تبليغاتX
صفحه ای از آسیای میانه


ارمان گرایی خوب است. مثل خیالاتی است که ما را امید به زندگی و توانمندی و توفیق می دهد. به فکر من ارمانگرایی نقش مهمی در زندگی و تاریخ انسان داشته است. ارمانگرایی خطی فرضی است که میان انسان در طلب بهبودی و خوبی و نهایت های خوب و ارمانی کشیده شده است. انسانها مسیر طویل از زندگی شان را بر روی این خط راه رفته اند.

ارمانگرایی البته ابی است که درون جویباری طویل و پیچ در پیچ و از میان دره های تنگ و باریک ( گاهی هم فراخ ) و دشوار گذار جاری است. همین مشکل ارمانگرایی است که گاهی به صخره ای که بر می خورد او را عقب می زند. ارمانگرایی تلاش انسان است اما زندگی خارج از حوزه ای کنترول انسان. ارمانگرایی خواست فرد و و یا افراد است اما جامعه مجموعه ای از افراد نیست. ازین سبب جنگ ارمانگرایی با مردم نیست بلکه با دیوار های زندگی اجتماعی است. دیواره ای که -گاهی - به دست انسان ( ؟) ساخته شده است اما او را به قید خود کشیده است.

ارمانگرایی جهانبینی جهان یک رنگ است. مثل شفافیت اب و صداقت اخلاق شفاف و صادق .... صاف و همه شمول است. اما زندگی اجتماعی انسان نا هموار و نا صاف است. جهان ادمی یک رنگ نیست. کوه های از تفاوت بر مسیر راه ارمانگرایی ایستاده اند.

این همه را برای ان نوشتم که هم یاد داشتی تازه ای روی صفحه بگذارم و هم با الهام از  نوشته ای احمد زید آبادی در مورد شریعتی چیزکی بنویسم.

ما که از افغانستان می اییم همانقدر شیفته ای شریعتی بودیم که جوانان ایرانی در ایران. اما همه چیز متناسب باتغییر وضع در ایران و تجربه های مهاجرت ، در افغانستان نیز تغییر کرد. شرایط سیاسی درافغانستان نیز تاثیری بر کندی روند افکار انقلابی در کله ای مردمان شریعتی خوان در افغانستان گذاشت. باید گفت که شریعتی گرایی در افغانستان در شرایطی گسترش یافت که جهاد و اندیشه ای ایجاد حکومت اسلامی خیال همه را بیش از پیش بارور کرده بود. 

هدف این یاد داشت سیر تاثیر اندیشه ای شریعتی در افغانستان نیست. سعی بر گزارش وضع ارمانگرایی - مثل یک اب روان - و ساختار اجتماعی -جهانی  دنیای معاصر است. به نظر من اگر اندیشه های شریعتی فرصت پیاده شدن را هم پیدا می کرد مشکلات مشابه مثل جمهوری اسلامی داشت. قضیه مشکل بدی و خوبی در یک رژیم ارمانگرا نیست. مشکل در واقع عدم تطابق بیرونی رژیم های ارمانگرا با وضعیت جهانی است.

مشکل اصلی ارمانگرایی موانع ساختاری در سویه های بزرگ است (این مشکل  تاحدودی  هم در سویه های کوچک وجود دارد). در سویه ای کلان که منظورم روابط بین المللی است طبیعت روابط با داخل تغییر می کند. جوامع در جهان امروزی نمی توانند بیرون از حوزه ای تاثیر روابط بیرونی عمل و زندگی کنند. این زندگی البته که ممکن است اما این امکان خیلی سخت و دشوار است. زندگی در بند و حدود رابطه ای داخلی وضعیتی را ایجاد می کند که نمونه ای ان وضعیت زندگی تحت سلطه ای رژیم های بسته ای مثل کره شمالی  و نیز جمهوری اسلامی است.

به نظر من جامعه ای ارمانی شریعتی - از انجا که ایدیولوژیک است - مشکلات سیاسی مشابه ای با جوامعه جهانی داشت. فرقی نمی کند که شریعتی و یا یک جامعه شناس دینی دگر و یا اقای خامنه ای مغز نظام می بود. از انجا که حرف حرف حکومت اسلامی بود - به مفهوم ایدیولوژیک ان- گفتگوی بیرونی نظام ارمانی شریعتی با مشکلاتی همراه بود. این مشکلات انچنان که گفته شد به ساختار بیرونی - جهانی- نظام مربوط می شود.

