صفحه ای از آسیای میانه

یادداشت، گزارش و نقد

من، بلی باز هم من

 

من در اینجا می نویسم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 7:35 بعد از ظهر  توسط ا.غرجی، Elham Gharji  | 

گنگ شهر صدا ها

از وقتی که کابل امده ام ، هم خیلی تنبل شده ام و هم خیلی مصروف. تنبلی سخت ادم را مصروف می سازد!؟ بارها در این فکر شده ام که چیزی در وبلاگم بگذارم اما نمی شود. خیلی خالی شده ام. دست به نوشتن می برم اما .... باز چیزی در ذهنم نمی رسد. همیشه از خود می پرسم که در این شهر و دراین کشور پر از حرف ، چرا نمی توانم بنویسم؟  بعد فکر می کنم چیزی دراین سکوت است. تنها من نیستم. ازین کشور پر حرف تقریبا هیچکسی حرف نمی زند. شاید قصه های این ملک مال فردا است. کار نسل فردا است! خیلی فکری بدی است. این خیلی. نباید سکوت مان را توجیه کنیم... اما واقعا چرا نمی توانم بنویسم؟

اگر نوشتنم امد در زود ترین فرصت چیزی پست می کنم. اما شاید در یک وبلاگ جدید . می خواهم این وبلاگ ذخیرگاه یادداشت های باشد که دراین چند سال تحصیل نوشته ام. برعلاوه چون دگر در اسیای میانه نیستم... در صفحه ای از اسیای میانه نوشتن معنا ندارد... نگویید چرا ساده عنوان وبلاگ را تغییر نمی دهم؟

-------

برای دل زیبای دختران کابل

گناهت نیست
چشم سیاه
بالا بلند
که از لبخند های عشق بترسی
وقتی حتا
هر خزنده ی سرکهای کابل
بر تو تجاوز می کند

هر عشقی این جا
ناگزیر
پایان ارزو های عاشقانه است
جگر،
مادر راست می گوید
عشق فعل شیطان است
دل را سیاه می کند

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 3:17 بعد از ظهر  توسط ا.غرجی، Elham Gharji  | 

گمنام در درون مرزها ( کابل)

من کابلم...میان گرد و خاک سرگردان

شماره تماس من این است:

۰۰۹۳۷۹۵۱۹۵۷۴۳

 --------

روزی برخواهم گشت و خواهم نوشت. تا انزمان می خواهم از خوانندگان اتفاقی این وبلاگ بپرسم اگر کسی و یا وبسایتی نوشته ای از شما را بردارد و جای دگری نشر کند و بجای نام شما منتقد گمنام بنویسد شما به ان ادم یا وبسایت ( وبسایت های امروز نیز کمی ادم اند) چه می گویید؟

من این جا گمنام ام. اما نمی دانم این نوشته ای منی گمنام را از کجا برداشته اند. شاید در فراتر از مرزها قاعده کلی گمنام خوانی همه کسان پیدا در درون مرزها باشد.

www.faratarazmarzha.org/Benam/Dar-Farsi.htm - 55k

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 12:19 بعد از ظهر  توسط ا.غرجی، Elham Gharji  | 

اخرش چه؟

فکاهی مشهوری است این طوری: کسی از یک بچه مکتب پرسید چرا مکتب می روی؟ جواب داد که باسواد شوم. پرسید بعد چی ؟ گفت بعدش کدام مامور دولت می شوم ..مثلا صاحب منصب می شوم. پرسید بعد از اینکه صاحب منصب شدی٬ چی؟ جواب داد منصب های بالاتر می گیرم. مثلا جنرال می شوم. گفت بعدی چی؟ گفت ستر جنرال می شوم. پرسید بعد چی؟ گفت مارشال می شوم. بعد چی؟ گفت هیچ چی دگه.

پرسنده گفت مه خو حالی هیچ چی استم تو بعد ازین همه مغز سر خوردن هیچ چی می شوی. خوب است که اصلا مکتب نرویم.

خلاصه که من فارغ تحصیل شدم. چی شدم ؟ برای خودم هم معلوم نیست. این چند سال چه خواندم؟ چه اموختم؟ هنوز نمی توانم برای خودم جمع اش کنم. به هر حال دوره ای تحصیلی ام پر از تنوع بود. تنبلی ٬ سخت کوشی٬ خستگی ٬ شور و شوق اموختن و دلزدگی. خلاصه جمع که متناقض المتناقضات. دوستان زیاد و متنوع و استادان زیاد و متنوع. همه اش برایم عزیز اند به عنوان سرمایه ی زندگی من.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 6:55 بعد از ظهر  توسط ا.غرجی، Elham Gharji  | 

زیر چکش سخی داد هاتف

راستش ما در افغانستان بیشتر از روشنفکر (آهنگ-گر) به آهنگر ضرورت داریم.  آهنگری هاتف  را این جا بخوانید.

--------------

عینک ملی در افغانستان چقدر دور می بیند؟

دستگیر خروتی در ا آسمایی:

"...اين هم از برکت دموکراسی و برابری است که حکومت اين کشور بزرگ (هند) در حال حاضر توسط يک " سکهـ" رهبری میشود-درحالی که سکهـ ها 1.9% نفوس هند را تشکيل میدهند. در افغانستان جشن ملت سازی و دموکراسی زمانی برگذار{برگزار} خواهد شد که ریيس جمهور اين کشور-مثلاً- يک هزاره باشد."

+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 12:41 بعد از ظهر  توسط ا.غرجی، Elham Gharji  | 

زبان و سیاست درافغانستان

یاد داشت:

موضع گیری آسمایی در مورد  جنجال زبان فارسی در افغانستان جالب است. اول که  اسمایی نوشته های نویسندگان را در بخش تریبون ازاد نشر کرد بخاطری که گویا ان نوشته ها یا از نظر زبان و پرداخت خوب نبودند و یا هم با مشی نشراتی اسمایی ناسازگار بودند.  در یاد داشت اخیر که اقای عبیدی در مورد نوشته است خاطر نشان شده است که به پنداشت اسمایی بحث زبان در افغانستان باید بسته شود چون این بحث های به اصطلاح مفت ما را از پرداختن به مسایل مهم  درافغانستان منحرف می سازد. خیلی خوب. اما جای سوال هنوز باقی است : اگر مسایل مهم! افغانستان را لیست کنیم ، امنیت، حقوق بشر، دموکراسی ، ملت سازی و.... ایا سیاست های فرهنگی غلط وزیر فرهنگ افغانستان نمی تواند شامل این بحث ها شود ؟ چرا نباید به وزیر فرهنگ افغانستان گفته شود که مجازات برای بکار گیری کلمات فارسی کار نادرست است و به رابطه  میان گویندگان پشتو و فارسی صدمه وارد می کند و سیاست ملی درافغانستان را دچار خطر می کند؟ ایا رفتار وزیر به عنوان یک رفتار سیاسی نا مناسب نباید نقد شود؟ ایا اصلا ممنوع اعلان کردن استفاده از کلمات فارسی نقض حقوق فرهنگی (حقوق بشر) نیست؟ ایا سد راه ملت سازی نمی شود؟ ایا امنیت و مشروعیت دولت را دچار مشکل نمی سازد؟

برای من جای تعجب است که اقای عبیدی فکر می کند که پرداختن به این موضوع مشکل ساز است نه رفتار وزیر فرهنگ. به نظر من خطر سیاست فرهنگی کینه توزانه در برابر فارسی در درون دولت خطرناک تر از خطر طالبان است. طالبان دشمن بیرونی است اما کسانی مثل وزیر فرهنگ از درون دولت را دچار خطر می کند. منطقی تر این است که بیاندیشیم اقای وزیر مشکل افریده است نه کسانی که بدفاع از زبان و خواست فرهنگی شان دست به قلم برده اند.  من در نوشته ی پایینی مشکلی از نوع تفرقه افگنی و ایجاد خصومت میان گویندگان فارسی و پشتو در افغانستان نمی بینم. فقط خواسته ام نظرم را در این مورد بنویسم.

 یادداشت من را در ادامه ی مطلب بخوانید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 8:3 بعد از ظهر  توسط ا.غرجی، Elham Gharji  | 

کودکان کاغذپران باز به تبعید رفتند

بازیگران نقش های اصلی در فلم کاغذپران باز را پیش از اینکه دست خطری به انها برسد به امارات متحده عرب فرستادند. فلم کاغذپران باز به زودی روی صحنه خواهد رفت.

