداریم و نمی توانیم , لبخند می زد و می گفت من تبلیغم را کردم . شما و کار شما . می رفت دنبال کارش. ( من شیفته ای اسلام قیرغزی ام . وقتی تازه امده بودم بیادم است چند بار به اسلام قیرغز خندیدم. خصوصا وقتی یک دانشجو گفت قران را دوست دارد و کمی ازان نیز می داند. برای مثال گفت او این جمله را یاد دارد : بسم الله الشیطان الرجیم . به دل گفتم عجب اسلامی! اما دیرتر متوجه شدم که خنده ام بی جا بوده و من در این خصوص که اسلام چه است و چگونه است و درکجاست در اشتباه جدی بودم).
مسجد مرکزی شهر بشکیک گاهی میزبان ملاهای پاکستانی با همان هیات طالبانی است. این ملاها از پاکستان می ایند تا برای مدتی کوتاهی در دانشگاه اسلامی شهر که متصل به مسجد است سخنرانی کنند. روزی از مادر خانواده ای که دران زندگی می کردم شنیدم که دو بس ( اتوبوس ) شصت نفری تعداد 120 نفر زنان و مردان محله را به پاکستان برای دعوت برده است. گوشهایم زنگ زد. عاقبت بخیر!
درچنین حالی که پروژه های مذهبی امریکایی و پاکستانی در اسیای میانه با استفاده از فضای باز سیاسی و اجتماعی به کار می افتد کسی متوجه فردای این ازادی بیان و جهاد فرهنگی نیست. درافغانستان فعالیت گروه های مذهبی مسیحی هم برای خود مسیحیان محترم خطرناک است و هم برای جامعه ای ما . برای جامعه ای ما مسیحیت کوریایی و غیر کوریای به همان میزان خطرناک است که اسلام عرب و وهابی بوده است( دلیلش را که همه می دانند خصوصا در فضای فعلی در کشور). کوریایی های که (شرمنده شان استیم ) اخراج می شوند اگر با همان اندیشه در افغانستان امده بوده باشند باید با خود شان یک پیام از افغانستان ببرند: ما به شما احترام داریم اما خیر مسیح را برای خودتان نگه دارید. ما را خیر محمد کافیست!