به اعتقاد من حوزه های سیاسی زندگی در شرایط امروز ( تحت شرایط جهانی شدن ) به شدت متاثر از ساختار و روابط بین المللی است. در این شرایط ارمان و یا اندیشه ای موفق است از قدرت انعطاف و حل موانع ساختاری -که هم فرهنگی است و هم اقتصادی و سیاسی و ...- برخوردار باشد.

شاید بگویند که مشکل نظام جمهوری صرفا یک مشکل بیرونی نیست بلکه یک معضل داخلی نیز است. باور دارم که چنین است . تحت تاثیر جهانی شدن افکار و کردار و خرده ساختار ها ، طبیعی است که مشکل بیرونی بخشی از مشکلی داخلی می شود. تحت چنین شرایطی تفکیک حوزه ها دشوار می گردد. بخشی از روابط بیرونی ما همزمان روابط داخلی ما نیز هست و برعکس.

در نتیجه - و با در نظر داشت اینکه افکار ارمانگرایانه ضرورت قوی زندگی بشر است - ارمانگرایی در جهان امروز وضعیت پیچیده تر از پیش دارد. این وضعیت تحت تاثیر خلط حوزه های زندگی بیرونی و درونی پدید امده است.  شاید هم - بدون شک - روند زندگی امروز  و تماس نزدیک - انطوری که پیداست- ساختار جدیدی از روابط اجتماعی در جهان پدید اورد که موانع ارمانگرایی را به نفع یک جامعه ای جهانی با تشابهات گسترده تر تغییر دهد و دره های پر پیچ و خم و پست و بلند این اب را صاف تر سازد.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 10:1 قبل از ظهر  توسط ا.غرجی، Elham Gharji  | 



دیروز تلویزیون روسیه ناارامی های کابل را گزارش داد. اندکی بعد از شنیدن خبر به فکر افتادم که چرا باید چنین اتفاقی بیافتد؟

امریکایی ها ترسناک از جان خویش از جاده ها عبور می کنند. مردم ترسیده از امریکایی ها به انها نزدیک نمی شوند تا مبادا به اشتباه به انها فیر نشود. در کابل نیز  بدین گونه وضعیت جنگ میان مردم ( تعدادی از مردم که شناسایی شان مشکل است شاید دو نفر از میان مردم و شاید هم انطوری که در تظاهرات اشکار شد صدها نفر از میان مردم ) و نظامیان امریکایی وجود دارد. در سویه ای خرد ( با پیش) دوستی و صلح و امنیت به یک خطای چشم بستگی دارد. خطای که یا به تصادف موتر ها می انجامد و یا به فیر بر یک "افغان" (انسان؟) که به گمان "امریکایی های ترسو" به قصد حمله به انها نزدیک می شود.1

به نظر من حادثه کابل می تواند جنبه های از " زندگی اجتماعی" دولت کرزی و نظامیان امریکایی را در افغانستان اشکار کند: مردم در برابر بیگانه ها حساس اند ( هرچند در برابر خود حساسترند). نظامیان امریکایی دوستانی اند که به ظاهر دولت افغانستان را کمک می کنند اما در برابر هر فردی این کشور که  قصد حمله به انها را داشته باشد و یا امریکاییان او را مظنون به حمله بر خود بدانند، دشمنان بی رحم اند. دولت افغانستان نیز دولت به ظاهر مشروعی است که از مردم افغانستان نمایندگی می کند اما در واقع گپ شنو واشنگتن است. مردم اگر این مساله را اشکارا یاد نکنند اما بدون شک به ان معتقد اند. شهروندان این کشور کشته می شوند ( یا بدست خود یا بدست امریکاییان ) و اقای کرزی به عنوان رییس جمهوری منتخب شهروندان تظاهرات انها را محکوم می کند. امریکایی ها خون کشته شده گان را می خرند و با اظهار تاسف برابر مطبوعات از کنار خون ادم ها می گذرند.