وقتی خبر انتقال کودکان کاغذپران باز را خواندم به این فکر افتادم که چرا باید کودکان تبعید شوند؟ مسوولیت اخلاقی تبعید کودکان را کی را باید بدوش بگیرد؟ سازندگان فلم؟ خالد حسینی؟ ویا هم "قوم هزاره" که بنابر پیش بینی های کاملا تحقیق شده!  انهارا خواهند کشت؟ برعلاوه فشار روانی که کودکان هم در تبعید و هم از طرف دوستان و اعضای جامعه شان متحمل می شوند را با کدام ارزش دگر در کار انها می توان توجیه کرد؟

همه می دانیم که کودکان کاغذپران باز قربانیانی پیش نیستند که در برابر کمی تشویق و شور بازی در فلم و در بدل  کمی پول که به خانواده شان داده اند حاضر شده اند در  فلم نقش بازی کنند. انها از سر  اراده و قدرت انتخاب خردمندانه و مستقل خود تصمیم بر بازی در فلم نگرفته اند. برای من جالب است بدانم وقتی کودکان کاغذپران باز بزرگ شوند  نقش شان در فلم را چگونه خواهند دید؟

بیادم امد که تلویزیون اول روسیه روزی با مردی مصاحبه می کرد که پس از سالها غیبت از انظار عامه حاضر شده بود برای بار اول خود را به مردم نشان دهد بگوید که او همان کودکی است که در فلان فلم مشهور نقش بازی کرده بود. ان مرد می گفت که پس از نشر فلم او مورد تمسخر و ازار دوستان و مردمان شهر قرار می گرفت و این فشار بر او بحدی سنگین بود که تصمیم گرفت تا حد امکان از حضورش در بیرون بکاهد. اینطوری ان مرد همه ای کودکی و جوانی اش  را در تبعید درون اجتماعی ( تجرید) سپری کرد.

چه کسی باید مسوول تجرید و تبعید کودکان بازیگر در فلم های باشد که خود انان نمی دانند برای چه منظوری بازی می کنند و یا چه کسی چه فلمی از انها می سازد؟ تجرید و تعبید کودکان را با چه "خوب" می توان توجیه کرد؟

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 9:13 بعد از ظهر  توسط ا.غرجی، Elham Gharji  | 

در مورد مردم وقران فارسی

 

یک دوست عزیز در پیامی خصوصی اش در مورد یاد داشت قبلی ام  گفته است که فارسی شدن زبان قران برای مردم عادی نیز قابل قبول نیست. یاد اوری می کنم که من در نوشته ای قبلی استدلال کرده بودم که این عالمان دینی  و ملاهای مذهبی اند که با این "بدعت" مشکل دارند چون فارسی شدن زبان قران ابزار خشونت سمبولیک ( زبان عربی) انها را از دستشان فرو می اندازد و انحصار انان را بر بازار دین تهدید می کند.

 

سخن ان دوست گرامی نیز درست است. مردم نیز با ان مخالف اند. وقتی عالمان مذهبی با ان مخالفت کردند طبیعی است که مذهبی ها همه مخالف ان می شوند. پیام ان دوست اما از ناحیه ای دگری برای من مهم شد: پیام او مرا وا داشت تا در مورد مفهوم پر مشکل مردم اندکی فکر کنم.  ما همیشه از مردم سخن می زنیم بدون اینکه واقعا فهمیده باشیم که از کی و یا از چه سخن می رانیم . 

 

وقتی می گوییم که مردم نیز با نشر قران فارسی مخالف اند ، مراد ما از مردم کیست؟ ایا غوث زلمی و روشنفکران غیر دینی و جوانانی که طالب اصلاح فرهنگی اند نیز شامل " گروه مردم " می شوند یا نه؟ اصلا وقتی ما از مردم حرف می زنیم چه کسانی ویا چه چیزهای را در ذهن داریم؟

 

 اگر نگاهی  به کاربرد مفهوم مردم در ادبیات سیاسی افغانستان بیاندازیم به نظر می اید که مراد ما افغانستانی ها از مردم همان بخش غالب محافظه کار ( و احیانا) بی سواد جامعه ای ما است که از اقلیت تحصیل کرده  و غیر سنتی مجزا اند. حال چگونه چنین فهمی را تیوریزه کنیم و یا تعریف درستی از ان ارایه دهیم؟  چون خود این فهم از مردم به معنای اکثریت چنین و چنان دارای مشکلاتی است مثلا معلوم نیست وقتی میان محافظه کاران و معتدلان و تندروان جامعه نوعی از توازن کمی پیدا می شود ، "مردم" کدام یک از این گروه و یا گروه ها را شامل می شود؟ کدام گروه بخشی از ان نمی شود؟

 

برای فهم درست تر از این کلمه باید توجه مان را در بیرون از حوزه ای گروه انسانی ، به نهادهای اجتماعی متمرکز کنیم. مردم ازین منظر در واقع گروه انسانی نیست بلکه همان ساختار اجتماعی و  نهادهای حاکم بر زندگی ، اندیشه ، کنش و دانش گروهی انسانی است.  ازین دیدگاه بحث اکثریت و اقلیت در مورد تعریف مردم بحث بی ربطی است. بحث مردم اساسا ، از یک منظر جامعه شناختی، بحث ساختار اجتماعی است نه بحث کتله ی انسانی . 

 

رویهمرفته عنصر انسان در بحث مردم نیز از یک نگاه مارکسیستی، عنصر مرکزی است. عنصر انسانی بر می گردد به عوامل انسانی که بر نهادهای اجتماعی سلطه دارند. رابطه ای این عوامل با نهادهای اجتماعی رابطه تنگاتنگی است که در بسیاری از موارد تفکیک انان از همدگر نا ممکن می شود.  مصداق این سخن را می توان در شکل رابطه ای رهبر مذهبی و مذهب دید؛ رهبر مذهبی نه تنها ممثل مذهب است که در خیلی از موارد به عنوان خود مذهب عمل می کند. اندیشه ای او اندیشه ای مذهب است و حکم او حکم مذهب. ازین نظر میان نهاد مذهبی و رهبر مذهبی در عمل تفاوتی وجود ندارد.

 

نتیجه ای که ازاین نگاه به پدیده ای مردم برمی گیریم کاملا برعکس پنداشت اولی ما از مردم به معنای اکثریت گروه انسانی است. ازاین نگاه مردم همان اقلیت عامل است که نهادهای اجتماعی را در کنترول دارد.

 

 اگر با این فهم از مردم به بحث اول ما در مورد واکنش مردم به نشر قران فارسی بر گردیم، می توان گفت که انچه اتفاق می افتد همان انعکاس صدای اعتراض مذهبیون در دیوار های اجتماع است نه صدای کتله ای از گروه انسانی مومن که از روی اندیشه و یا تشخیص مبتنی بر ایمان در اعتراض به نشر قران فارسی برخواسته باشد. برای لحظه ای فکر کنیم اگر که نشر قران فارسی از مراجع مذهبی جواز می گرفت و یا امام و پیشوایی ان را کاری درست برای رساندن پیام قران به جامعه اعلان می کرد، واکنش به اصطلاح " مردم" چه می توانست باشد؟

 

پاسخ این سوال را بر بخشی دگری از پیام ان دوست گرامی ترتیب می دهم : او در بخشی دگر از پیامش مثالی جالبی دارد درمورد توقع مردم از زبان مذهب. او گفته است که وقتی سالی برای بار اول در مسجد قریه به لهجه ای هزارگی در مورد انقلاب کربلا سخن می گفت ، "مردم" به او اعتراض کردند و او را متهم به اهانت به امام حسین کردند. عین کار، البته با نتیجه ی  مختلفی ، را من نیز باری انجام دادم. وقتی از منبر پایین می امدم به دو واکنش کاملا مخالف برخوردم: مردی امد و پیشانی مرا بوسید. در مقابل اخند قریه وقتی بالای منبر رفت ، بلند گو را خاموش کرد و بصورت غیر مستقیم از من انتقاد کرد. واکنش های دگران اهسته اهسته پس از انتقاد اخند ترتیب یافتند نه  حین به اصطلاح سخنرانی من. من حیرت حاکم بر جو مجلس را می توانستم احساس کنم اما نشانه های از اعتراض و نا خوش امدی را نه.

 

انچه ازین دو اتفاق نتیجه می گیریم این است که اول: مذهب دارای سمبولهای معیار شده است که فرهنگ مذهب را می سازند و به عنوان رویکرد" سنت شده" توقع اجتماعی را شکل می دهند. هر کسی که خلاف ان کار کند ، همان رویکرد سنت شده را به چالش کشیده است. تعدادی ممکن است در این موارد تعجب کنند و تعدادی هم اعتراض. بسته به وضعیت های مختلف اجتماعی ، تعدادی ممکن چنان "بدعت" را به حساب خلاقیت بیاورند.

 

دوم: واکنش به اصطلاح "مردم" در چنین خصوصی ، عموما در ارتباط با نهاد ها و مراجع مذهبی شکل می گیرد. اگر که عوامل مذهبی در رد رویکرد تازه سخن برانند ، مذهبی ها نیز به ان ها می پیوندند. اگر عکس این کار انجام گیرد واکنش مردمان مذهبی نیز در تبعیت از ان سامان می یابد.

 

بنابراین ، انچه در مورد قران فارسی در افغانستان اتفاق می افتد همین مساله ای درگیری نهادهای حاکم مذهبی ( مدرسه ) با رویکرد تازه و سنت شکنی به ضرر سرمایه داران مذهبی است. تاکید می کنم که واکنش های مذهبی دراین مورد اساسا سیاسی است و به مساله ای حفظ ابزار اقتدار و قدرت قهر سمبولیک انان بر می گردد. صدای مردم جز انعکاس صدای مذهبیون در دیوارهای اجتماع بیش نیست.  

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 1:21 بعد از ظهر  توسط ا.غرجی، Elham Gharji  | 

فساد ، پاکستان و قران فارسی!

در اول می خواستم بگویم دوستان عزیز من این مدت خیلی مصروف بودم ازین رو نتوانستم بنویسم. اما بیادم امد که این تنها سخنی بوده است که من این بعدی ها در وبلاگم نوشته ام. تصمیم گرفتم دیگر عذر و عذر خواهی را کنار بگذارم و فقط سر فرصت ( هروقت که بدست امد) بنویسم.

در بی بی سی:

خبر اول:

احمد ضیا مسعود به دنبال انتشار گزارش رشد بشری ( برای گزارشگران بی بی سی ترجمه می کنم : توسعه ای انسانی1 ) گفته است که فساد دولتی یکی از عوامل عدم به اصطلاح توسعه ای انسانی در افغانستان است. ادم وقتی سخنان این بزرگمردان را می خواند در می ماند که موقعیت خود اینان را در دولت چگونه بفهمد. هم کرزی و هم تقریبا همه وزیران او می گویند که فساد دولتی در افغانستان جلو توسعه را گرفته است. سوال من این است: اخر خود این وزیران و معاونان رییس جمهور و ریس جمهور در کجای این سیستم بنام دولت زندگی می کنند؟ ایا ادم باید حساب اینها را از حساب دولت جدا تحلیل کند؟

سخن اقای مسعود نشان می دهد که مسوولان دولتی حکومت کرزی در این موارد کوشش می کنند با توجه به عنصر فساد از مسوولیت دولتی فاصله بگیرند و به عنوان ناظر ابراز نظر کنند. این سیاست دو معنا بدهد: یکی گریز از مسوولیت پذیری و دوم اظهار ناتوانی برای ایجاد تغییر. دراین صورت از این ها بپرسیم که شما در دولت چه می کنید؟  اصلا وجود خود را در دولت چگونه تعریف می کنید؟

خبر دوم

وزیر تجارت افغانستان در مورد بالا رفتن قیمت مواد غذایی در افغانستان گفته است که اعلام وضعیت فوق العاده در پاکستان یکی از دلایل بالا رفتن قیمت مواد غذایی در افغانستان است.2 اقای وزیر گفته است که " اگر وضعیت فوق العاده در پاکستان ادامه یابد من شخصا به صراحت می گویم که این  ضربه دیگری است که پاکستان را ما را می زند" .

ایا شما این سخن را معقول می بینید؟ اصلا معنای این سخن چیست؟ مشکلات پاکستان بیشتر از ان مشکلات اقتصادی افغانستان در حال حاظر است. چرا اصلا از هر فرصت استفاده کرده و این کشور بیچاره را بکوبیم؟ پاکستان بلی که بخشی از مشکل افغانستان بوده است اما ایا پاکستان وضعیت فوق العاده را برای افزایش مواد خوراکی در افغانستان اعلان کرده است؟

اصلا افزایش قیمت مواد خوراکی در افغانستان و منطقه به هفته ها پیش از اعلام وضعیت فوق العاده در پاکستان  بر می گردد. در کشور های اسیای میانه این مشکل کاملا مساوی با مشکل در افغانستان است. ایا می توان گفت که افزایش قیمت مواد خوراکی در اسیای میانه هم بسته گی به وضعیت فوق العاده در پاکستان دارد؟

من نمی گویم که این وضعیت هیچ تاثیری بر افغانستان نداشته است. حرف اصلی این است که مسوولان دولتی در افغانستان حتا ازین مساله نیز استفاده سیاسی می کنند تا گناه پاکستان را در انظار مردم افغانستان بیشتر کنند. این سخن را کنار می گذاریم که در حقیقت وضعیت در پاکستان در چه حالی به نفع افغانستان است. کمتر کسی به این می اندیشد که روند در پاکستان می تواند تاثیرات گسترده ای بر وضعیت در افغانستان داشته باشد و دولت افغانستان از چه وضعی در پاکستان باید حمایت کند.

در وبلاگستان

سخیداد هاتف ، یاسین رسولی و میرحسین مهدوی در مورد قران فارسی چیز های مفید نوشته اند. من نوشته های هر سه را خواندم. به نظر من جنجالهای که در پی نشر قران فارسی ایجاده شده نه دور ایمان داری بوده است و نه هم دور مدرنیته. این ها بحث های است که ما خود ان را ایجاد می کنیم ( البته نمی گوییم کاملا بی ربط اند). فارسی شدن زبان قران مشکلی برای مردم عادی و مومن بوجود نیاورده است. کسانی که با ان مشکل دارند گروهی است که اتوریته اجتماعی انان در پس زبان عربی جای گرفته است. اصلا همین گروه است که اعتراض دارد و همین گروه است که ان را محکوم می کند و مردم را بر علیه ان بسیج می کند.

نشر قران فارسی بدون متن عربی ان حرکتی نمادین برای اتش زدن سرمایه ای نمادین گروهی است که هم هویت و هم اقتدار شان از زبان عربی ( به عنوان سمبول مستقیم دین و دانش دینی) ریشه می گیرد.  به نظر من واکنش ها را خوبتر می توان ازین دیدگاه ارزیابی کرد. ورنه قران خیلی ها پیش به فارسی ترجمه شده بود و ترجمه ان به زبان فارسی نه ایمان مردم را به مخاطره انداخته بود و نه هم انها را در فهم قران کمک کرده بود. این که چرا به ترجمه ای فارسی با متن عربی ان اعتراض نکردند که به نسخه ای فارسی بدون متن عربی ان اعتراض دارند روشن می کند که مساله ربطی به چیز دگری دارد نه به ایمان و بی ایمانی و یا به فهم و نا فهمی قران.

زبان عربی به عنوان ابزار تببین اقتدار مذهبی در جوامع غیر عرب نشانه ای انحصار علم دین و قدرت مذهبی و اهلیت و صلاحیت صحبت در مورد دین توسط عالمان دینی بوده است. به زبان دیگر ، زبان عربی به مثابه ای نشانه ای اسلام و اگاهی دینی ، منبع قدرت سمبولیک عالمان مذهبی و یا طالبان دین بوده است. انها با زبان عربی ( یعنی زبان دین ) توانسته اند بارها دگران را از صحنه ای گفت و گو بر سر دین حذف کنند.  

برای من قضیه از این زاویه بیشتر قابل توضیح می شود تا زوایای دیگر. نشر قران فارسی بزرگترین سرمایه و قدرت سمبولیک عالمان دینی را در جامعه ای ما تهدید می کند و این ها اگاهانه بران اعتراض می کنند و با بسیج مردم می خواهند از این گرانمایه ترین سرمایه و اهنین ترین قدرت شان حفاظت کنند.

این سخنان را من خارج از این بحث مطرح می کنم که ایا نبض نشر قران فارسی بدون متن عربی ان خوب است یا بد و یا پیامد های ان برای تفکر دینی و یا اعتقاد دینی در جامعه ای ما چه می تواند باشد. در واقع در جوامع مثل افغانستان من مطمیینم که نه این کار ما را مدرن می کند و نه هم ایمان ما را مستحکم و یا سست می کند چون در جوامع مثل افغانستان برخورد ما با قران برخوردی عاقلانه و تحقیقی وجست و جو گرانه و یا اندیشمندانه نیست.  قران قرن پیش به فارسی و به انگلیسی و دیگر زبان ها ترجمه شده بود و ترجمه ای ان به زبان فارسی افغانستان و ایران را به مدرنیته نرساند. قران به هر زبانی که باشد برای مردم افغانستان حرف خداست. ما وقتی به سخنان عالم مذهبی شک نکنیم و حرف انها را بدون شک بپذیریم چگونه انتظار داریم فارسی کردن زبان خدا ما را زبان ما را در برابر دین بگشاید؟  فارسی شدن قران ضرورتا ما را وارد مرحله ای مدرنیته نمی کند هرچند ممکن است از نظر سمبولیک دارای نتایجی جزیی باشد.

----

1. نمی دانم اصولا چه فرقی میان اصطلاحات رشد بشری و توسعه ای انسانی است. سابق می گفتند که لغات عربی را با واژه های فارسی باید بدل کنیم تا زبان مان را سره سازیم. دراین مورد که این مساله وجود نداشته است. هم رشد بشری عربی است و هم توسعه ای انسانی.

+ نوشته شده در  جمعه دوم آذر 1386ساعت 9:27 بعد از ظهر  توسط ا.غرجی، Elham Gharji  | 

در تعصب ضد تعصب

 شهرزاد اکبر و سخیداد هاتف در مورد تعصب قومی و مذهبی در افغانستان نوشته اند. هر دو خوب و بجا نوشته اند. و اما صد دریغ که سخنان ما در نکوهش تعصب کم تر کاری از پیش برده اند. ما بارها از طرف مردمان زیادی سخنان مستدل و گاهی همراه با ایات قرانی در رد تعصب شنیده ایم. خود ما نیز ان را بد می بینیم. اما چرا هنوز تعصب می روزیم؟

هم شهرزاد و هم هاتف به دو چیز مهم اشاره کرده اند. شهرازاد گفته است که ما تعصب ورزیدن را از خانواده و دوستان خود می اموزیم. و هاتف گفته است که تعصب در سیستم روابط اجتماعی خود را جا زده است و ما نمی توانیم خود را به سادگی از ان برهانیم.