این حادثه ها روز های زندگی در افغانستان را می سازند.  مهم تر از همه " زندگی اجتماعی" دولت افغانستان و حامی خارجی ان در میان این حادثات نمو می کند. بی تردید با گذر زمان گفتگوی مردم با دولت افغانستان و امریکایی ها عوض خواهد: دولت حامی امریکایی هاست و امریکا حامی دولت. مردم دراین میان هیچ کاره اند. رابطه ای با دولت ندارند. مردم دوباره خود را میان سنگ اسیاب خواهند یافت. ( این اظهارات نشانه ای بدبینی شخصی من نیست. می خواهم ادامه چنین وضعیتی را در درازای زمان تصویر کنم).

نتیجتا مردم به دولت بی اعتماد می شود و به خارجی بد بین ( تظاهرات نشان داد که مردم افغانستان انطوری که اقای بوش می گوید خواستار دموکراسی او نیست!). تظاهرات نشان داد که بد بینی همین حالا وجود دارد. دولت افغانستان نتوانسته است حتا یک موضع گیری جدی از خود نشان دهد که دران "صاحب خود بودن" اش را به نمایش بگذارد.

دولت افغانستان بیش از همه متوجه تغییر ایماژ خود در صحنه ای بین المللی بوده است و کمتر به فکر گسترش پایه های اجتماعی اش. موضع گیری دولت افغانستان در قبال مرگ شهروندانش با موضع گیری دولت امریکا یکسان است : چند نفر ماجرا جو و "محرک خشونت" وضعیت را بر هم زدند. به نظر من با برخی از محرکان خشونت باید از نزدیک گفتگو کرد. انها را به توپ اتهام به تروریسم و پاکستانی بودن نباید بست. "دشمنان صلح و امنیت " مشکل داخلی ماست. اسلحه ای  افغانی در تقابل به مشکلات داخلی اش تعمیم این اتهام بوده است. این اسلحه بی کفایت است.


۱. وقت ها پیش نظامیان امریکایی بر کودکی که با تفنگچه ای پلاستیکی به طرف نظامیان اشاره کرده بود فیر کردند.

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت 11:28 قبل از ظهر  توسط ا.غرجی، Elham Gharji  | 



 

بحث آسمایی در مورد "ملت" درافغانستان ادامه دارد. نوشته های جدیدی به لیست نوشته ها اضافه می شوند. احمد حسین مبلغ و صبورالله سیاهسنگ نوشته های تازه ای در مورد ملت و ملت سازی دارند. اولی تلاش کرده است تا مفاهیم دولت ملت ناسیونالیزم و شهروندی را با استناد به نظریه پرداز های غربی برای خواننده ها روشن سازد و با استفاده از تعریف های مفاهیم به تحلیل وضعیت افغانستان بپردازد که کار بجایی است. دومی , نامه ای شکایت امیز و شاعرانه ای همراه با اندکی  وسوسه و تردید های شاعرانه  نوشته است که دران برسطح اگاهی  علمی برخی از نویسنده ها در مورد مسایل افغانستان درنگ شده است . اقای سیاهسنگ به صورت عمومی بر وضعیت بازار روشنفکری و صاحب نظرگری در افغانستان نظر کنایه امیز  دارد. انگونه که از نوشته ای ایشان تداعی می شود ایشان خواستار گشایش بحث های علمی و کار شناسانه در باره ای مسایل افغانستان است نه بحث های بی بنیاد علمی ! ایشان می نویسند:

 

" با ناآگاهي که من از انديشه هاي امور اجتماعي دارم از کجا بدانم که "ماندن در حصارهاي قومي و قبيله يي" به سود مردم افغانستان است يا به زيان شان؟"

 

در گفتار اقای سیاهسنگ و نیز در هر گفتار دگر در مورد بحث "ملت "  در افغانستان  به "دانش" اهمیت  فراوانی داده شده است. شک نیست که تا کسی دانشی در زمینه ای نداشته باشد نمی تواند از عهده ای بحثی دران زمینه براید. هدف این نوشته به نقد کشیدن هیچ کدام از نوشته های یاد شده  نیست بلکه نوشتن مطلبی  ( بی بنیاد علمی/غیر کارشناسانه ) در زمینه ای داده های تیوریک و دانش محلی است. داده های تیورک همان " اندیشه های امور اجتماعی" و فلسفی است ودانش محلی , فهم مسایل در درون سیستم فرهنگی , سیاسی و اجتماعی با ذهن محلی است بدون اتکا به هیچ محک استندرد شده ای (علمی).