در واقع همین طور است. هم حرف شهرزاد درست است و هم سخن هاتف. ما تعصب ورزیدن را می اموزیم. از کجا  و از کی می اموزیم؟ از جامعه. پدران و مادران متعصب مان بخشی از همان سیستم اجتماعی است که اگاهی های کاذب اجتماعی را در مورد اقوام دگر برای ما انتقال می دهند. گناه پدران و مادران ماست؟ هم است و هم نیست. گناه انان است برای اینکه تعصب را در یک نسل دگر تداوم می بخشند. گناه انان نیست برای اینکه انان خود قربانی عصبیت اند و عصبیت انان بخشی از عکس العمل به سیستم اجتماعی است که انان تحت تاثیر ان جهان اجتماعی شان را تجربه می کنند. به انان نیز یاد داده شده است که تعصب بورزند.

و اما ریشه ای اصلی تعصب در کجاست؟ در نادانی؟ نه. انطور که شهرزاد گفته است فزیک دان و قران خوان ما نیز متعصب است. دانایان مان دلیل بیشتر برای تعصب ورزیدن دارند تا نادانان مان. بدین گونه تعصب ریشه در دانایی دارد نه در نادانی. و در عالم دانایی تعصب ادامه ی سیاست با ابزار دگر است. عامل اصلی تعصب سیاست است. و تعصب ورزی در واقع ، چه آگاهانه و چه ناآگاهانه ، همان گسترش سیاست در سویه های باریکتر اجتماعی با وسایل دیگر است.

به تاریخ روابط اقوام در افغانستان نگاه کنید. تعصب مذهبی چگونه به عنوان یک ابزار سیاسی در افرینش دشمنی میان سنی ها و شیعه ها استفاده می شود؟ عبدالرحمان و عالمان مذهبی که به کشتار هزاره ها فتوا صادر می کنند مگر در پی سیاست نیستند؟ به تاریخ اسلام نگاه کنید. اختلاف شیعه و سنی پیش ازاینکه اصولا اعتقادی باشد ایا سیاسی نیست؟ عصبیتی که پس از اختلاف و شکاف و شکست و سرکوب بوجود می اید در واقع پوشه ای از اگاهی کاذب برای حفظ تفاوت ها و اختلافات و مرزبندی ها است و اساسا اگاهانه بوجود می ایند و نشر می شوند گرچند نا اگاهانه استفاده می شوند.

در روابط قومی نیز چنین است. عصبیت قومی بازتاب اختلافات پرورده شده ای سیاسی است که از ساختار کلانتر اجتماعی به حوزه های باریک تر نفوذ می یابد و به مثابه ای عنصری در سیستم تعامل اجتماعی عامل حفظ تفریقات گروهی می شود. در انتقال از نهاد های سیاسی به حوزه ای تعامل اجتماعی تعصب  به پیش فرض های ذهنی و بسته ای از اگاهی دروغین تبدیل می شود که رفتار فردی مان را از خود متاثر می سازد. بدین ترتیب تعصب (یا همان تداوم سیاست) حوزه ای ارتباط جمعی و میان فردی مان را فرا می گیرد. دلیل اینکه ما نمی توانیم خود را با اسانی از شر تعصب نجات بخشیم هم همین است.
----
فرصتی بسیار کمی بدست امد تا چیزی بنویسم. قول نمی دهم اما اگر فرصتی بهتری بدست امد این بحث را با جزییات بیشتری دنبال خواهم کرد. تشکر از شهرزاد عزیز و هاتف عزیز.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 5:26 بعد از ظهر  توسط ا.غرجی، Elham Gharji  | 

قصه ی غصه ی گلثوم

 

نتوانستم این گزارش را اینجا نگذارم. به انگلیسی است. اما از انجا که قصه و غصه ای فارسی ( افغانستانی) است ٬ با یک نگاه همه می توانند بخوانندش.

 نمی دانم از  ازداوود حکیمی عزیز برای ارسال لینک تشکر کنم یا شکایت؟

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آبان 1386ساعت 3:45 بعد از ظهر  توسط ا.غرجی، Elham Gharji  | 

گفت و گو با طالبان: وقتی انان دگر گفت و گو نمی کنند

دوستی از من خواسته است که در موردی گفت و گوی دولت با طالبان باید چیزی می نوشتم. راستش می خواستم چیزی بنویسم. دوستم  سخیداد هاتف یادداشت خوبی در این زمینه نوشته است که تا حالا همه باید خوانده اش باشند.

بیادم امد که پارسال (؟) چیزی دراین مورد در وبلاگم نوشته بودم. وقتی ارشیف وبلاگم را جست و جو کردم یافتمش. سر سری خواندمش دیدم که هنوز نظراتم در مورد برخی از نکات ان تغییر نکرده است. چیزی تغییر کرده است این است که من گفت و گوی دولت با طالبان را خالی از فایده نمی بینم. عقب نشینی طالبان به دولت امتیازهای داده است و ظاهرا این سیاست را جامعه ای جهانی نیز در افغانستان تایید می کنند. گمان غالب این است که با جذب طالبان در دولت ٬ دولت افغانستان در دراز مدت قادر به محو انان خواهد شد و توانمندی ظاهری انان توسط دستگاه دولتی از انان باز گرفته خواهد شد: سرنوشتی که برخی از نیروهای جهادی در قالب ساختار دولت به ان مواجه شدند.  اما اینکه ایا براستی طالبان نیز در درون دستگاه دولتی محو خواهند شد٬ سوالی دگری است که نوشته ای پارسال من به نکاتی از این بحث اشاره دارد.  برای خواندن یادداشت این جا را بفشارید.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 2:47 بعد از ظهر  توسط ا.غرجی، Elham Gharji  | 

کی دزد؟

 

 

دوستی به من گفته که نوشته های از وبلاگ من را در یکی از نشریات کابل با نام کسی دگر خوانده است. پرسیده بود که من ان نوشته ها را دزدیده ام یا انکس  نوشته های من را دزدیده است. گفتم به قبر بابای ملت قسم می خورم که من نوشته ای کسی را ندزدیده ام. من سالهاست که از کابل دورم و به هیچ نشریه ای چاپی کابلی دسترسی ندارم. اگر شما مطمیین اید که نوشته ها ی چاپ شده همان هایند که من نشر کرده ام ، حتما از وبلاگ من دزدی شده اند.

 

 انکس که نوشته ای مرا دزدی کرده و بنام خودش نشر کرده است ، الهی به عذاب جهنم گرفتار اید! من که کاری بیش از دعای بد در بدل  اهانت ان بنی ادم کرده نمی توانم.

 

قصه ای حق تالیف در افغانستان مفت است. کسی که دلش به حال سخنانش می سوزد اصلا خوب است سخن نگوید.

 

بیادم می اید که یکی از دوستان فلمی از کابل اورده بود که در یکی از کشورهای اروپایی از طرف موسسه ای بنام رویان فلم ساخته شده بود. در روی جلد سی دی، به اصطلاح اخطاری به فارسی در مورد سو استفاده غیر قانونی از فلم نوشته شده بود. وقتی ان اخطار را خواندم هم دلم به حال تولید کنندگان فلم سوخت و هم خیلی خندیدم . در اخطارنامه امده بود که هموطنان عزیز سعی کنید که کاپی غیر قانونی این فلم را از سی دی فروشان هرزه نخرید تا خدای نا خواسته خود تان هرزه  نشوید...

 

 اخطار تولید کنندگان به کسانی که کاپی های غیر قانونی از فلم می سازند البته خیلی جدی تر ازین بود. مثلا نوشته بودند: هر کسی این سی دی را بصورت غیر قانونی کاپی کرده و بفروش برساند خواهر و مادر خود را ..........

 

در جامعه ی که هیچ ضمانت قانونی وجود نداشته باشد مردم چه کنند؟ این روزگار انقدر بد شده که نه تنها قانون بران حکم نمی راند که فحش و قسم های که سابق قوی تر از قانون بودند نیز از ارزش و کارکرد افتاده اند. خلاصه که من نیز کاری در برابر انانی که نوشته های مرا کاپی و بنام خود نشر می کنند  کرده نمی توانم. بگذارید انها در روز قیامت شرمنده ای من وخلق خدا باشند.

 

  

+ نوشته شده در  جمعه ششم مهر 1386ساعت 6:43 بعد از ظهر  توسط ا.غرجی، Elham Gharji  | 

هنر و سیاست

یادداشتی در مورد واکنش قبیلوی به فلم کاغذپران باز

 

فلم کاغذ پران باز که بر اساس رمان معروف به همین نام از خالد حسینی  ساخته شده است ، اماده ای نشر می شود. رمان کاغذ پران باز در میان خوانندگان انگلیسی زبان ، با توفیق گسترده ای همراه بوده است. اینکه ایا فلم کاغذ پران باز نیز چنینی توفیقی را بدست خواهد اورد یا نه، اینده نشان خواهد داد.

 

این فلم ، بخاطر حساسیت های قبیلوی ، در افغانستان نمایش داده نخواهد شد. دلیل ان نیز ظاهرا صحنه ای در فلم عنوان شده است که بر کودک هزاره ای که نقش حسن را در فلم بازی کرده است ، (گویا) تجاوز جنسی صورت می گیرد. پدر کودکی که نقش حسن را در فلم بازی کرده  گفته است که به  او قول داده بودند که چنین صحنه ای در فلم وجود نخواهد داشت اما تهیه کننده ای فلم ادعای او را رد می کند و می گوید که چنین قولی به کسی نداده است.

 

 به گفته ای پدرکودکی که نقش  حسن را بازی کرده است،  هزاره ها او را برای اینکه اجازه داده است ، پسرش دران نقش بازی کند ، گردن خواهد زد و پسرش نیز گفته است که دوستان او اورا رها خواهند کرد  چون به نظر انان او مفعول عمل جنسی کودکان پشتون قرار گرفته است.

 

 اگر ازین سوال بگذریم که چقدر این حساسیت ها جدی اند ، سوال اصلی که باید طرح کرد این است که چرا اصلا چنین حساسیتی وجود داشته باشد؟ ایا این حساسیت ها انطور که گفته شده است، به مسایل فرهنگی چون غیرت قبیلوی مربوط می شود یا که نه ، واکنش به ان جنبه های دگری نیز دارد؟

 

پاسخ به این سوال مستلزم فهم عمیق زمینه ای اجتماعی و روابط قومی در کشوری است که کاغذ پران باز  در مورد ان  ساخته می شود. این کشور قبیلوی خوانده شده است  و حساسیت ها در برابر فلم کاغذ پران باز نیز از همین دیدگاه تحلیل شده است.  در جوامع قبیلوی "غرور" و غیرت قبیلوی به مثابه ای عناصر قدرتمند در سیستم گفت و گوی اجتماعی مراتب شایستگی افراد و اقوام را بر می تاباند . غیرت ، حریم زندگانی قبیله و سرمایه ای جمعی ان است. ازین رو اگر فردی از افراد قبیله کاری کند که غرور قبیله را خدشه دار سازد، همه ای افراد قبیله براو می تازند. از همین نقطه نظر است که حساسیت های قبیلوی قابل درک می شوند. این حساسیت ها واکنش های کور و بیجایی نیستند؛ انها با سیستم ارزشهای اجتماعی رابطه دارند که هستی جمعی قبیله را می سازند.

 

اینکه ایا جامعه ای هزاره قبیلوی ،به همین شدتی که تعریف شد ، است یا خیر ، به مطالعه و بحث دگری ضرورت دارد. اما یک چیز معلوم است که به گمان غالب،  اکثر هزاره ها با وجود اینکه فلم محرومیت و ستم دیدگی قومی انان را نمایش می دهد ، از داستان و فلم کاغذپران باز استقبال نکرده اند. به نظر من عدم استقبال و وجود حس ناخوشایندی در میان هزاره ها در مورد داستان و فلم کاغذپران باز را  نباید خلاصه به بحث غیرت و حساسیت به اصطلاح کور قبیلوی کرد. به نظر نگارنده ای این مطلب، مسایلی دگری اند که حساسیت ها را از زوایای دگر قابل درک می سازند. این مسایل شامل روانشناسی و تصویرو تعریف روابط قدرت و روایت جایگاه اجتماعی در میان اقوام افغانستان می شود.

 

 دراین که تولید فلم کاغذپران باز باعث بروز حساسیت ها در میان هزاره ها می شود  نه پشتون ها ، رازی وجود دارد که می توان ازان برای تحلیل و تفسیر حساسیت ها کمک جست. اصولا باید پشتون ها از تولید فلم ناراحت می بودند چون بر اساس داستان فلم ، انهایند که ستم می افرینند و کرامت انسانی هموطنشان را مورد حمله قرار می دهند. این امیرو هم تباران پشتون اوستند که باید شرمسار گردند نه حسن که سمبول صداقت و فداکاری و انسان دوستی است. اما چرا پاسخ اجتماعی برعکس است؟

 

نتیجه برعکس  را می توان از این زاویه تحلیل کرد که فلم ، روایتی از رابطه ی قدرت وتعریف و تقسیم جایگاه اجتماعی میان دو قوم است. این،  تصویری سازی رابطه ی قدرت و روایت برتری اجتماعی پشتون بر هزاره  است که بحث اخلاق را در فلم کنار می زند و مردم را متوجه تمثیل جایگاه اجتماعی انان می کند. این مساله به نظر من خیلی مهم است. هرچند فلم به هیچ وجه رابطه ای قدرت در جامعه ای امروز افغانستان را بر نمی تاباند اما دارای قدرت باز افرینی شکل گذشته ای ان در اذهان مردم است.  از انجا که ، به قول معروف،  گذشته نگذشته است ، باز افرینی و یاددهانی گذشته ای خوار اجتماعی برای هزاره ها باعث تخریش ذهن و بروز حساسیت و عصبانیت قومی در میان انان می گردد.  شاید این مساله نیز ربطی محکمی به این قضیه داشته باشد که معمولا انسان ها دوست ندارند وضعیت و موقعیت های زننده و ناخوشایند زندگی شان را ثبت کنند. همه می خواهند تصویر زیبا و بی خلل و خوشایند از خود داشته باشند.

 

بخشی دگری مشکل مستقیما از روایت سیاسی (؟) داستان بیرون می اید. در داستان کاغذ پران باز ، موضوع تعریف روابط طبقاتی و یا ستم انسانی نیست؛ شخصیت های داستان بر اساس هویت قومی انتخاب شده اند و از همین روست که داستان مستقیما جایگاه هویت های قومی را وارد گفت و گو می کند نه موقعیت افراد و روابط انسانی معمول را. چنین روایتی حسن و جایگاه و موقعیت او را بر همه ای قبیله تعمیم می دهد چون هزاره در نقش او تجسم یافته است.

 

فلم کردن داستان ظاهرا بر گسترش روایت ان به عنوان بسته ای از اگاهی در مورد جایگاه قومی هزاره ها در تاریخ افغانستان[1] افزوده است. فلم از ان جا که دیداری است تاثیر ژرفتری بر اذهان مردم دارد. فلم،  ثبت وضعیتی است که ماندگار و اثر گذار می شود.  وقتی پدیده ای و یا واقعه ای فلم می شود ، دارای توانمندی و حس واقعیتمندی بیشتری می گردد. منظور از واقعیتمندی ، هرچه زنده تربودن واصلی وعینی تر بودن یک واقعه است. خیلی از وقایع در زندگی اجتماعی اتفاق می افتند. همه ای این وقایع واقعی اند. این وقایع اما زمانی ( در اذهان عامه ) اصلیت و تاثیر بیشتری می یابند  که ثبت می گردند ویا به اصطلاح مستند می شوند.

 

  فلم  وقایع را مستند و با هر نمایشی ، باز تولید می کند. فلم کاغذپران باز،  باز تولید  تصویری روابط ناخوشایند اجتماعی- قومی است. اما باز تولید این روابط (  در سطح تصویر و تخیل) به مثابه ای تولید واقعی دوباره ای ان در روان جمعی اثر گذاراست. حساسیت ها در برابر فلم تا حدودی زیادی روانی و سیاسی است و اساسا از مساله ای دگری غیر از غیرت قبیلوی بیرون می اید. این مساله همان  تعریف هستی و هویت اجتماعی هزاره در پناه جایگاه تاریخی ان برای خود انان،  مردم جهان و افغانستان است. این مساله ربطی محکمی نه به غیرت قبیلوی[2]،  که با مساله ای تعریف جایگاه قومی و تقسیم قدرت در میان هزاره و پشتون دارد. پیچیدگی مساله حاصل عوارض سیاسی روایت فلم است که نااگاهانه در شکل حساسیت قبیلوی تحلیل می شود.

 



[1] دراینجا باید اضافه کرد که داستان به هیچ عنوان ممثل جایگاه اجتماعی هزاره ها درتاریخ افغانستان نیست. موقعیت اجتماعی هزاره ها به عنوان خدمت گذار و طبقه ای پایین اجتماعی صرفا در شهرهای بزرگ مثل کابل عینیت داشته است ؛ در شهرهای که هزاره ها مهاجری بیش نبوده اند که از دهکده های دور دست برای کار و زندگی به شهر کوچیده بوده اند و اما درانجا بنابر محرومیت های که از طرف دولت بر انها اعمال می شده ، فرصتی برای بهبودی وضع زندگی شان نداشته اند.  چنین طبقه بندی و رابطه ای اجتماعی میان اقوام افغانستان در خارج از شهر های بزرگ وجود نداشته است.

 

[2] هرچند واژه های مثل غیرت و غرور در تعامل اجتماعی ربطی به حفظ جایگاه اجتماعی افراد در جوامع قبیلوی دارند ، اما این واژه ها بیشتر مفاهیم فرهنگی اند و بیشتر به عنوان معیار شایستگی فرهنگی بکار می روند  تا که معرف جایگاه اجتماعی-طبقاتی و روابط قدرت که یک مفهوم کاملا سیاسی است، باشند. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 9:0 بعد از ظهر  توسط ا.غرجی، Elham Gharji  | 

بی مضمون!

تازه درس هایم شروع شده . ازین که درسهایم شروع شده هم دق ام و هم خوشحال. دقی ام بخاطر این است که با اغاز همین سال، سالهای خوب دانشگاهم به پایان می رسد. خوشحالم ازینکه بالاخره دوره انتظارم پایان می یابد و من می توانم با طی ده ماه دگر بروم وطنم و...