 

 مفاهیم و دانش محلی

 

احمد حسین مبلغ دراغاز نوشته اش از پایان ها سخن می گوید. پایان های  ایدیالوژی , تاریخ و...  که در عالم غرب  در ادبیات فلسفه ای سیاسی نفوذ یافته اند. اگر گپ پایان ها را جدی بگیریم با چیره شدن افکار پست مدرنستی و نیز رشد و توسعه ای دیدگاه های اتنوگرافیک بر فضای تفکر فلسفی می توان از پایان دگری نیز حرف زد که پایان دانش باشد. پایان دانش نه به معنای اینکه انسان امروزه همه ای چیزهای پنهان عالم را یافته است و دانش اش کامل کامل شده است , بلکه او به تردید و دگرسانی در دانایی ها رسیده است.   این تردید ها و دگرسانی حاصل توجه به دانش محلی است در برابر دانش استندرد شده ای مدرن.

 

منظور از دانش استندرد شده ای مدرن این است که مثلا دموکراسی تعریف کمابیش استندرد شده دارد . بطور مثال نمی توان رژیمی را که درچوکاتی که با تعریف دموکراسی تعیین شده است نمی گنجد دران جا داد. دانش ما در باره ای جمهوریت خواهی نظام فدرال , مشروطیت و ... حاصل نظریه های است که نظریه پردازان در زمینه ارایه داشته اند. این دانش استواری سنتی دارد نه استواری طبیعی و یا از روی درستی ریاضیکی. منظور از استواری سنتی این است که با گذشت زمان و گفتگوی بی شماری که در باره ای دموکراسی شده است  این مفهوم که به معنای حاکمیت مردم بکار می رود, تبدیل به یک اصل غیر قابل سوال و علمی شده است. کسی مثلا نمی تواند بر درستی تعریف ان شک کند.

 

هدف از دانش محلی این است که مردم یک حوزه ای کوچک فرهنگی و سیاسی ممکن است سیستمی دانشی داشته باشد که محلی است. ویژه ای خاص ان مردم است. مفاهیم و اندیشه ها در درون این سیستم مطابق به فضای ذهن جامعه و در درون سیستم فرهنگی معنا می شوند. سیستم دانش محلی در واقع مفاهیم جدید را ترجمه می کند. این ترجمه مطابق به نیاز ها و خواست ها و ارزوها و واقعیت های محلی صورت می گیرد. بنا براین ازاینکه مردم درافغانستان دموکراسی را برابر با ازادی می دانند نباید تعجب کرد. ان در واقع فهم محلی از یک مفهوم بیرونی است که در درون یک سیستم فرهنگی رشد کرده  و بر زبان جامعه جاری می شود. مردم از عدم ازادی واز استبداد رنج برده اند و ازا ین رو دموکراسی را ازادی تعریف می کنند.

 

مساله در مورد مفهوم ملت و وطن دقیقا همین چیز است.  مثلا اگر مردمی  قریه ای خویش را وطن خویش میدانند و ملت خویش را هم قریه گی ها را ( که درافغانستان تقریبا همین طور است) غلطی اگر در این تعریف صورت گرفته باشد این که است که دانش محلی با دانش علمی و فلسفی در باره تعریف ملت و کشور تطابق ندارد. اما ایا این واقعا غلط است ؟ به چه معنا غلط است؟ دانش محلی برای مردم محل دقیق ترین دانش است به این دلیل که تعمیم وطن به گستره ای دگری که مردم با ان ارتباطی ندارند غلط است. ضرورتی هم اگر برای تصحیح ان  وجود داشته باشد  با وسعت یافتن دامنه ای قریه و نفوس هم قریه گی ها و گسترش ارتباطات بیرون قریه گی مفهوم وطن و ملت ممکن است بر ساحت گسترده تری تعمیم یابد ورنه تلاش برای تعمیم ان بدون وجود امکانات عینی راهی به جای نمی رساند.

 

به فکر من این مهم است که بدانیم مردم چگونه چه را می فهمند. اهمیت ان نه به ان خاطر است که بدانیم مردم غلط دانسته اند و باید درست شود بلکه به این خاطر که مردم طوری دگری می اندیشند ( دانش مردم در باره ای چیزی دگرسان است ) و باید ان را فهمید.