 

فکر می کردم پس از تعطیلات می توانم جدی تر و پر انرژی تر به نوشتن بپردازم. اما این فقط یک فکر بود. حالا که می نشینم که چیزی بنویسم ، خود را خالی تر از هر وقت دگر احساس می کنم. در ذهنم خیلی چیزهاست که می خواهم درباره ای انها بنویسم اما همین خیلی چیزها در فرجام هیچ چیزها می شوند. چیزهای که می خواهم در باره ی انان بنویسم در نظرم بی محل و یا بی مقدمه می ایند. تنها وقتی که می توانم خیلی خوب ( به نظرم خودم) بنویسم، زمانی است که کسی پرسشی طرح کرده باشد. پرسشی های که خود طرح می کنم برای خود جواب می دهم. نمی دانم چرا فکر می کنم که وبلاگ جایی است که ادم دران با کسی و با کسانی د رگفت و گو است. ازین رو احساس می کنم که مطلبی برای بحث باید وجود داشته باشد که ادم در باره ای ان بنویسد.

 

مطالب وبلاگ دوستان دگر را می خوانم . نوشته ها ی برخی ها پرسش برانگیز اند و نیاز به بحث های عمیق دارند. نوشته های برخی از نظر موضوع برایم جالب نیستند. در مورد انهای که به بحث نیاز دارند نیز گاهی مجبور می شوم چیزی ننویسم. بخاطری که بسیاری وقت ها در وبلاگستان ما پرداختن به مطالب دگران به جنگ قلمی و دفاع و حمله ای پی در پی تبدیل می گردد که اغلب  نه بر اساس بحث های اکادمیک  وعمیق، بلکه برپایه ی .... برباد دادن ها واکنش های احساساتی پیش می رود. دراین میدان تا هرچه انرژی داریم می زنیم حتا اگر طرف مقابل گپ معقولی هم داشته باشد به هرشکلی که شده جوابی منفی ترتیب می دهیم.

 

خوبترین چیزی که ماشین نوشته ها و یا گپ هایم را به اصطلاح چالان می کند سوال مستقیم دگران است. البته که سوال تا سوال فرق می کند و ادمی نمی تواند پاسخی برای هرچه داشته باشد و منی نادان نیز چنینم. اما خوبی هرگونه سوال این است که ادم را به فکر می اندازد.

 

دیروز ، کسی از من در مورد خدا سوالی کرد که می خواستم پاسخ ام را دراین جا بیاورم. اما از انجا که بحث در این موارد در کشور ما حساسیت برانگیز و کشنده است تصمیم گرفتم چیزی ننویسم. در کشوری که یک توپ فوتبال جنجال می افریند گپ زدن در باره ای خدا با خطرات جدی همراه است. ببنید که چقدر محافظه کار شده ام! اصلا این بعدی ها فکر می کنم که کشتن خدا و یا سلمانی بردن خدا و دوباره ارایی دین ( هرچند ضرورتی نیز باشد) ضرورت های اولیه ما نیست. اگر تعویذ ملا واقعا کار امدی دارد بگذاریم مردم تعویذ نویسی و تعویذ گیری کنند. خرافات خواندن محض خیلی چیزهای سنتی که در عصر مدرن نشان اندیشمندی شده بود ( است ) در نفس خود دست اورد و کار بزرگی نیست چه که نهاد های زندگی مدرن نیز انچنان پاک از خلل نیستند. اصلا بحث تعویذ و درمان روانی به شیوه علمی،  فقط بحث اعتماد اجتماعی به دو نوع سیستم درمانی است. چیزی بیشتر ازین نیست. خیلی چیزها در مورد اندیشه ی مدرن و اندیشه ی غیر مدرن تقریبا همین طور است؛ هیچ کدام به اصطلاح " فی نفسه"  برتر از دگری نیست. تا انجا که مربوط به جامعه می شود این ایمان اجتماعی به یکی ازین دو سیستم اگاهی و اندیشه است که به ان توانایی می بخشد نه ارزش فی نفسه انها.

 

 کجا می خواهم بروم؟

 

خوب است همین جا بس کنم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 6:6 بعد از ظهر  توسط ا.غرجی، Elham Gharji  | 

امدم

درود ،

یعنی که امدم. بلی. این چند روز به وبلاگ دوستان فعال و هنوز نویسنده سر زدم و خوب وبلاگ گردی کردم. از فلسفه و ادبیات تا جنگ و دعوا های لفظی ( تا دلم را نگرفتند) خواندم. در فکر این شدم که چه بنویسم. دلم می گوید بنویس: رویا، دنبالت خیلی دق شده ام. اما بعد که چرت می زنم با خود می گویم بی عقل مردم چه بگویه. کدام گپ جدی نوشته کو که به درد افغانستان بخوره، خدمتی به وطن و فرهنگ شوه. همانند ادمان کلان بحث های محکم راه بیانداز و ...

 

خیلی ها خیلی راحت، و هر وقتی که بخواهند بنویسند، می نویسند. قصه های مسافرت شان را ، اتفاقات روزمره شان را ، گفت و گو هایشان با دوستانشان را و.. هرچه را می بینند و می شنوند می نویسند. اصلا وبلاگ برای همین چیز ها درست شد. انهای که مسافرت می رفتند از وبلاگ برای حفظ ارتباط میان دوستان و خانواده شان استفاده می کردند. عکس نشر می کردند و گفتنی هایشان را با دوستانشان ازین طریق در میان می گذاشتند. در کل وبلاگ نویسی جنبه ای سرگرمی داشت ( وبرای اکثر مردم هنوز چنین است).

 

اما کارکرد وبلاگ  خیلی سریع از این حدود فراتر رفته است؛  وبلاگ را خود به نهادی ( به اصطلاح معمول، مجازی) تبدیل کرده که ظاهرا پنهان و جدا از جامعه ( در درون دنیای الکترون) عمل می کند اما در واقع در تماس با جامعه زندگی می کند ، و به عنوان ذخیره گاه انرژیی عمل می کند که نتوانسته است خود را در محیط باز اجتماعی به مصرف برساند. این انرژی همان دغدغه ها و افکاری اند که یا به دلیل نبود امکانات مالی و یا به دلایل سیاسی ( تحت کنترول رژیم ها و جوامع بسته) و یا هم به دلایل دگری امکان بازتاب و یا مصرف نمی یابند.

 

می گویند انرژی نمی میرد. انرژی را تنها می توان انتقال داد. این یک نظریه ای علمی در فزیک است. در محیط اجتماعی نیز این اصل مصداق بسیاری می تواند داشته باشد. در جوامع بسته ( هم از نظر فرهنگی و هم از نظر سیاسی) ، ظاهرا همه جا تحت کنترول جامعه است اما انرژی که در مخالفت و یا مخالف با وضع جامعه تولید می شود در اشکال مختلفی در جاهای دگری ذخیره می شود؛ در هنر و ادبیات و یا هم در کلوب ها و گروهای به اصطلاح زیر زمینی. این انرژی از مجراهای دگری بیرون می ریزد: ادبیات انتقادی ( اعتراضی) ترور و تبهکاری گونه های از بازتاب این انرژی در اشکال دگر است.

 

فساد و فحشا گونه های دگری از انرژی اند. این دو نیز به مثابه ای انرژی نابود شدنی نیستند. در جوامع بسته ظاهرا درجه ای فحشا در حد اقل ان به نظر می رسد اما در واقع این طور نیست. خیلی ها فکر می کنند که می توان با ایجاد سیستم سختگیرانه فرهنگی با این پدیده مبارزه کرد. اما در عمل، مبارزه برای نابودی این انرژی از همان اغاز رو به شکست است. این انرژی مجراهای دگری برای نشر پیدا می کند؛ محل های پنهانی برای تجارت جنسی و گروه های زیر زمینی که به این کار مشغول اند نمونه های از ان است.

 

گپ کجا بود؟ ها. در مورد وبلاگ نویسی. وبلاگ و وبلاگ نویسی  برای نسل امروز جهان به ذخیره گاه انرژی تبدیل شده است. در جهان وبلاگ چه چیزی را که نمی خوانی و چه چیزی را که نمی بینی! از وبلاگ های مذهبی و مخالف مذهب گرفته تا وبلاگ های هم جنس بازان. حتا القاعده و گروه های تروریستی وبسایت دارند. ایا این واقعا کارکرد وبلاگ به عنوان یک وسیله ای ارتباطی است که توجه مردم را به خود جلب کرده است یا نه همان ظرفیت ان به مثابه ای فضای تازه ای است که دران انرژی های سرکوب شده فرصت رهایی می یابند؟

 

هر دو قضیه همزمان در مورد وبلاگ مطرح اند. انهای که می خواهند به جورج بوش و یا خامنه ای دشنام بفرستند بیشتر( در قدم اول)  متوجه مصرف انرژی شان اند تا اینکه واقعا فکر کرده  باشند با دشنامنامه نویسی جامعه و یا وضع مخالف بوش و خامنه ای را پدید اورند. اما وقتی ( در قدم دوم)  فحش ( پیام) نویسنده به خواننده (گیرنده ها) می رسد، عملا کاری نیز (به نفع و یا ضرر) فرستنده ( وبلاگ نویس) سامان می دهد: مخالفان بوش و خامنه ای به وبلاگ پیوند می خورند و اینگونه نقش کارکردی وبلاگ اشکار می گردد.

 

ما در جهان وبلاگ ، جهان موازی با جهان واقعی ( هرچند جهان وبلاگ نیز خیلی واقعی است) اباد می کنیم. هر گروهی جهان خودش را اباد می کند؛ تعدادی خانه ای کوچکی برای گفت و گو با معشوق شان می گشایند. هم جنس بازان در صدد ابادی جهان خود اند و مذهبیان در تلاش حفظ جهان خویش. مخالفان سیاسی رژیم جمهوری اسلامی و دولت جورج بوش،  دولت خود را در وبلاگ می سازند و اسمایی، سمیع حامد را طول و ترازو می کند. با این خصوصیات ایا جهان وبلاگ واقعا ذخیره گا انرژی ادم ( و آدمان) امروزی نیست؟

 

بخشی زیادی از مسایلی که در وبلاگ ها انعکاس می یابند، در رسانه ها نیز بازتاب می یابند. اما وبلاگ هنوز خصوصیت و توانمندی خود را دارد. وبلاگ به هر فرد و هر جمعی فرصت فعالیت می بخشد و ازینرو منحصر به فرد است. رسانه های چاپی مثل کتاب و روزنامه و فلم در بند چیزی بنام فورم و ساخت تخصصی (پروفشنلزم) است و در درون ساختار مشخصی ارتباطی عمل می کنند و دارای قواعدی برای فعالیت اند. اما وبلاگ ازین قیود رهاست. وبلاگ نویس می تواند هر کسی باشد و هرچه را بخواهد به هر شکلی می تواند بنویسد و انرژی اش را در فضای باز رها سازد.

 

چه می خواستم بگویم؟ هیچ چی. کمی انرژی رها ساختم. در اینده باز از این کار ها خواهم کرد. تا اینده.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم شهریور 1386ساعت 2:43 بعد از ظهر  توسط ا.غرجی، Elham Gharji  | 

....و رفتم تا برگشتن

دو بیتی

بی تو برهم خورده از این پیش نیز

بوده ام – شک نیست ازاین بیش نیز

روزگارم هیچ و بربادم کند

بی تو خالی می شوم از خویش نیز

***

درعشق

عشق را در من نه

مرا در عشق بیاور!

***

زندگی

نگاه می کنی

چنان که پرنده ای به دانه ای.

اما تنها تو نیستی که...

شکارچیانی زیادی پشت درخت ها ایستاده اند

 

***

تیر

تیر بدانسو می رود که ازان سو می اید

***

  

برای شکیبا سانگه اماج و ذکیه ذکی

 

سخن گفتید ، خطر کردید

گرچند  بی زبان نیز خاموش تان می کنند.

 

شب که شد

در تاریکی ....

وقتی... خواب رفتند

آرام  آرام گریه کنید.

 

----

با این نمی دانم چیز ها رفتم به تعطیلات تابستانی. اگر زندگی بر گرداندم اواخر اگست برخواهم گشت .ممنون از دوستانی که تا ایندم با من بودند.

 

آسمان یارتان

الهام غرجی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 11:29 قبل از ظهر  توسط ا.غرجی، Elham Gharji  | 

شعر، ارزو ، حرف

روزی در یک وبلاگ ایرانی مطلبی خواندم در باره ای شعر شاعران افغانستان. نویسنده ادعا کرده بود که شاعران افغان حرف چندانی برای گفتن ندارند. همه از عشق می گویند و از ارزوهای ابتدایی درحالیکه شاعران ایران ارزوهای بلندتری مطرح می کنند.

من انزمان کمی دراین باره فکر کردم و در ذهنم این پرسش مطرح شد : ایا نوع ارزوی مطرح شده در شعر می تواند به شعر امتیاز ببخشد؟ اصلا شعر در باره ای ارزوهای بلند است؟

من به شعر علاقه دارم.  البته زیاد شعر نمی فهمم ( نمی دانم چه چیز را در شعر باید فهمید؟). اما دنبال حرف در شعر می گردم. حرف را نیز یافتن منطق و کشف رابطه ای در انچه شاعر می بیند و تجربه می کند ٬ می دانم. هر کسی دنبال چیزی می گردد. پس  "حرف" در شعر نیز برای هر کسی متفاوت است.

حالا یک پرسش دشوار : شعر ایران پر حرف تر است یا شعر افغانستان؟

دراین مورد٬ نظریاتی از اهالی ادب ایران را در قسمت های ازین گزارش در  آتی بان  خواندم.

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 2:21 بعد از ظهر  توسط ا.غرجی، Elham Gharji  | 

صدا صداست که می ماند....

 

قتل ذکیه ذکی به این فکر قدرتی بیشتری می بخشد که شکیبا سانگه اماج و شیما رضایی در اثر خصومت های شخصی کشته نشده اند. این همه مثال های از زن کشی در وطن عزیز ! ما افغانستان است که کوههای سر به فلک کشیده و رود های همیشه خروشان اش تنها عزت و ابروی ما در طول تاریخ در جهان بوده است.

چرا می کشند؟

برای انکه صدایشان را می شنوند؟ برای اینکه شنیدن صدای زن حرام است؟ برای اینکه زن از خانه بیرون رفته است؟

من عمیقا گیج ام . نمی دانم چگونه می توان این چیزها را  بصورت منطقی توضیح داد. می شود گفت که بخشی از جامعه طالب است و طالب زن ستیز است. طالب زن کش است. پس طالب می کشد و دلیلی هم ندارد. ایا این پاسخ به همه ای سوالات است؟

یقینا نه. تنها سه زن ژورنالیست و یک فعال حقوق بشر ( عمه جان) را نکشته اند. انکه شعر می گفت را نیز کشتند. انانی را که  نکشته اند، زندگی را انگونه برایشان دشوار ساخته اند ، که خود خود را به اتش می اندازند. دگرانشان صرفا خاموشانه خفه می شوند . خاک به گور شان! اهمیت خبری ندارند و ما هم  مرگ شان را گزارش نمی دهیم.

کسانی هستند که همه ی جرم ها را به گردن مجاهد و طالب می اندازند. می گویند که انها وضعیت را تنگ کرده اند. انها با کشتن ها و کشتار ها و جهادیزم! فضای اجتماعی را برای ما تنگ ساخته اند. . مجاهد نیز به سیاف و ربانی و محقق می گویند. اما نادیا انجمن را که اسماعیل خان نکشت؟

حدود چند ماه پیش در هرات اتفاقی افتاد که هیچ کسی، حتا اعضای خانواده زن به ان توجه چندانی نکردند. قصه! ازین قرار است : برادر شوهر زنی از ایران برگشت.  زن از خوشی او را در اغوش گرفت و صورتش را بوسید. همان روز، شوهر زن، بینی زن را برید و دو هفته در جیبش گذاشت تا بینی در جیب مرد گندید! کسی بینی را دوباره به او ندوخت. پس چی دگه ؟  زن بی بینی هنوز می تواند لت بخورد و فحش بشنود و تحقیر شود. هنوز برای مردن زنده است.

گناه را به گردن کی بیاندازیم؟

اول باید بدانیم ایا می توان گفت که این یک گناه است؟ ایا می توان به مردی که بینی زنش را می برد قبولاند که او گناه می کند؟

دشواری کار درهمین جاست. گناه  در همه ای موارد ، یک مفهوم قانونی نیست. یک مفهوم اخلاقی هم نیست. بیشتر یک مفهوم اجتماعی است خصوصا در مورد زن کشی. زنی را که صورت مردی دگری را ببوسد باید بینی برید. این گناه نیست. توجیه این عمل نیز بدست سیستم فرهنگی جامعه است نه در اخلاق فردی شوهر زن. هیچ همسایه ی برعلیه ای مرد هراتی شکایت نکرد. در بدل ممکن است او برای چنان غیرت مردانه! امتیاز هم گرفته باشد.

چه کنیم ؟

مردی را بکشیم که زن را کشته است؟ ایا این کار کافی است؟ می توان با این کار زن را نجات داد؟

نه. با کشتن شرور نمی توان شر را نابود کرد. باید سیستمی را اصلاح کرد که شرور دران احساس امنیت می کند. دست به اصلاح فرهنگی زد که زن کشتن دران حکم مباح را دارد. زن کشتن ما ریشه در فقر ما ندارد چه بسا که ثروت ما ما را برای این کار به مراتب تواناتر و دلیر تر می سازد.  ذهنیت ما و "انسانیت فرهنگی"* ما زن می کشد. با این بخش از هستی خود بجنگیم. جنگ البته با این بخش نیازمند نبرد در سنگرهای مختلفی است که بیشترش در بیرون از ما قرار دارند و جهان ما را کنترول می کنند. این ها نیز ادم ها نیستند. افراد نیستند. محقق یا ربانی نیست. نهاد های اند که در تبعیت ازانها زن می کشیم. زبان یکی از انهاست. مثلا کلمه ای "غیرت". اگر جامعه را گفت و گو و زبان تعریف کنیم٬ این کلمه ای لعنتی یکی از خطرناکترین و مرگ اور ترین کلمه ها است. همینگونه نهادهای دگری اند که "انسانیت" ما را از خود متاثر می سازند. مذهب و فرهنگ و سیاست....و...در کدام سنگر اول بجنگیم ؟ دراگرچه بلی و اما بخوانید

----

*از انسانیت فرهنگی سخن زدم. منظورم این بود که انسان ها موجودات الهی یکسان با ذات انسانی مشترک نیستند گرچند چیزهای بسیاری ما را با هم شبیه می سازند. انسانیت ما ان بخشی از ماست که با ان فکر می کنیم و به گونه ای مشخصی فکر می کنیم. ان بخش از ماست که مشخص می سازد  این چیز را نباید خورد و ان را کار را نباید کرد و برعکس.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 2:27 بعد از ظهر  توسط ا.غرجی، Elham Gharji  | 

حقوق بشر، حقوق کی؟

 یاد داشت قبلی که در دو قسمت نشر شد، سوالهای را مطرح کرد که به نظرم خوب است در باره ای ان کمی بحث کرد. هاتف عزیز نوشته بود که از بحث من چنین می براید که حقوق بشر قانون است. در حالیکه به نظر او ( هاتف) حقوق بشر قانون نیست.