 

 استندردیزه کردن دانش و برداشت های محلی شاید بتواند ما را برای بکار بستن روش های استندرد و تجربه شده ای کار اجتماعی و سیاسی و گفتگوی وسیع  و عام( به معنای عمومی) فهم کمک کند اما مشکل اصلی برقراری ارتباط فرهنگی بین سیستم محلی و سیستم استندرد شده است که اگر به زور انجام شود فاجعه می افریند.نمی توان برای کسی که  بیگانه ای را خویش خود قبول ندارد  او را برایش خویش ساخت .

 

بخش مهم دگر بحث ما در ارتباط با دانش محلی در این است که تعدادی زیادی از مفاهیم بیرونی وقتی به زبان محلی ترجمه می شوند معنای خاص خودرا می یابند که مطابق عینیت ها و و اقعیت های قابل لمس برای افراد یک جامعه ای زبانی و فرهنگی است. مثلا زبان "حقوق بشر" با زبان "حق" در درون سیستم فرهنگی و اجتماعی مردمی که با مفهوم غربی حقوق بشر اشنایی ندارند از طریق امکانات محلی ترجمه می شود. مثال ما در مورد دموکراسی که   معادل ازادی بکار گرفته می شود مثال زنده ای است.   بسیاری وقت ها ترجمه ای از مفاهیم صورت نمی گیرد . در این صورت مردم ارتباط فرهنگی بین مفاهیم جدید و بیرونی و انگاره های خودی ندارند. این بی ارتباطی فرهنگی باعث می شود که هم مردم از انها حرف نزنند و هم به انها توجه و مراجعه نکنند. 

 

در علوم اجتماعی هدف مهم  استندریزه کردن دانش نیست ( هرچند بوده است)  بلکه کشف دانش است که همیشه استندرد شکن بوده است. برای اینکه بدانیم در افغانستان ملتی وجود دارد ندارد توجه ما نباید ضرورتا این باشد که مثلا واقعیت های عینی در افغانستان با تعریف ملت  بوسیله ای فلان فلسیوف تطابق دارد یا ندارد. ضرور شاید این باشد که بدانیم مردم چگونه ارتباط و مفاهمه ای فرهنگی با واژه ای ملت دارند و یا ان را چگونه تعریف می کنند و با چیز زبانی ازان حرف می زنند؟ 

  

 ملت یا دولت ملی ؟

 

بحث دگری که می توان درادامه اورد پیرامون سوالی است که ادامه ای این نوشته را عنوان داده است. در گفتمان های روشنفکری در افغانستان بحث برسر این است که  افغانستان یک ملت است و یا نیست. بصورت عموم بحث های طوری صورت می گیرند تا تلاش تیوریک برای ایجاد راهکار های شده باشد که روند ملت سازی را درافغانستان کمک کند. سوال  من این است که ایا ما واقعا ضروت داریم ملتی به مفهوم ملت "فرانسوی" داشته باشیم ؟ چرا باید ملتی ایجاد کرد ؟ با ملت سازی چه می کنیم ؟ بحث در مورد این سوالها باب نیست اما باب کردن ان چرا بی جا باشد؟

 

ملت سازی یک پدیده و فکر مدرن است. دولت-ملت ها برایند پروسه تفکر و ارایش مدرن سیاست , اقتصاد , اداره و دانش است. این فکر مدرن انقدر سنتی شده  است که کسی دگر به ضرورت و درستی ضرورت ان شک نمی کند. تیوری پایان دانش را می توان دراین زمینه نیز تعمیم داد. باید دراین دانش شک کرد که راه نجات و خوشبختی تمام انسان های دنیا خرد شدن و ریختن به ماشینی است که سرانجام همه را در هم می دوزد و از انها ملتی یک پارچه می سازد. ایا راه انکشاف و یا عامل بدبختی افغانستان نبود یک ملت واحد بوده است ؟

 