 

من در پاسخ کوتاهی که در قسمت پیام ها نوشته بودم توضیح داده بودم که  حقوق بشر، بلی،  قانون است. بخشی زیادی از ان شامل قوانین بین المللی می شود.  بغیر از اعلامیه ای جهانی حقوق بشر که حیثیت اعلامیه را دارد، همه ای پیمان نامه های مرتبط به این اعلامیه ، مثل عهدنامه ای حقوق مدنی و سیاسی، پیمان نامه ای منع شکنجه، پیمان نامه ای رفع  تبعیض نژادی و ... همه اسنادی اند که عملا به عنوان قانون بین المللی حقوق بشر در کشورهای عضو این پیمان نامه ها عمل می کنند. تخلف ازین پیمان نامه ها بازخواست عدلی را درپی دارد که از طرف نهاد های قضایی مثل دادگاه بین المللی عدالت، کمیته ای حقوق بشر سازمان ملل متحد و دادگاه های منطقه ای حقوق بشر ، مانند دادگاه حقوق بشر اروپا عملی می شوند. تحت پیمان نامه های یاد شده ، هر فردی شاکی از هر گوشه ای جهان ، که در دادگاه های محلی ( کشورش ) برای بازخواست عادلانه ناکام شده است، می تواند دراین دادگاه ها شکایت کند.

 

 در میان نهاد های قضایی حقوق بشر ، دادگاه بین المللی عدالت ، بیشتر روابط کشور ها را در ارتباط حقوق بشر تنظیم می کند. یعنی این دادگاه صرفا از طرف حکومت ها شکایت می پذیرد و برای شکایت فردی باز نیست.

 

به این ترتیب، حقوق بشر خصوصیت و خاصیت قانون را دارا می باشد، و انطور که هاتف گفته است، کار "باید" را می کند نه که گپ "هست" را بزند. گر چند اکثر قوانین بین المللی از قدرت اجرای برخوردار نیستند اما تصامیم نهاد های قضایی حقوق بشر بمرور زمان از قدرت اجرایی نسبتا قوی ی برخوردار گردیده است که بیشتر مدیون افکار عامه است تا کارکرد کدام ارگان اجرایی بین المللی.

 

خوب. تا اینجا بحث معلوماتی بود. اصلا می خواستم روی حرف دگر هاتف تمرکز کنم که گفت بود:

 

 " حقوق بشر را در دایره ی هست ها آوردن به تعریف تازه ای از بشریت می انجامد که ممکن است بسیاری قبول اش نداشته باشند"

 

براستی حقوق بشر تحولی کلانی در نیم قرن اخیر در جهان پدید اورده است. وقتی برای بار اول اعلامیه ای جهانی حقوق بشر در سال 1948 تصویب شد، برخی از مجامع علمی با ان مخالف کردند. اولین واکنش تند از جانب انجمن انسانشناسی امریکا بود که با نشر اعلامیه ای در سال 1967 ، اعلامیه ای جهانی حقوق بشر را کاملا مردود دانست. انسان شناسان بصورت کلی در مورد اعلامیه ای جهانی حقوق بشر حساس بوده اند و اکثریت قاطع انان مخالف اندیشه ای  جهانشمول ارزشهای اعلامیه ای حقوق بشر بوده اند.  استدلال اصلی انان این بوده است که ارزشهای این اعلامیه جهانشمول نیستند و تعدادی زیادی از انان اعلامیه را نوعی از توسعه طلبی فرهنگی غرب بر جوامع و فرهنگ های بومی در دگر گوشه های جهان دانسته اند.

 

از نظر فلسفی، بحث حقوق بشر هنوز با دشواری های زیادی روبروست. گرچند بحث حقوق بشر بیشتر یک بحث کلامی است تا بحث فلسفی، با انهم ، بحث های فلسفی زیادی تا هنوز در این مورد جریان دارد. مباحث اصلی را تعریف "انسان" و "حقوق بشری"  او شکل می دهند. از انجا که این بحث ها دگر تنها مربوط حوزه ای فلسفه نمی شود، مجامع علمی با نظریات گوناگونی دراین ارتباط پیش می ایند که به این بحث  پیچیده گی بیشتری می بخشند.

 

انطور که گفته شد، اولین سوالی اساسی که دراین مورد مطرح می شود همان کیستی انسان از دیدگاه های مختلف فلسفی، جامعه شناختی، روانشناختی و انسانشناختی است. برای عالمان علوم اجتماعی ،انسان  موجود اجتماعی، فرهنگی، روانشناختی و زبانی است. دراین طرز دید ، انسانی که نیاز و ارزش و حق اش جهانشمول باشد ، وجود ندارد.از این دیدگاه،  به تعداد جوامع مختلف ، انسان مختلف و خواست انسانی مختلف و ارزش انسانی مختلف وجود دارد.

 

اما انچه که به این اندیشه ( حقوق بشر ) قدرتی گسترده می بخشد، پتانسیال ویژه ای این فکر برای ایجاد سیستم فرهنگی و حقوقی جدید  درجهان معاصر است. حالا با گذشت بیش از پنجاه سال از تاریخ اندیشه ای حقوق بشر، بخشی بزرگی از ارزشهای ان عملا به اصول عمومی در جهان تبدیل شده اند. جوی اخلاقی پدید امده تحت تاثیر اندیشه ای حقوق بشر قدرت بیشتری به ان می بخشد.

 

 پیشرفت های سریع در نشر اندیشه و ارزشهای حقوق بشر ( انطور که امروز می شناسیم اش) باعث شده است که سیستم تعامل فرهنگی در سراسر جهان دچار دگرگونی شود. این پیشترفت ها به سهم خود بر این بحث ها تاثیر می گذارند. این تاثیرات البته خیلی ملموس بوده اند. اینک ، رفته رفته مجامع اکادمیک نیز ، به شمول انجمن انسانشناسی امریکا، دیدگاه شان را در برابر حقوق بشر ملایم تر می سازند. در سال 1999 ، این انجمن اعلامیه ای دگری نشر کرد که با تکیه بر اصل نسبیت فرهنگی در بحث ارزشها و قوانین بین المللی، یکسری از ارزشهای عمومی ان را تایید کرد.

 

 به عقیده ی من بحث های فلسفی بر سر جهانشمول بودن و عدم جهانشمول بودن قوانین حقوق بشر، ازین پس توفیقی چندانی ندارند به این دلیل که ، اول، هیچ چیزی در جهان  "ذات جهانی" نداشته است؛ دیدگاه های بشر در طول تاریخ در مورد جهان و انسان و نیاز و طبیعت ! او فرق کرده و بصورت متداوم دچار دگرگونی بوده است. دوم اینکه چیزهای که امروز جهانی به شمار می روند ،  در حقیقت چیزهای "جهانی شده" ی اند  که تحت تاثیر شرایط و قوه های متفاوت مانند جنگ، سیاحت، تجارت، سیاست، تکنولوژی و مبادلات فرهنگی، جهانی شده اند. ازین دیدگاه بحث جهانشمول بودن ارزشها و نیاز های انسان دگر مدیون فلسفه و استدلال های فلسفی نیست؛ انسان امروز مدیون جهان خود است نه اگاهی فلسفی. عمر اگاهی فلسفی به عنوان محرک رفتار و منبع دانش جامعه ای بشری، با تسلط علم و تکنولوژی پایان یافته است. حالا سیاست( نه به معنای زور) و قوه های مختلف اجتماعی در سمت دهی جهان و انسان امروز نقش دارد. جهان امروز خود ،حقیقت های خود را پدید می اورد.

 

تا انجا که به حقوق بشر مربوط می شود می توان ادعا کرد که  تحولات جهانی،  رفته رفته حقوق بشر را به واقعیت بسیار مهم در زندگی انسان تبدیل می کند.

 

 البته و صد البته که یک مساله ای دگر را نیز نباید فراموش کرد و ان ساحت و دامنه ی توسعه ی حقوق بشر به عنوان یک ارزش" جهانی شده " است. "جهانی شدن " به هیچوجه یک عمل سراسری نیست. چیزی خیلی جهانی است مثل کوکا کولا . و چیزی در مقایسه با ان کمتر جهانی است مثل ودکا. گاهی هم یک چیز قبلا خیلی جهانی،  رو به زوال می گذارد و نابود می گردد. مثل سیستم پادشاهی مطلقه و باور به قداست شاهان.

 

با حقوق بشر ببنیم که کدام یکی اتفاق می افتد؛ ناکامی یا توفیق؟ پیشرفت در هر جهت ، انطور که هاتف عزیز  گفته است٬ باعث تحولاتی در تعریف انسان خواهد شد.

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 11:13 قبل از ظهر  توسط ا.غرجی، Elham Gharji  |