پاسخ من به این سوال نه است. به فکر من یک  امریکایی مدیون ملت امریکا نیست بکله مدیون سیستم سیاسی  امریکا است. ملت به نوبه خود مدیون دوستی ذاتی میان فردی افراد یک کشور نیست بلکه مدیون دولت ملی است. دولت ملی به معنای دولتی نیست که بر استخوان یک ملت ساخته شده باشد بلکه محور تجمع افراد است که از طریق ان ( سیستم دولتی ) به هم پیوند می خورند.  ملت ها زیر چتر دولت ها بوجود امده اند نه بر روابط دوستی جمعی. مردم هیچ ملتی از طریق دوستی جمعی باهم مرتبط نمی شوند . بلکه اشتراک در دولت است که به مثابه نقطه ای مرجع وپیوند دهنده ای مردم خدمت می کند.  دولت ملی در سایه ای اشتراک جمعی در امور سیاسی-جمعی معنا می یابد.

 

دولت های مدرن تلاش شان براین بوده است تا با برنامه ریزی فرهنگی و سیاسی سلطه و حکومت شان را بر مردم مشروعیت ببخشد و با ایجاد همبستکی فرهنگی و احساساتی در میان انان گستره ای حمایت از دولت را توسعه بخشد." ملت سازی" بخشی ازهمین تلاش بوده است. ناسیونالیزم دولتی نیز بر روی همین محور تکیه داشته است. هدف این پروژه بسیج عمومی برای حمایت از دولت در برابر یا دولت های دگر(تهدیدات بیرونی)  بوده است و یا هم تهدید های داخلی. بطور کلی هدف ملت سازی و دولت های به اصطلاح ملی تقویه ای داخلی ارگان حکومتی بوده است.

 

دولت امروزی که هنوز بر اساس تعریف مدرن خوانده می شود بر پای دگری برای استوار ماندن نیاز دارد. این پای , شرکت دهی مردم در امور سیاسی است. تعدادی از دولت های مدرن حاصل سلطه های توتالیتر و استبدادی است . اما استبداد و حاکمیت توتالیتر در روزگار ما زمینه ای بسیار تنگ شده ای یافته است. دولت های امروز باید مشارکت سیاسی مردم را تضمین کنند تا بتوانند هم بر پای بیایستند و هم از حمایت برخوردار باشند. در این مرحله ضمانت بقای ملت –دولت ها در پرورش حس غرور ملی و همبستگی (در چهره ناسیونالیزم دولتی) قرار ندارد بلکه این ضمانت در شکل حضور در تصمیم گیری ها و تعمیم مشارکت بر توده های غیر به هم بافته از لحاظ تاریخی و فرهنگی است ( ناسیونالیزم  مدنی).

 

این که افغانستان ملتی بوده است یا نبوده است مشکل اصلی سیاست و جامعه ای افغانستان نیست. مشکل در دو چیز دگر است: یکی ملت سازی ( ملی سازی هویت ها و نشانه های فرهنگی و ...) که پشتوانه ای ملی نداشته است و دگری دولت سازی که محلی برای گردهم آیی مردم نگشوده است. بنابراین اعتقاد من این است که توجه ما به هرچه ملی و فراگیر ساختن دولت و دادن زمینه ای حضور مردم در قدرت و تصمیم گیری ها و موقعیت ها اصلی تر و ضروری تر از تراشیدن کوهی بنام ملت افغانستان است.  مردم نیز باید تعریف گردد: مردم یعنی هرکه از افغانستان است و هرکی هست. مشارکت مردم به معنای مشارکت قومی , زبانی مذهبی و جنسی است. ملت سازی به معنای یک رنگ سازی پروژه ای ناکامی است. ملت سازی در افغانستان باید در شکل اشتراک در دولت ملی جست و جو شود نه در شکل یک شکل سازی هویت ها ,  نشانه ها و نام ها .

 

مساله ای امروزی دولت و ملت سازی این است که چگونه می توان دگرگونی ها را در یک سیستم  شرکت داد نه اینکه چگونه بر دگرگونی ها چیره شد . در هرحال, سوال اول این نوشتار هنوز سوالی باز است. با ملت سازی چه می کنیم؟  اصلا چرا باید ملت بسازیم ؟ دغدغه ای اصلی ما باید همین باشد؟ چرا باید ضروتا ملتی واحدی باشیم ؟ امکانی دگری برای ما نیست ؟

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم خرداد 1385ساعت 12:24 بعد از ظهر  توسط ا.غرجی، Elham Gharji  |